انسان و درخت

کتاب من 45

حال آدم بعد از بیشتر از چهل روز سروکله زدن با کرونا چطور باید باشد.

بعد از دوهفته و یا بیشتر قهر کردن با لپ تاپ

خاکهایش را پاگ کردم. چشمهایم ضعیف شده. سردم. یخم. خشکم.

فقط و فقط یک انگیزه وجود دارد. در گروه نویستدگی پیشنهاد هرروز نوشتن دادم. برای همین آمدم سراغ لپ تاپ.

چیزی به نظرم نمی رسد. نه داستان، نه هرچیز دیگر. ولی آمدم که آمده باشم.

حو.صله ندارم. جالش را ندارم. هیچ چیز فایده ندارد. اصلا تلاش به چه دردی می خورد؟ خودمان را گ.ل می زنیم مثل بچه ها.  

نمی دانم چرا ولی دلم می خواهد از ۀدمی بنویسم که روی تخت ماهها و سالهاست خوابیده بی تکان خوردن. و یا آدمی که دست و پایش کامل در گچ است. و یا یک قطع نخاعی که نمی تواند تکان بخورد. روزها خورشید طلوع می کند. هوا روشن می شود. و او چشم هایش را باز می کند. کسی غذایی در دهان او می گذارد. و بعد رها می شود. او چه می کند؟ تاظهر که ناهاری به او بدهند و شب که شامی بخورد.

بعئ بوباره تاریک می شود. خورشید دامن می کشد و می رود. و او می ماند و تاریکی. عزا می گیرد با بیداری شب چه کند. شاید هم خوابش ببرد. و یا نبرد. و تاریکی شب افکار اشفته اش را به قلیان در آورد.

و یک شب تاریک را با هزار فکر و خیال پشت سر بگذارد و ودوباره خورشپید بیایاد و یک روز مثل همان دیروز آغاز شود و فردا هم مثل امروز و فرداها هم.

 و اگر خوشبخت باشد و روز شگفت انگیزی داشته باشد کسی به دیدنش بیاید. که بتواند یک هفته ای به آن دیدار فکر کند. و یا دکتر بیاید و دستورهایی بدهد. و یا پرستار حمامش کند. تمام اتفاقهای غیرمنتظره ی زندگی اش همین ها می تواند باشد.

مثل یک درخت، اما درختی بی ثمر.

شاید هم همه ی ما بیش و کم همین باشیم. کمی یا بیشتر فراخ تر. و یا با مشپغله ای بیشتر. کمی زود وسیعش کردم. اما همه همینطوریم.

مگر اینکه چیزی تولید کنیم. یک چیز جدید. یک فکر جدید.

کسی که روی تخت افتاده فکرش کار می کند.

او فکر می کند. و هرروز به چیزهای جدید فکر کی کند. فکرش آزاد است و می تواند هرجا برود. فکرهای امروزش با دیروزش می تواند فرق داشته باشد. مثلا امروز در باره خودش فکر کند فردا درباره ی درخت.

می تواند رویا بسازد. و با رویا هرجا برود. برود در دل جنگل . یا کنار دریا. و یازیر باران بایستد و خیس شود.

می تواند خیسی را حس کند.

 می تواند با دردهایش حرف بزند. دردل بکند. می تواند درهایش را بچه هایش تصور کند. بچه هایی که چموش اند و شیطان و باید با آنها کلنجار رفت تا آرامشان کرد.

می تواند با قرص هایش بازی کند. به هر کدام ماموریت بدهد به قسمتی از بدنش بروند و کاری انجام بدهند. و بعد رفتنشان را پی گیری کند و اثر آن را بررسی کند.

می تواند با چشمهایش که حرکت می کنند ورزش کند. بالا پایین راست چپ. بچرخاند. ببندد و باز کند.

می تواند به موسیقی گوش بدهد که اورا به عوالم دیگر ببرد.

می تواند دعا بخواند و با خدا حرف بزند.

می تواند پادکست و سخنرانی گوش بدهد و آن را تحلیل کند. و شاید خودش هم پادکستی پر کند. از کجا معلوم شاید پادکست هایش به درد کسی بخورد. شاید کس دیگری را هم نجات بدهد.

شاید به گوش مثل خودش برسد و تحولی را هم در نگرش او ابجاد کند.

شاید به گوش کسانی که همه ی امکانات جسمی را دارند و غر می زنند هم برسد و آنها را بیدار کند. تا دیگر شکایت نکنند و تکانی بخورند.

شاید به انسانها نشان دهد که بین یک انسان و یک درخت تفاوتی وجود دارد و آن هم تفکر است.

شاید نشان دهد تا وقتی که به کما نرفته ایم و اندیشه داریم حتی اگر هیچ امکانی هم نداشته باشیم باز هم می توانیم زندگی انسانی داشته باشیم. فقط باید فرصت ها را بشناسیم.

کتاب من 45

حال آدم بعد از بیشتر از چهل روز سروکله زدن با کرونا چطور باید باشد؟

بعد از دوهفته از همه ی برنامه های عادی زندگی و کاری دور بودن و یا بیشتر قهر کردن با لپ تاپ؟

خاکهای لپ تاپ را پاک کردم. روشپنش کردم. چشمهایم ضعیف شده.. سردم. یخم. خشکم. نمی شود نوشت.

فقط و فقط یک انگیزه وجود دارد. در گروه نویستدگی پیشنهاد هرروز نوشتن دادم. برای همین آمدم سراغ لپ تاپ.

چیزی به نظرم نمی رسد. نه داستان، نه هرچیز دیگر. ولی آمدم که آمده باشم.

حوصله ندارم. حالش را ندارم. هیچ چیز فایده ندارد. اصلا تلاش به چه دردی می خورد؟ خودمان را گول می زنیم مثل بچه ها.

…..  

نمی دانم چرا ولی دلم می خواهد از آدمی بنویسم که روی تخت ماهها و سالهاست خوابیده بی تکان خوردن.

 و یا آدمی که دست و پایش کامل در گچ است.

 و یا یک قطع نخاعی که نمی تواند تکان بخورد.

 روزها خورشید طلوع می کند. هوا روشن می شود. و او چشم هایش را باز می کند. کسی غذایی در دهان او می گذارد. و بعد به حال خود، رها می شود تاظهر که ناهاری به او بدهند و شب که شامی بخورد.

بعد دوباره تاریک می شود. خورشید دامن می کشد و می رود. و او می ماند و تاریکی. عزا می گیرد با بیداری شب چه کند. شاید هم خوابش ببرد. و یا نبرد. و شاید تاریکی شب افکار آشفته اش را به قلیان در آورد.

و یک شب تاریک را با هزار فکر و خیال پشت سر بگذارد و ودوباره خورشید بیاید و یک روز مثل همان دیروز آغاز شود و فردا هم مثل امروز و فرداها هم.

 و اگر خوشبخت باشد و روز شگفت انگیزی داشته باشد کسی به دیدنش بیاید. که بتواند یک هفته ای به آن دیدار فکر کند. و یا دکتر بیاید و دستورهایی بدهد. و یا پرستار حمامش کند. تمام اتفاقهای غیرمنتظره ی زندگی اش همین ها می تواند باشد.

مثل یک درخت،ثابت، و بی اتفاق، درختی بی ثمر.

شاید هم همه ی ما بیش و کم همین باشیم. کمی یا بیشتر فراخ تر. و یا کم و بیش با مشغله ای بیشتر. کمی زود وسیعش کردم. اما در واقع همه همینطوریم.درخت بی ثمر.

مگر اینکه چیزی تولید کنیم. یک چیز جدید. یک فکر جدید.

کسی که روی تخت افتاده فکرش کار می کند.

او می تواند فکر می کند. و هرروز به چیزهای جدید فکر کند. فکرش آزاد است و می تواند هرجا برود. فکرهای امروزش با دیروزش می تواند فرق داشته باشد. مثلا امروز در باره خودش فکر کند فردا درباره ی درخت.

می تواند رویا بسازد. و با رویا هرجا برود. برود در دل جنگل . یا کنار دریا. و یازیر باران بایستد و خیس شود.

می تواند خیسی را حس کند.

 می تواند با دردهایش حرف بزند. دردل بکند. می تواند دردها، را بچه هایش تصور کند. بچه هایی که چموش اند و شیطان و باید با آنها کلنجار رفت تا آرامشان کرد.

می تواند با قرص هایش بازی کند. به هر کدام ماموریت بدهد به قسمتی از بدنش بروند و کاری انجام بدهند. و بعد رفتنشان را پی گیری کند و اثر آن را دربدنش، را بررسی کند.

می تواند با چشمهایش که حرکت می کنند ورزش کند. بالا پایین راست چپ. بچرخاند. ببندد و باز کند.

می تواند به موسیقی گوش بدهد که اورا به عوالم دیگر ببرد.

می تواند دعا بخواند و با خدا حرف بزند.

می تواند پادکست و سخنرانی گوش بدهد و آن را تحلیل کند. و شاید خودش هم پادکستی پر کند. از کجا معلوم شاید پادکست هایش به درد کسی بخورد. شاید کس دیگری را هم نجات بدهد.

شاید به گوش مثل خودش برسد و تحولی را هم در نگرش او ابجاد کند.

شاید به گوش کسانی که همه ی امکانات جسمی را دارند و غر می زنند هم برسد و آنها را بیدار کند. تا دیگر شکایت نکنند و تکانی بخورند.

شاید به انسانها نشان دهد که بین یک انسان و یک درخت تفاوتی وجود دارد و آن هم تفکر است.

شاید نشان دهد تا وقتی که به کما نرفته ایم و اندیشه داریم حتی اگر هیچ امکانی هم نداشته باشیم باز هم می توانیم زندگی انسانی داشته باشیم. فقط باید فرصت ها را بشناسیم.

شاید ثابت کند انسان و درخت با هم متفاوت اند.  

1+

مطالب مرتبط

4 دیدگاه‌

  1. مژگان نشاط گفت:

    عالی بود فرزانه جان لذت بردم. خیلی خوبه که انقدر فعالی

    1+
  2. لیدا گفت:

    فرزانه جان عالی بود

    1+
  3. سی منی گفت:

    زیبا بود👌🏽✨

    0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس