پلی میان طوفان

عروس و داماد در کنا رهم، در ابتدای پل معلق ایستاده بودند. عروس دامن لباس سفیدش را صاف کرد . دوطرف توری را که صورت شادابش را می پوشاند، کمی پایین تر کشید و از زیر آن اینطرف و آنطرف را نگاهی کرد. انگار دنبال چیزی می گشت. نگرانی صورت درخشانش را مواج می کرد. چشمانش دنبال چیزی می گشت. داماد هم دست کمی از او نداشت. لباسش را از سرتا به پا چک می کرد مبادا نامرتب باشد. یقه اش را صاف تر کرد و اوهم نگران به اطراف نظری انداخت.

آنها باهم تصمیم گرفته بودند مراسم عقدشان را در این مکان بگیرند. قبلا شنیده بودند که عروس و دامادی مراسم عقدشان را زیر دریا گرفته اند با پوشیدن لباسهای غواصی و یا عروس و داماد دیگری در جزایر هاوایی این مراسم را بر پا کرده اند. آنها هم دوست داشتند بهترین لحظه ی عمرشان خاص ترین لحظات و در خاص ترین مکان باشد. به همین دلیل بعد از تحقیقات زیاد به این پل رسیده بودند. بزرگترین پل متحرکی که عبور از روی آن هر آدم شجاعی را دچار استرس و اضطراب می کرد.

این پل که طولش یک کیلومتر بود بین دو کوه واقع شده بود. ارتفاع و فاصله ی آن تا زمین بیشتر از یک کیلومتر بود و کف پل از جنس شیشه و تمامی مناظر زیر پا قابل دیدن بود.گذر از روی پل چندان سخت به نظر نمی رسید اما اتفاقا در آن روز هوا مه آلود ودر شرف بارانی شدن بود و هر لحظه انتظار حتی  طوفان می رفت.

عروس و داماد تصمیم گرفته بودند در اولین چالش زندگی خود از این پل گذر کنند.

بالاخره نگرانی چشم های عروس و داماد به پایان رسید و عاقد از راه رسید. مادر دختر حلقه ها را به دستشان داد و همه برای مراسم آماده شدند.

عاقد پس از آنکه گفت ای انسانها اگر شما فقیرهستید خداوند شمارا غنی می کند وخداوند درعطا کردن به شما دستانی فراخ و وسیع دارد و به شما و نیازهای شما آگاه است، از عروس و داماد اقرار گرفت که به پیمان میان خود اعتراف کنند وآن را به خاطر بسپارند و بدینگونه راهشان را آغاز کنند.

حلقه های تعهد در انگشتان ظریف و لرزانشان قرار گرفت و هوای مه آلود اطرافشان از نور این پیوند روشن شد.

بعد از آن طبق عهدی که با هم بسته بودند حرکت خود را روی پل شروع کردند. اطرافیانشان از بدی هوا نگران بودند و پیشنهاد کردند که عبور را به زمان دیگری موکول کنند اما آنها با هم تصمیم گرفته بودند در کنار هم این چالش را آغاز کنند.

آنها پشت به نزدیکان نگرانشان، و روبه سوی پل، لحظاتی را در ابتدای پل ایستادند. لبخند خوشبختی بر لبانشان نشست و از نور چراغدان عشق گرم شدند و اولین قدم را برداشتند.

با اولین قدم آنها، پل متحرک در جای خود تکانی خورد. عروس دلش لرزید و لبه های پل را گرفت و داماد با یک دست بازوی عروس را و بادست دیگر لبه ی سمت دیگررا گرفت.

آنها نگاهی به هم کردند. وقت نگاه که رسید دوباره مه پوشاننده و تکان های فزاینده ی  پل فراموش شد. پس چند قدمی نگاه در نگاه و دست دردست، پیش گذاشتند. اما هرچه از لبه های پل به سمت وسط دور می شدند دورنمای زیر پایشان عمیق تر و ترسناک تر می شد. مه ای که همه جا را گرفته بود کمی عمق این پرتگاه را البته، کمتر نشان می داد.

کم کم دست در دست هم و با تکیه به هم و به دیواره ی پل قدم های با احتیاطشان را برداشتند تا تکانهای پل تعادلشان را به هم نزند. در میانه های راه، نسیمی وزیدن گرفت. نسیمی که رو به فزونی داشت. و کم کم تبدیل با باد می شد. بادی که پل را به حرکت در می آورد. عروس ترسید و در جای خود توقف کرد.

آنها به هم نگاه کردند و به پشت سرشان. عروی قصد برگشتن کرد و داماد عزم رفتن. مدتی متوقف شدند تا یکدیگر را مجاب کنند. و بالاخره بازو در بازو توافق به ادامه ی راه کردند.

باد داشت شدیدتر می شد و قطرات باران هم به آن اضافه می شد. عروس که سرما تمام وجودش را می پوشاند و باران پیکر ظریفش را صیقل می داد به آغوش مردش، پناه آورد و در کنار هم با احتیاطی بیشتر،  پل لرزان از باد را طی کردند.

در آن سوی پل نزدیکانشان با دیدن هوای طوفانی نگران و چشم به راه ایستاده بودند. و در میان تکانهای پل به دنبال اجسام متحرک آنها می گشتند .

ساعتی گذشت و طوفان شدیدتر شد. نزدیکان عروس و داماد دیگر نتوانستند در هوای آزاد منتظرشان بمانند و به محل مسقفی رفتند. پل هم چنان مانند گهواره ای به این طرف و آنطرف می رفت و باران از کناره های آن به داخل دره شرابه می کرد.

هوا ناصاف و مبهم بود و روی پل،  تا مسافت یک متری هم دیدی وجود نداشت.

آن روز و تا صبح روز بعد طوفان ادامه داشت و خبری از مسافران پل نشد.

 بعضی از همراهان عروس و داماد قادر به ماندن نبودند و آنجا را ترک کردند. و بعضی به انتظارهم چنان به پل خیره شدند.

صبح روز بعد وقتی خورشید با حرارت کم فروغش پل طوفان زده را نوازش می کرد و همراهان بازمانده در تدارک تیم جستجو برای عروس و داماد بودند، در حالیکه نمی دانستند کجا باید به دنبال آنها بگردند، پیکر دوجسم نحیف از میانه ی پل هویدا شد.

دو جسم با لباسهای خیس و چروکیده ای که به آنها آویزان بود و دستهایشان هم چنان در هم.آرام و بی توان قدم برمی داشتند و پیکر هرکدام عصای دیگری شده بود.

همراهان پیش دویدند . اما با منظره ای عجیب و هولناک مواجه شدند. آن چنانچه در بهت خویش بی حرکت و بی صدا ماندند.

عروس و داماد با پاهای لرزان از جلوی آنها عبورمی کردند. عروس موهای به رنگ پیراهن در آمده اش را دستی می کشید و صاف می کرد و داماد موهای سفیدش. قامت هردویشان حالا کمانی شده بود. و چروکهایی بر صورت هردویشان نقش بسته بود.

در میان بهت اطرافیان، آنها در حالیکه لبخند می زدند دست در بازوی هم و عصای هم، آخرین قدم را برداشتند و از پل متحرک خارج شدند.

3+

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

4 دیدگاه‌

  1. 👌عالی
    از صبح پگاه تا به عصر منتظرم
    کِی نویسی متنی و زیبا کنی هرروز را

    1+
  2. لیدا گفت:

    عالی بود

    0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس