حساب کتاب
حساب کتاب
لنگان لنگان, وارد مطب شدم. مریض ها گوش تا گوش نشسته بودند برای احترام به پروتکل ها صندلی هارا یکی 25 سانت فاصله داده بودند.
آنوقت آدم هایی که باید در این 25 سانت ها می نشستند همه جلوی صندلی ها ایستاده بودند. شانه به شانه .بعضی هم که گرمشان بود و یاسرشان , غرق در گوشی, ماسک در زیر چانه شان جا خوش کرده بود.
دفترم را دادم دست منشی. حواسم پرت شد به ناخن هایش, که یکی سفید یکی مشکی لاک خورده بود و ناغافل یک ناخن آن وسط, گل و بته داشت, سرم داد کشید: آقا . آقا حواست کجاست؟ کارت رو بده . عذرخواهی کردم و کارت را دادم. ماسکش پایین بود. حیف لبهای پف کرده اش بود زیر ماسک کپک بزند. روسری اش هربار می افتاد و تا می آمد جواب مریض های پشت تلفن را بدهد روی شانه اش جا خوش می کرد. اگر حواسم پرت نشده بود و مبلغ ویزیت را همان جا فهمیده بودم حتما یک چیزی می گفتم. اما دیگر پرداخت انجام شده بود و من محو تماشا بودم و وقتی رفتم کناری ایستادم و برگه را نگاه کردم تازه برق سه فازمرا گرفت..
نگاهی به جمعیت حاضر در مطب انداختم که برایم مهم شده بودند. سعی کردم بشمارمشان. یک دو سه. مشکل این بود ابستاده ها جابجا می شدند. و نشسته ها بلند می شدند بروند پیش منشی که به معطل شدن اعتراض کنند.
به هرمشقتی بود شمردم. البته حدودی. اشکال نداشت حدودی هم در می آمد طوری نبود. 45 نفر همان زمان, قبل و بعدش هم هیچ. حالا باید ضربدر مبلغ ویزیت می کردم. کلی به مغزم فشار آوردم که صفرهایش را درست حساب کنم. چهل و پنج ضربدر هفتاد و پنج. دویست و هشتادبا چهل و پنج, می کند به عبارت …
نشد نشد. منشی داشت بلند بلند به یک مریض معترض جواب می داد: من مگه وقتامو برای چی میخوام .اگه داشته باشم که میدم. من وقت ندارم خانوم. بله پشت تلفن گفتم بیاین بشینین اگه مریضی نیمد جاش برین .مگه من وقتامو میخوام قایم کنم یا بدم به کسی دیگه. یه چیزی میگین ها. “
فکر کردم:” چند شد؟ نشد بذار بزنم توی ماشین حساب. آهان حدود 3 و نیم ملیون.خوب این مال یه ساعته حدودا . دکتر تا آخر شب تو مطبه. مثلا 5 ساعت بگیر…”
منشی بغل دستی منشی قبل, که کارش نوشتن مشخصات مریض هابود و دادن وقت بعدی, زل زده بود به چشمان من و لبخند می زد. دلم هری ریخت روی هم.
ولی خیلی زود نگاهش را برگرداند. با خودم فکر کردم” یعنی از من خوشش اومده ؟ “
تا آنوقت کج و کوله ایستاده بودم و کله ام بالا و پایین می رفت تا مریض هارا بشمارم ولی صاف شدم و دستم را توی جیبم کردم و فیگور گرفتم.
او از جایش بلند شد و به طرف مطب دکتر رفت.
ترجیح دادم بروم سر حساب کتاب خودم. “خوب . 4 ملیون در یک ساعت 5 ساعتش میشه حدودا 20 ملیون. بیشتره البته . ولی حالا. خوب هفته ای سه روزم بیاد مطب. میشه 60 ملیون تومن یه هفته و ….
“آقای … آقای… “
منشی صدایم می کرد. همان بود که به من خندیده بود. هول شدم و دویدم به طرفش. در راه پای یک نفر راهم لگد کردم و چند تا فحش نوش جان.
وقتی بالای سر پیشخوان رسیدم. ماسکم را پایین کشیدم که لبخندم را ببیند. اما او برخلاف انتظارم اخمهایش را درهم کرد و گفت: “بکش بالا آقا. “
کشیدم بالا و سعی کردم با نگاهم حرفم را بزنم. لبخندی زد و گفت: به جای شمردن مردم حواستو جمع کن صدات می زنیم بیای. خوب مشخصاتت رو بگو.”
مشخصاتم را گفتم و روی مجرد بودن تاکید کردم ونگاه معناداری هم کردم ولی انگار فایده ای نداشت چون دیگر اصلا نگاهم نکرد. “
بازهم باید منتظر می ماندم.
رفتم سر حساب کتاب خودم.”خب هزینه ی مطب و حقوق منشی ها, یعنی چقد به این منشیا میده؟ یه طوری باید بده خرج بوتاکس در بیاد…… “
” آقای…..آقای…حواستون کجاس بفرمایین داخل..”
با عجله و لنگان لنگان پریدم که وارد مطب شوم ولی قبل از من مرد عصا به دستی داشت وارد می شد. به او اعتراض کردم: ” هی آقا نوبت منه. من باید برم تو…” نگاهی به من کرد و منشی بلند دادزد: ” هی آقا دو نفر میرین تو. “
رام شدم و سر به زیر رفتم داخل.
او نشست روی صندلی مقابل میز دکتر که کسی پشتش ننشسته بود. و من مجبور شدم ایستاده بمانم.
از دکتر خبری نبود. ولی از اتاق کناری که در دیگری در این اتاق داشت سرو صدایی می آمد. یادم افتاد از ایوان که وارد می شدیم . مردم پشت در یک اتاق دیگر منتظر بودند.
در باز شد و پسری جوان وارد شد. با بلوز و شلوار مشکی و ماسکی مشکی به صورتش. پسر جوان دیگری هم وارد شد. اوهم بلوز و شلوار مشکی داشت و ماسک مشکی و ما دوتا مریض نگاه می کردیم. یکیشان از یک در دیگر رفت و آن یکی کمی ایستاد و دوباره به همان اتاق اول برگشت.
و ما هم چنان منتظر بودیم. بالاخره جوان اول از اتاق کناری وارد شد و رفت نشست پشت میز. وعکس های من و آن مریض را زیر و رو کرد و گفت:
“خب مشکلتون چیه ؟”
مرد مریض گفت: ” ببخشید آقای دکتر تشریف نمیارن؟”
پسر جوان گفت:” دکتر خودمم.”
مرد مریض در جایش برای لحظه ای ماند . به من نگاهی کرد و بعد از دکتر عذرخواهی کرد. و مشکلش را گفت. گچ پایش را یک هفته ای بود باز کرده بود و هنوز درد داشت.دکتر قرص و پمادی برایش نوشت و دستوراتی هم صادر کرد.
من هم چنان داشتم حساب کتاب می کردم” ببین. تازه توی مطب دوتا دوتا مریض می بینه. اون اتاقم که هست. گچ میگیره و باز می کنه و اینکارا. خیلی بیشتر میشه. نگا کن سنی ام نداره. خیلی باتو فرق نداره. اونوقتی که دنبال یللی تللی بودی اگه درس میخوندی….”
دکتر داشت می گفت:”آقا. با شما هستم گفتم مشکل شما چیه؟”
آن مرد مریض رفته بود. نشستم روی صندلی و پاچه ی شلوارم را زدم بالا. و نشانش دادم اما شرمم آمد بگویم در بازی فوتبال آسیب دیده. فقط گفتم: “مچ پام به شدت درد داره. دوهفته ای میشه. “
گفت” بنشین لب تخت” نشستم و معاینه کرد” برایم عکس نوشت. و گفت: “عکس رو بیار ببینم مشکلش چیه .”
دفتر را گرفتم و از مطب بیرون آمدم. حواسم پرت این بود که ببینم چطور می شود یک مریض را ضربدر چهار کنم در آن واحد. دوتا توی مطب و دوتا توی اتاق پشتی که منشی سرم داد زد: ” آقا فک کنم از اینجا باید بری شنوایی سنجی. نوبت بعدیت چهارشنبه س. فهمیدی؟ عکس رو بگیر و بیا . فهمیدی؟”
و روسری اش را که افتاده بود پایین کشید روی سرش و ماسکش که پایین بود و لبهای قلمبه اش بیرون, داد بالا.
فکر کردم:”چرا رژ لبش با ماسک پاک نمیشه ؟”
لنگان لنگان,آمدم بیرون و سعی کردم حساب کنم ویزیت مریض هایی را که باید عکس می گرفتند و دوباره بهشان وقت می داد .
