صفحه اصلی

رفیق مشتی

با اینکه صبح اول وقت بود اما هوا خیلی دم داشت.حتی شاخه های درخت‌های چنار هم از پس هرم آفتاب بر نمی‌آمدند. نفسش بالا نمی‌آمد. و هرلحظه می خواست ماسک را از روی صورتش

بیشتر بخوانید >>

بی دماغ

وارد مغازه شدیم و من سراغ رگال لباس ها رفتم و آنها را ورق زدم. او هم لی لی کنان دور رگال ها می چرخید. کیف مدرسه اش را که تازه برای ورود به

بیشتر بخوانید >>

عاشورایی در کربلا

همیشه فکر می کردم طاقت ندارم . نمی توانم تحمل کنم و زیر بار این مصیبت قلبم خواهد گرفت و میمیرم . سینه ام تنگ می شود و نفسم بالا نمی آید و خواهم

بیشتر بخوانید >>

اینقدر با هم نزُکیم!

قدیم ها که کرونا نبود و خانواده ها و فامیل، دور هم جمع می‌شدند، گاهی بچه‌های فامیل که با هم بازی می‌کردند، سر اسباب‌بازی و یا هرچیز دیگری با هم دعوایشان می‌شد. حتی گاهی

بیشتر بخوانید >>
فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس