بشنو از نی

هر آدمی قصه ای دارد . و قصه اش از جایی شروع می شود و به جایی هم ختم می گردد. این قصه را اگر ازخودش بپرسی نمی گوید از به دنیا آمدنم آغاز شده و به مرگم منتهی شده بلکه از جایی آغاز می کند که هویتی یافته که برایش دلپذیر بوده. مثلا اگر از شاعری بپرسی از زمانی آغاز می کند که شعر گفتن را شروع کرده یا اگر از تاجری موفق بپرسی از آغاز فعالیتش می گوید یا پیش زمینه های آن.

هویت من هم شاید از زمانی آغاز شده که برای دخترخاله ام توی یک شهر دیگرشروع کرده ام به نامه نوشتن. این اولین قدم های این کودک نورس درون بود. بعد توی کلاس های کتابخوانی سوم دبستان که یک معلم به سلیقه ی خودش نه مصوب آموزش، برگزار می کرد، کمی جان گرفته و البته سر کلاس های انشا، اولین شاخه های نازک و باریک اش شکل گرفته است. بعدا گاهی شکل داستان داشته و گاهی دلنوشته و مخاطب اش بچه های کلاس. توی دبیرستان به مسابقات کشیده شده و جایزه برده است.و درتمام این مدت دفاتر زیادی را سیاه کرده با عنوان دفترچه ی خاطرات.

البته داستان هم خیلی نوشته و حتی رمان، اما قایمش کرده کنج پستوهای خانه و لابلای کاغذ ها.

حالا بگذریم که چرا سالها در همین حد باقیمانده و گاهی دیگر اصلا نبود و نیست شده، فعلا حوصله ندارم به چرایی اش بپردازم که قصه ای است برای خودش اما حالا بعد از سالها فیلش یاد هندوستان کرده و برگشته به خود خودش.  همان قضیه ی “بشنو از نی چون حکایت می کند ” و حالا البته دیگر نمی خواهد شکایت کند، شکایت را عمری است کرده است، حالا می خواهد “حکایت “کند. می خواهد از “شرح درد اشتیاق” بگوید. بله حالا تازه این هویت شکل خودش را پیدا کرده و می خواهد هرسینه ای را که از “فراق شرحه شرحه” است به درد فراق، مژده “درد اشتیاق” بدهد.

“هر کسی کو دور ماند از اصل خویش               باز جوید روزگار وصل خویش”

باقی قصه را باید پیمود تا دید. و باید رفت تا رسید. فردا برای هیچکس معلوم نیست و هویت من می داند که باید تلاش کند زیرا بدون تلاش هیچ گنجی به دست نمی آید. درباره مشکلات احتمالی هم فکر نخواهد کرد.

 پس، با توکل  نامت، بسم الله الرحمن الرحیم.

پی نوشت: با اجازه و تلخیص از مولوی جان

 پس، با توکل  نامت، بسم الله الرحمن الرحیم.

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس