دسته: داستان کوتاه

0

در آغوش درخت

داستان عشق او از زمانی آغاز شد که آن شبح سیاه را در انتهای جنگل دید. شبحی که واضح نبود اما بی اندازه با صلابت می نمود. آن شبح، تمام قد سیاه بود اما...

4

آن دنیا

آن دنیا گیج بودم و نمی فهمیدم کجا هستم. نمی دانستم این دنیا هستم؟یا آن دنیا؟ اطرافم را نگاه کردم. کمی فکر کردم و یادم آمد آخرین بار بیمارستان بودم. خوب، الان آنجا نبودم....

2

رفیق مشتی

با اینکه صبح اول وقت بود اما هوا خیلی دم داشت.حتی شاخه های درخت‌های چنار هم از پس هرم آفتاب بر نمی‌آمدند. نفسش بالا نمی‌آمد. و هرلحظه می خواست ماسک را از روی صورتش...

1

بی دماغ

وارد مغازه شدیم و من سراغ رگال لباس ها رفتم و آنها را ورق زدم. او هم لی لی کنان دور رگال ها می چرخید. کیف مدرسه اش را که تازه برای ورود به...

0

حساب کتاب

حساب کتاب لنگان لنگان, وارد مطب شدم. مریض ها گوش تا گوش نشسته بودند برای احترام به پروتکل ها صندلی هارا یکی 25 سانت فاصله داده بودند. آنوقت آدم هایی که باید در این...

0

روش جدید پخت کیک

رادیو روشن بود و زن, آماده می شد تا طبق دستور آشپزی که قرار بود از برنامه ای  پخش شود, کیکی را آماده کند.مجری برنامه, مواد اولیه را در برنامه ی قبلی اعلام کرده...

0

روی شانس

روی شانسچراغ قرمز شد و او که عجله داشت و می خواست چراغ را رد کند, مجبور شد روی ترمز بزند.ماشین میخکوب شد اما هم زمان صدای مهیبی هم آمد. شتلق.باهردو دست  زد توی...

0

آخرین قدم

روی تخت دراز کشیده بود و به خود می پیچید. درد می کشید و ناله می کرد. نشستم لب تخت پاهایش را که مثل یک نوزاد به تخت می مالید گرفتم و ماساژ دادم....

4

پلی میان طوفان

عروس و داماد در کنا رهم، در ابتدای پل معلق ایستاده بودند. عروس دامن لباس سفیدش را صاف کرد . دوطرف توری را که صورت شادابش را می پوشاند، کمی پایین تر کشید و...

0

شارژ باتری 100%

شارژ باتری 100درصد ازخانه بیرون می زند. دیرش شده خودش را به ایستگاه اتوبوس می رساند. صفی ممتد از مسافران تشکیل شده که یکی یکی سوار میشوند. نوبت به او نرسیده اتوبوس پر می...

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس