رجعت
رجعت
با عجله وارد بانک شدم و به سراغ گیشهی همیشگی دویدم. خم شدم و همانطور ایستاده گفتم: سلام آقای سرمدی خوبین؟ آقا یه مشکلی برام پیش اومده دستم به دامنت.
جواب سلامم را با خنده داد. در آمد و شدهایم به بانک با هم رفیق شده بودیم. او کار مرا راه میانداخت منهم کارهای ماشینش را در نمایندگی انجام میدادم. بده و بستان بدی نبود. کارهایی بود که به هر حال انجام می شد ولی با این آشنایی هردویمان در زمان جلو میافتادیم. بعد از همان لبخند، همانطور که نگاهش روی مانیتورش متمرکز بود گفت: چی شده آقای پدرام نبینم آشفته باشی آقا….
نشستم روی صندلی و گفتم: هیچی یه غلطی کردیم یه وام گرفتیم، معلومم نشد چطوری خرجش کردیم حالا داره جونمونو به لب میاره و تموم نمیشه.
سرمدی جواب داد: آقا وام همینه. راحت میاد سخت میره.
-آقاجون فعلا که حال مارو حسابی گرفته. آقا چرا دیگه حسابمو مسدود کردین؟ من آخه چه خاکی به سرم بریزم. منم و همین یه حساب.
نگاهش را از روی کامپیوترش برداشت و ارزانی من کرد و گفت: عه. مسدود شده؟ مگه قسطاطو ندادی؟
-داداش به خدا فقط دوتا قسط ندادم. خب میدم این دوماه کار عقب مونده داشتم.اجاره خونم عقب مونده بود. آخه چی بگم. هزار درد بیدرمون هست تو این زندگی.
-عجب… خب داداش قانونشه دیگه. بعد دوتا قسط می بندند.
-داداش قربونت یه کاری واسم بکن حالا. ایشالا جبران کنم برات.
نگاه معنی داری به من کرد و از جایش بلند شد و با دست اشاره کرد دنبالش بروم. مستقیم رفت طرف گیشهی وام و در گوش مسئولش چیزی گفت. بعد هم از روی میز خم شد جلو به طرف من و آرام گفت: حله. گفتم باز کنه حسابتو. اما قسطاطو بریزها.
-روچشم. میریزم باشه.
قبل از اینکه بخواهم برگردم. در حالیکه لیوانش دستش بود. با دم پاییهایش کلش کلش به طرفم آمد و در گوشم گفت: میگم پدرام جان. انگار اول ماه ثبت نامه آره؟
سرم را کج کردم و گفتم: آره داداش.
-هوای مارو داشته باش دیگه. ما مینویسیم اما امیدمون به توعه.
-امیدت به خدا باشه داداش. سخته میدونی که ولی سعیم رو میکنم.
بعد خداحافظی کردم و عذرخواهی بخاطر اینکه مرخصی ساعتیام زیاد میشود. در راه برگشت همهاش به این فکر میکردم که آیا معاملهی معادلی بود یانه؟
آقاجان مثل همیشه صبح زود پا شده بود و داشت از طویله بیرون میآمد. یک سطل شیر هم دستش بود. سطل را گذاشت زمین و رفت طرف لانهی مرغها که قدقدشان هوا بود. در را که باز کرد جیغشان بلند شد و صدای پرپر زدنشان سکوت حیاط را خطخطی کرد. سبدی را که از روی سقف لانه برداشته بود، پر از تخم مرغ از لانه بیرون آورد. و قدقد مرغها کم شد. سطل را هم به دست دیگرش گرفت و با چکمههای سیاهش زمین خیس و سبز حیاط را طی کرد. وسطهای حیاط که رسید انگار چیزی به خاطرش آمد. سطل را زمین گذاشت و رفت طرف انباری. در انباری را باز کرد، بوی چوب سوخته به همراه دود آن از در خارج شد. داخل رفت و آتشی را که برای خشک کردن گردوها مهیا کرده بودند هم زد وبعد بیرون آمد. سطل را برداشت و به طرف ایوان برگشت.
آسمان گرفته بود و باران دوباره شروع شده بود و داشت از شیروانی رنگ ورورفته و زنگ زدهی خانه با عجله پایین میریخت. چکمههایش را پایین پلهها از پا در آورد و پلههای سیمانی را که برق میزد یکی یکی طی کرد. پایش را که به ایوان گذاشت، مرا دید که دارم نگاهش میکنم گفت: “هاپسر بیداری؟ نهار ( صبحانه)بخور بریم سرزمین. تا قبل چاشت(ناهار) این مانده بج ( برنج) روورداریم. بَلَمه(تنبل) شدی ها تا عاشق شدی.”
من بدون هیچ واکنشی، همانطور که در اتاق کناری ایوان نشسته بودم، نگاهش کرد. مادر از اتاق آشپزخانه بیرون آمد و همانطور که سبد تخم مرغ را نگاه میکرد و سطل شیر را می گرفت گفت: مورغانه کم شده. دانه ندادی؟ ولش کن دانه پسررو. دست و آستینت رو بزن بالا دیگه. باید دومادش کنی.
آقاجان نشست توی ایوان پشت سفرهی صبحانه و همانطور که به حیاط خیس زل زده بود، لپهای تورفتهاش را باد کرد و خالی کرد. و با دستش آب را از روی موهای فرفریاش تکاند و زیر لب غر زد:
” زن بیگیره که بره. مث بقیه؟”
در خانه را که باز کردم اعظم را دیدم که چمباته زده روبروی درو نشسته است. دستم پربود با پا در را بستم و نگاهش کردم. از جایش تکان نخورد. فقط فین فینی کرد و دستش را کشید به صورتش. پلاستیک میوه و نان و ماست را که دستم بود گذاشتم لب اوپن. و از کنارش رد شدم و مستقیم رفتم به اتاق خواب. بچه روی تخت خواب بود. فکر کردم حتما اعظم دوباره فیلش یاد هندوستان کرده. ولی چه شده که دوباره دلش بهانه گرفته نمیدانستم. بعد از آنکه دستهایم را شستم. روی زمین نشستم و به بالش گرد مخملی جهیزیهاش تکیه دادم و دستم را روی زانویم گذاشتم. زیر لب گفتم: چی شده؟ باز چه اتفاقی افتاده؟
دماغش را بالا کشید.پوست صورت تپل و سفیدش خیلی وقت بود دیگر شفاف و براق نبود. نگاهم روی صورتش ماند. یاد روزهایی افتادم که برای به دست آوردنش راه دو کیلومتری خانه شان را روزی چند بار طی میکردم. یاد خندههایش افتادم که در سکوت مزرعه می پیچید و گوش مترسکهای جالیز را کر میکرد. یاد دامنش افتادم که هر قدمی برمیداشت یک موج برمی داشت و یک رنگین کمان هفت رنگ میساخت. دامن سیاهی که خودش روبانهای رنگیاش را دوخته بود.
اشک چشمانش با نگاه من اذن گرفت و روی لپ های سفیدش جاری شد. سرم را برگرداندم. با خودم فکر کردم این زنها دنبال بهانهاند که برای آدم گریه کنند. میدانستم چهمیخواست بگوید. لابد دوباره با مادر و خواهرش حرف زده بود و هوایی شده بود. دستم را روی زانویم گذاشتم و بلند شدم تا به طرف اتاق خواب بروم. همانطور با بغض سفیدش گفت:
کجامیری؟
-میرم بخوابم.
-چاشت خوردی؟
-آره خوردم.
-بابات زنگ زد
ایستادم ولی سخنی نداشتم بگویم.
-گف وقت برداشته. صرف نمیکنه کارگر بگیرم. همهی محصولو باید بدم مزدکارگر. گف نمیاین؟
آقاجان گفته بود اگر امسال هم نیایید کمک، سال دیگر برنج نخواهد کاشت.
باد میان مزرعه میگشت و دست برسر برنجهای طلایی میکشید. برنجها میخندیدند و به آهنگ باد میرقصیدند. پیرمرد سرپا نشسته بود و با داس، کمر برنجهای رقصان را قطع میکرد. و برنجها به دستهای زمخت و پینه بستهاش تمکین میکردند.
هر چند داسی که میرقصاند از جا برمیخاست و دست به کمرش میگذاشت لاحولی میگفت و قوتی میگرفت و دوباره شروع میکرد. هربارمیانه ی کار سرش را بلند میکرد و جادهی خاکی منتهی به خانه را نگاه میکرد. انگار منتظر چاشتی بود که قرار بود مادر بیاورد.
یکی از نگاههایش بیجواب نماند. پیکر بی بی را دید که لرزان از آن دور هویدا شد. آب دهانش را قورت داد و دهان خشکش را تر کرد. بلند شد تا برنجهای کنده شده را دسته کند. اما همان وقت دستی روی دستانش آمد. به بیبی نگاه کرد تنها نبود. دوتا زن دیگر هم با او بودند.
سرش را برگرداند. دستها مال من بود و عبدالرضا. آمده بودیم کمک.
