رستاخیز بهار

رستاخیز بهار

باد بهار وزیدن خواهد گرفت. خورشید، تابان‌تر ازهمیشه خواهدشد و آسمان هم آبی‌تر و پرنورتر. روز به مدد خورشید مهربان طولانی‌تر خواهد شد، خیلی طولانی تر، آنقدر که فرصت برای بیداری هر جنبنده‌ای فراهم خواهد شد. زلالی آفتاب، برای شستشوی چشم های از خواب بیدار شده جان خواهد داد و طولانی روز، فرصت کافی برای بیدار شدن به دست خواهد داد. نسیمی فرح زا  وزیدن خواهد گرفت که هر بهانه ای را برای خواب ماندن از همه خواهد ربایید و نرم نرمک خواب را به باد خواهد داد.حیات با تلاش خود، لحاف خواب را از روی هر خوابنده‌ای پس خواهد زد و به رقصش در خواهد آورد.

همه جا ساکت خواهد بود به سکوت یک قبرستان خاموش و قدیمی. خیلی قدیمی. قبرستانی به سکوت یک آتشفشان قبل از فوران.  حالا زمین را نقش های چهارگوش منظم فرا گرفته است. نقشی خواب وآرام. خاک سرد است و ساکن خواب. و هوا بس سرحال و سرمست و زاینده خواهد شد. چنین تلاقی رخ خواهد داد. یک بهم آمیختن مبارک و میمون. هوا بیدار می کند و زمین بیدار خواهد شد. هوا نوازش خواهد کرد و زمین چشمهایش را باز خواهد کرد. پس از آن زمین کش و قوس خواهد آمد و خستگی  و کسالت‌ها را بیرون خواهد ریخت وآتشفشانی عظیم  رخ خواهد داد. از حجم های چهار گوش مدفون در خاک بسته‌های سفید، بیرون خواهد ریخت. زمین کش و قوس خواهد آمد و محتویاتش را بیرون خواهد ریخت.

بسته های پارچه‌ای پنبه بافت سفید،  از حجم های چهارگوش پنهان، بیرون خواهند جهید. و از لابلای پستوی آنها بشر به بیرون خواهدتراوید. بشر دوپا روی دوپا خواهد ایستاد، با چشمانی حیران و گاه گریان، و دستهایی که پارچه های پنبه ی سفید را نگه داشته اند با پاهایی لخت.

آنها از اینطرف به آنطرف خواهند رفت. چون روحهای سرگردان. زن حامله ای بار خود را بر زمین خواهد گذاشت و خود سرگردان فرار خواهد کرد.

مردی که چاق است و پارچه‌ی پنبه ای سفید را با دستان تپل، به زور گرفته است به دنبال خدم و حشم خود خواهد گشت و دنبال ملک و  دارایی اش خواهد گشت. او عصبانی خواهد بود و شکایت خواهد کرد. او  به هر که از کنارش رد بشود آویزان خواهد شدو پارچه‌ی تنش را، خواهد گرفت. آنوقت مردی که از کنارش رد می شود و پارچه‌ی تنش، توسط مرد تپل گرفته خواهد شد. او خود را از کنار مرد تپل خواهد کشید و  پارچه‌ی دور تنش، ول خواهد شد و او فریاد خواهد زد:” چه می کنی ؟ مرد؟ حیایت کجاست؟ ” مرد تپل خواهد گفت:” همین جاست. کجا می‌روی؟ ببینم، تو نمی‌دانی اینجا کجاست؟ نمی‌دانی خانه‌ام چه شده؟ نمی‌دانی خدمتکارانم کجاهستند؟”

مرد لاغر پارچه را از روی زمین جمع خواهد کرد و به خود خواهد بست و پاسخ خواهد داد:” ای بابا، چه می دانم. دلت خوش است ها. من دارم فرار می کنم، از دست همه، آنوقت تو این جا ایستاده ای و دنبال آدم ها می گردی؟”

مرد تپل خواهد گفت:” راست می گویی . اگر پسرانم بیایند و دوباره ملک ومال بخواهند چی؟ باید فرار کنم؟ راستی تو از چه فرار می‌کنی؟ از بچه‌هایت؟”

مرد لاغر خواهد گفت: “ای بابا دلت خوش است.  بچه کیست؟ من دارم از دست طلب کارهایم فرار می کنم. “

آن دو از هم فرار خواهند کرد. مرد لاغر، در حال فرار، زنی را خواهد دید که در خود پیچیده است و میان ازدحام، در خود نشسته است. بالای سرش خواهد ایستاد و خواهد پرسید:” ای بابا چرا فرار نمی کنی؟ همه دارند می روند. تونشسته ای؟”

زن به او نیم نگاهی نا امید خواهد کرد و خواهد گفت:” کجا بروم؟ همه جا همین جاست.”

مرد لاغر خواهد گفت:” چرا ناراحتی؟ تو که از چیزی فرار نمی کنی چرا ناراحتی؟”

زن دیگر نگاهش نخواهد کرد و خواهد گفت:” ناراحت نیستم. منتظرم.”

مرد لاغر تعجب خواهد کرد و فکر خواهد کرد شاید او هم اگر منتظر بماند خوب باشد. دوباره خواهد پرسید:” منتظر کی؟ منتظر کی هستی؟”

زن پاسخش را نخواهد داد،  اما در میان جمعیت به دنبال کسی خواهد گشت.

ناگهان از لابلای دست و پای جمعیت سپید پوش در حال گریز، پرنده ای بس سفید، خواهد پرید. زن او را دیده و چشمانش گرد خواهدشد و از جا برخواهد خاست حیران.

  پرنده‌ی سفید، به او نزدیک خواهد شد.زن فرار نخواهد کرد. سرگردان هم نخواهد بود و خواهد خندید. پرنده فرشته است یک فرشته ی کوچک بدون بال با پوششی نخی سفید به دورش بسته مثل یک شکلات شیری، و به هر جا در حال پروازُ. اوبه بالای سر زن خواهد رسید و دور سرش خواهد چرخید. مثل پروانه، در حال لبخند زدنی، و زن دستهایش را بلند خواهد کرد. نه برای دعا کردن، بلکه برای به استجابت رسیدن، برای به آغوش کشیدن. او دیگر نیازی به دعاکردن نخواهد داشت. نیازی به آغوش کشیدن خواهد داشت. او پرنده‌ی سفید کوچک را در آغوش خواهد گرفت و جوانه‌ی مادری، دوباره سر بالا خواهد کرد. آنها هرگز از هم فرار نخواهند کرد.

و ناگاه صدایی وحشتناک همه‌جا را پر خواهد کرد. چشم ها همه گرد خواهد شد  و سرها همه بسوی صیحه‌ی آسمانی برخواهد گشت. دلها همه هراسان خواهد شد.  زن، بچه‌اش را آرام به خود خواهد فشرد وآرام با او پرواز خواهد کرد.    

0

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس