بایگانی‌ ماهانه: شهریور 1400

0

رفیق مشتی

با اینکه صبح اول وقت بود اما هوا خیلی دم داشت.حتی شاخه های درخت‌های چنار هم از پس هرم آفتاب بر نمی‌آمدند. نفسش بالا نمی‌آمد. و هرلحظه می خواست ماسک را از روی صورتش...

0

بی دماغ

وارد مغازه شدیم و من سراغ رگال لباس ها رفتم و آنها را ورق زدم. او هم لی لی کنان دور رگال ها می چرخید. کیف مدرسه اش را که تازه برای ورود به...

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس