آن دنیا

آن دنیا

گیج بودم و نمی فهمیدم کجا هستم. نمی دانستم این دنیا هستم؟یا آن دنیا؟

اطرافم را نگاه کردم. کمی فکر کردم و یادم آمد آخرین بار بیمارستان بودم. خوب، الان آنجا نبودم. پس قاعدتا این دنیا نبودم. رفته بودم آن دنیا. اما آنجا هم حسابی شلوغ و درهم بود. نگاهی کردم و با خودم گفتم :” یعنی اومدیم اینجا که راحت شیم ها اما انگار اینجام پروتکل‌ها رو رعایت نمی کنن. نگا کن. ملت دور هم جمع. جمعیتو ببین. چه خبره.”

بعد کمی شک کردم و به خودم خندیدم و دوباره گفتم:” خوب خرجون ویروس کرونا که نمیاد اون دنیا. ما فقط میایم. پس اینجا دیگه دورهمی اشکال نداره. پروتکل هم نمیخواد خب پس راحت شدیم.”

از این فکر خوشحال شدم و نفسی راحت کشیدم و راه افتادم طرف جمعیت، تا علی الحساب یکی را بغل کنم و عقده‌گشایی این دنیا را بکنم. بدجور برای بغل کردن دلم تنگ شده بود. آدمها را نگاه کردم بلکه آشنایی، فامیلی یا دوستی پیدا کنم ونخواهم غریبه را بغل کنم و دردسر شود. بعد فکر کردم که خوب،گشت و ارشاد هم که در آن دنیا نیست لابد، پس خیالم راحت شد.

به جمعیت نگاه کردم همه تروتمیز سفید و تپل و مپل و جوان و خوشگل. واقعا مانده بودم که کدام را بغل کنم.  از خیر بغل کردن گذشتم و ترجیح دادم اطلاعاتی از آن دنیا کسب کنم.

به طرف یک خانم جوان رفتم تا هم سوال کنم و هم کیف. نزدیک شدم وسعی کردم سر صحبت را باز کنم. فکر کردم حرف زدن از خوبی هوا که معنایی در آن دنیا ندارد این بود که پرسیدم: “خانم سلام. ببخشین اینجا اون دنیاس یا این دنیا؟”

به محض اینکه سئوال را از او پرسیدم چشم غره‌ای به من رفت و گفت:” مگه خودت خواهر مادر نداری؟” و اخم هایش را درهم کشید و رفت.

سرجایم خشکم زد.” یعنی اینجا هم؟” اینقدر جوابش کوبنده بود که اصلا شک کردم رفته‌ام به آن دنیا. دست آقایی که داشت رد می‌شد را گرفتم و پرسیدم:” آقا. آقا من این دنیام یا اون دنیا؟” او که قیافه‌‌ی زار مرا دید لبخندی زد و گفت:” تازه اومدی؟” گفتم: “بله تازه واردم. گیجم ببخشید.” خنده ای کرد و پرسید:” داداش مال کدوم پیک هستی؟” زل زده فقط نگاهش کردم. دوباره لبخندی زد و گفت:” داداش میگم مال پیک چندم کرونا هستی؟ من تو پیک سی و دوم اومدم. “

من که تازه دوزاری ام افتاده بود سری تکان دادم و گفتم:” آهان داداش گفتم که گیجم. خوب شما زود اومدی. من مال پیک صد و چهل و دومم.”

 سری تکان داد و گفت:” ینی کس دیگه‌ای هم مونده بود؟ بازم آدم بود؟ این مردم که ول نمی کنن این دنیا رو. ول کنین بیاین دیگه. دنیا رو ول کنین بذارین برای خودش. چیه؟ این دنیا؟”

حالا دیگر مطمئن شدم در آن دنیا هستم. پوزخندی زدم و گفتم:” دنیاس دیگه چه میشه کرد. سرش دعواس. یه سرشو کرونا می‌کشه یه سرشو آدما. حالا میگم داداش. چه خبر اینجا؟”

نگاهی به من کرد که دیگر نمی خندید  و رفت. تعجب کردم. و بازهم به بقیه نگاه کردم. عده ای راه می رفتند و عده ای نشسته بودند و فکر می کردند. رفتم گوشه ای و من هم نشستم تا فکر کنم.

یادم آمد قبل از اینکه بیایم آن دنیا در این دنیا، حالم بهتر شده بود. سرفه هم نمی کردم. صبح عمه نرگس زنگ زد احوالم را پرسید، داشتم به او می گفتم حالم خوبست که ناگهان سرم گیج رفت. حال تهوع داشتم و دیگر نتوانستم حرف بزنم. بعدش هم هرچه صدا در اطرافم بود رفت روی دور تند. مثل وقتی سرعت صدا را زیاد کنند همه تند تند و ریز ریز حرف می زدند. همه جا سیاه شد و من وقتی چشمم را باز کردم که خودم را روی تخت دیدم. نه از روی تخت، بلکه از بیخ سقف. با خودم فکر کردم لابد دوربین بیمارستان را حک کرده ام و دارم فیلم های خودم را می بینم.

یاد عمه نرگس افتادم که به او گفتم حالم خوب است. توی سرم زدم و گفتم:” دیدی دوباره حالم بد شد.  این ویروس لعنتی آدم را چوپان دروغگو می کند. به محض اینکه میگویی خوب هستی بد می شوی.”

پرستارها با عجله دور و برم راه می رفتند و از آشناها خبری نبود. نباید هم خبری باشد. کسی را ندیده‌ام این چند وقت. این ویروس لعنتی که آدم‌ها را تنها، برای خودش می خواهد. و به هیچ رقیب دیگری راه نمی دهد.

خودم یادم آمد که هرکس سرفه می کرد ده متر ازاو فاصله می گرفتم. غیر از کسی که اشتباه کردم و یادم رفت و فاصله نگرفتم و گرفتارم کرد.

در همین فکرها بودم که مردی جلو آمد و بدون اینکه دهانش تکانی بخورد گفت:” پسرجان در فکری؟ خوبست که در فکری؟ اما در چه فکری؟ فکر کن. اما فکر مفید کن. اینجا اول از نماز می پرسند.”

با گفتن اینجا در حرفهایش باز شک کردم که در این دنیا هستم یا در آن دنیا. اما فکر کردم یک روحانی دیده ام و دارد به راه راست هدایتم می کند. وقتی قیافه‌اش را که مرورکردم لباس سفید بلندی دیدم تنش، و دیگر هیچ. از لباسش، فهمیدم آن دنیاست. به حرفش فکر کردم . نمازهایم را مرور کردم. یادم افتاد این اواخر را که ویروس لعنتی چقدر با نماز بد بود. به محض اینکه می‌ایستادم به نماز هرچه کمر درد و پادرد و بدن درد بود سراغم می‌آمد. حال تهوع و سرگیجه هم که چاشنی‌اش بود. حالا حواس پرتی و اشتباه و هزار فکر درباره اینکه بالاخره تو را می‌کشد یا نه و تو از چه کسی گرفته ای و چه کسی از تو به کنار. راستی مگر روحانی‌ها این جا هم موعظه می کنند؟ اطرافم را نگاه کردم که پیدایش کنم و از او اطلاعاتی بگیرم ولی دیگر نبود.

 زن جوانی را دیدم که دستهایش را به حالت بغل‌کردن یک نوزاد حلقه‌وار گرفته بود و راه می رفت و بدون اینکه دهانش تکان بخورد لالایی می گفت. به او لبخند زدم و گفتم:” خداروشکر فرزندتون نیمده تو اون دنیا؟ نه؟ هنوز همین دنیاس.”

ایستاد و نگاهی به من کرد و اخم هایش را درهم کشید و گفت:” مگه تو خودت خواهرمادر نداری؟”

ریختم بهم. پس اون دنیا هم با این دنیا فرقی ندارد. همه به آدم گیر می دهند. سرم را زیر انداختم و سعی کردم یادم بیاید در این دنیا چه شد که حالم بدتر شد و آمدم آن دنیا.

“خب، بخور جوش شیرین وآویشن و پونه‌ی کوهی و نعناع که دادم. جامع آویشن و سوال و زمستانه و تابستانه وعسل و زقوم هم که خوردم. کورتون و شربت دیفن هیدرامین و استامینوفن و گابانتین دکتر را هم که می خوردم. رمدیسیور و کورتون هم که تزریق کردم.چه شد پس؟ من که خوب شده بودم.

سرم را بلند کردم مردی بالای سرم صاف ایستاده بود گفت:” گل بنفشه شربت گل بنفشه را نخوردی؟”

نگاهش کردم با دهان بسته رفت. مرد دیگری همینطور که رد می شد گفت:” حنا و سرکه بمال تبت میاد پایین.”

و دوتا مرد دیگر که صاف روبرویم ایستاده بودند و اخم هایشان توی هم بود با هم گفتند:” رمدیسیور.”

به طرفشان رفتم و داد:” زدم شما زدین خوب شدین؟ “

 ایستادم . به خودم گفتم:” اگه خوب شده بودن که الان اون دنیا نبودن.”

زنی رد شد و نگاهی به من کرد. نگاهش کردم و گفتم:” مگه خودت خواهر ومادر نداری؟”

اخم هایش را درهم کشید و پشتش را به من کرد و رفت. فکر کنم از دستش دادم.

مردی رد شد که صدای گریه اش می‌آمد اما در صورتش احساسی نبود. نگاهش کردم. . صدای گریه اش تبدیل به خنده شد. صدای عسل بچه ام را شنیدم. داشت می گفت:” بابایی. بابایی. زود خوب بشو.”

بدنم گرم شد. اتاق چهارگوش شد. و من بالای سرم ایستادم. توی دهانم لوله هایی تپانده بودند. یک مبایل کنارم بود که صدای بچه‌ام از آن بیرون می‌آمد . سینه ام تکان می خورد. و صداهایی از خودم در می‌آوردم. که مرا می‌ترساند.

چسبیدم به طاق. و وحشتزده نگاهم کردم. عده ای دویدند توی اتاق  و به من ور رفتند. مدتی گذشت و دوباره رفتند. عسل هنوز می خواند و چشمان من باز شده بود.

2+

مطالب مرتبط

4 دیدگاه‌

  1. سمیه قیامی گفت:

    خیلی عالی بود دوست عزیزم
    یک داستان واقعی همراه با کمی تخیل و یک طنزتلخ اجتماعی
    موفق باشی🌹

    0
  2. سلام فرزانه جانم
    داستان شما بسیار زیبا و خواندنی بود.
    ارتباط خوبی با متن و داستان گرفتم.
    پیروز باشید دوست هنرمندم.
    منتظر خواندن نوشته‌های شما هستم.
    🌟🌷👌

    0
  3. سی منی گفت:

    خوب بود.اما بهتر از این هم می‌شد دنیای دیگر رو به تصویر کشید.

    1+

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس