پیاده‌روی زیر باران

از سری مقالات در جستجوی آرامش


وقتی در یک کلانشهر زندگی کنی که موقع پیاده‌روی فقط صدای گاز دادن موتورسیکلت و‌بوق ماشین بشنوی،
وقتی در کویر زندگی کنی که از برف محروم است و باران هم سالی یک‌بار آنهم چند قطره می‌بارد،
وقتی که ویوی پنجره‌ی اتاقت یک دیوار بلند آجری باشد که فقط چند پنجره به آن چسبیده است،
بی‌شک وقتی باران ببارد دست بکار می‌شوی.
بماند که شب قبل تصمیم گرفته بوده‌ای برای آنکه از ارلینگ کاگه عقب نیفتی شروع کنی بجای پیاده‌روی در شبکه‌ی فاضلاب نیویورک، پیاده‌روی کنار شبکه‌ی مادی‌های اصفهان را انتخاب کنی، اما متاسفانه یا خوشبختانه، بعد از چهارماه، در آغاز ماه بهمن، اولین باران با برف‌ریز، قاطی ببارد. و حالا تو بمانی که بروی یانه.
اگر اهل دنیای ناامیدی و‌فال بد و این حرفها باشی، از قصدت منصرف می‌شوی. اما اگر آدم مصممی باشی که حتما در آینده به هدفت می‌رسی، با وجود باران، قصدت را عملی می‌کنی و اگر مثل من آدم میانه‌حال توام با محافظه‌کاری باشی، یک پیاده‌روی زیر باران کنار قسمتی از مادی فرشادی را انتخاب می کنی، چون همین پیاده‌روی ناچیز هم می‌تواند منبعی از انرژی، آرامش و حتی نکات قابل توجهی برای نوشتن و تجربه‌کردن باشد.
گرچه قبل از راه افتادن، محافظه‌کار درونت هی نگران است که: « وووی چقدر سرد است. دستهایت یخ می‌کند. لباست خیس میشود. کفشهایت خوب نیست» و الخ، ولی تو چنان مشتاق شنیدن صدای باران هستی روی چتر، که گوش به حرفش نمی‌دهی. دربست تمام حواس شنیداری‌ات را در اختیار موسیقی قطرات باران که با صدای قدم‌هایت و شرشر آب خروجی از ناودان‌ها خوب هماهنگ‌شده، می‌سپاری. و سعی می‌کنی آن را در قسمت آرامش مغزت ذخیره کنی.
این پیاده‌روی سرشار از آرامش است، اما تجربه هم دارد.
برای وقتی که ماموران فضای سبز شهرداری را می‌بینی که زیر سقف ایستاده‌اند و می‌لرزند، و یکی‌شان که لباس سبز به تن ندارد و لابد رئیس‌شان است دنبال دستشویی می گردد، و تا می‌روی و برمی‌گردی هنوز دارند حرف می‌زنند و تو حدس می‌زنی برای لایروبی مادی آمده‌اند که جریان آب دارد در آن پیش می‌آید.
( رودخانه که بسته شد، مادی‌ها هم خشک شدند، اما مادی فرشادی گویا چاهی آن بالا بالاها در بین مقامات دارد، و یا پایین‌ پایین‌ها زیر زمین، چون هرازچندگاهی آب در آن جریان پیدا می‌کند.
در ادامه‌ی تجربه‌نگاری، مثلا چشمت می‌خورد به مغازه‌هایی که دیروز کتاب‌فروشی بوده اما امروز بنگاه ماشین، و یا دیروز تعمیرلوازم خانگی بوده و امروز کافی‌شاپ، و کلا مغازه‌هایی که هر روزی که پیاده‌روی می‌روی کاربری‌اش عوض شده و شغلی‌جدید را یدک می‌کشد. پیدا کنید پرتقال فروشی قبلی را.
یا حتی آن آقایی که برای خیس شدن می‌دود و همانطور که می‌دود و از تو دور می‌شود در هر قدمش می‌توانی کف نارنجی کفش‌های مارک مشکی‌اش که با بند کفش‌ها ست شده، را ببینی که منظره‌ی جالبی پیدا کرده.
یا بشماری تعداد ماشین‌هایی که از کنار تو رد می‌شوند و سرعتشان را کم می‌کنند که یک‌وقت سرتاپای تو را غرق آب‌گل نکنند، و درصد بگیری که از هر ده ماشین فقط یکی‌شان چنین می‌کند، یعنی درصد باشعوری در اجتماع می‌شود ده‌ در صد و بیشعوری ۹۰ درصد.
و یا آقایی که از روبرو دارد می‌آید و یک‌دفعه عه می‌گوید و خم می‌شود و یک فاخته را که کنار تایر یک ماشین کز کرده و‌می‌لرزد بلند می‌کند و با خودش می‌برد. و تو فقط می‌گویی: «آخی» و بعد پیش خودت فکر می‌کنی: « من دیده بودمش برش می‌داشتم؟»
بهرحال در کنار دیدین دایره‌های پی‌درپی که از افتادن قطرات باران روی آب‌های جمع‌شده روی زمین درست می‌شود چیزهای دیگری هم در پیاده‌روی زیرباران می‌شود دید.

0

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس