مهمان و آبگوشت

مهمان آبگوشت

دیرم شده بود. باید می رفتم سرکار. لباسهایم را نصفه و نیمه پوشیده بودم و این طرف و آنطرف می دویدم. نمی دانم چرا به جای صبحانه باید ناهار می خوردیم و می رفتیم سرکار.

آبگوشت پخته بودم. از آن آبگوشتهای غلیظ و خوشرنگ.

آبش را جدا کرده بودم از نخود و لوبیا و توی یک قابلمه با سیب زمینی و گوشتها یی که تویش مفرح، شنا می کردند ریخته بودم. سیب زمینی ها  با هر قلی که آبگوشت می خورد، پشتک و وارو می زدند. نخود و لوبیایش  را هم کوبیده بودم ، نمی دانم کی؟، و توی یک قابلمه کنارش بود.آماده و حی و حاضر. غذای مجید را کشیدم ودادم، مشغول خوردن شد. همان جا سرمیز ناها رخوری توی آشپزخانه.

آشپزخانه ی روشن و خوش منظره ای داشتیم. از دوطرف پنجره داشت. یک طرف که سمت سینک و گاز بود به کوچه پنجره می خورد که پشتش پر از درختهای سبز بود و طرف دیگرش به حیاط در و پنجره ی بزرگ می خورد و همه ی نور حیاط را میکشید داخل آشپزخانه. غذای مجید را که برایش کشیدم. از در سمت حیاط خارج شدم. می خواستم بروم و از زیر زمین ترشی بیاورم.

همانطور که با عجله سمت زیرزمین می رفتم، محیا را دیدم. نمی دانم خانه ی ما چکار می کرد. همکارم بود. با هم خیلی جیک و پیک داشتیم. همه چیزمان را برای هم تعریف می کردیم.یک هفته ای بود عقد کرده بود. بعد از شش ماه رفت و آمد و زیر ورو کردن همدیگر، بالاخره تصمیمشان قطعی شده بود برای ازدواج. روانشناسی خوانده بود. در حد فوق. وتا توانسته بود پسر را ارزیابی کرده بود. تازه پیش مشاور هم می رفتند. و چه اسنادهایی هم بهشان نبست.

عدم ارتباط گیری و ضعف جنسی و و چیزهای دیگر. کم کم داشت میانه شان به هم می ریخت. خیلی رفتند و آمدند. فقط یکی از ایرادهای مشاور این بود که چرا پسر با اینکه 38 ساله است با کسی ارتباط نداشته، گفته بود حتما عیب دارد که نتوانسته ارتباطی بگیرد. بعد هم پیشنهاد کرده بود به محیا البته، که امتحانش کنید. محیا می خندید و می گفت: چطور آخه؟ من گفتم: انگار نه انگار توی ایرانیم. و مثلا محدودیت شرعی داریم. مشاورهایمان خیلی مدرن اندها. و هردویمان می خندیدیم. بعد هم بالاخره دلشان را یک دل کرده بودند و تصمیمشان را گرفته بودند.البته پسر با وجود مخالفت محیا استخاره کرده بود که خوب آمده بود.

حالا محیا دم در زیر زمین ایستاده بود و سرش توی مبایلش بود. یک بلوز و شلوار سفید پوشیده بود . پیدا بود از شب قبل خانه ی ما اطراق کرده. نمی دانم چرا؟ همانطور که از کنارش رد شدم گفت: میگم خانوم کبیری، شوهرم میاد اینجا ناهار، اشکالی نداره؟ 

من همانطور که با عجله به طرف زیر زمین می رفتم گفتم: نه بابا . بگو بیاد عزیزم. اتفاقا آبگوشت خوشمزه ای پختم.

از پله های زیر زمین سرازیر شدم پایین. زیر زمین قدیمی بود. اما پله هایش در بازسازی خانه پهن شده بود.وارد زیر زمین که می شدی بوی نم توی دماغت می نشست و خنکی اش توی رگهایت نفوذ می کرد و جریان می گرفت. دیوارهای آجری اش نور وارد شده را متمایل به نارنجی می کرد .دورتادور پر از اثاثیه قدیمی و زائد بود. نگاهی کردم. شیشه های ترشی ته زیر زمین مستطیل شکل قرار داشت.آن طرف توی تاریکی. صبر کردم چشمهایم به کم نوریش عادت کند.  طاقچه های هلالی شکل متعدد، دورتادور زیرزمین نشسته بودند. مثل خانم بزرگهای قدیم که عصرها دم در کوچه دور هم جمع می شدند و صحبت می کردند.شیشه ی ترشی توی بغل یکیشان بود.

ترشی را برداشتم و با عجله به طرف آشپزخانه برگشتم . در راه برگشت ، توی حیاط وحید را دیدم که با مجید حرف می زد. دست تکان دادم و سلام کردم. او هم سلام کرد. کنار باغچه ی سرسبز خانه ایستاده بودندکنار موتور قرمزش و فرمان موتورش در دستش بود. گفتم: پارک کن بیا ناهار بخور.اولش تعارف کرد اما بعد موتور را روی جک سوار کرد.

به آشپزخانه که رسیدم، سرگاز رفتم.نگاهی توی قابلمه انداختم که ببینم آبگوشت ، به وحید هم می رسد یانه. اما با تعجب دیدم. آب آبگوشت روبه اتمام بود. چند قاشقی آب بیشتر نمانده بود. دستپاچه شدم. محتویات قابلمه را هم زدم. گوشتی هم در کار نبود. فقط چندتا سیب همان وسط قابلمه در غربت، قوز کرده بودند .

ریختم به هم . چه غلطی بکنم  حالا. با وحید رودرواسی نداشتم ولی شوهر محیا را چه کنم؟ چه بدهم بخورند؟

کتری آب جوش را برداشتم که قابلمه ی آبگوشت را ببندم به آب، پیش خودم فکرکردم. الان آبش می کنم پیدا که نیست. کمی غلظتش کم می شود.که نمک و فلفلش می زنم و کمی هم رب اضافه می کنم و می گذارم چند تا جوش بخورد. خوب می شود. کسی هم نمی فهمد. البته محیا آشپزی می دانست. مادرش آشپز قابلی بود. توی این فکرها غوطه می خوردم که محیا را بالای سرم دیدم. قابلمه ی خالی آبگوشت را دید. دیگر نمی شد کاری کرد.

نمی دانستم چه کنم . دوباره پرکشیدم طرف زیر زمین. نمی دانم چرا اینقدر باید می رفتم توی زیر زمین و برمی گشتم آنهم توی این وقت کم.

محیا همانطور که من با عجله می رفتم، دنبالم راه می رفت و می گفت: میخواین بهش زنگ بزنم نیاد؟ جواب دادم: نه عزیزم حالا یه کاری می کنم. چیو نیاد . نگی زشته ها. بالاخره تو این خونه یه چیزی پیدا میشه این پسر بخوره.

به زیرزمین که وارد شدم چشمم خورد به سنگاب قدیمی که کف زیرزمین قرار داشت. مقداری چیزتوی آن تلنبار شده بود. جلو رفتم وبالای سرش نشستم. و با اینکه چندشم می شد ولی دست بردم تا ببینم چیست. مقداری گوشت تکه تکه ی پخته شده بود. لای دستم زیرورویش کردم مثل شش گوسفندی صاف و نرم و قهوه ای بود. محیا بالای سرم ایستاده بود و نگاه می کرد. گفتم: نگاه کن گوشتای آبگوشته. ریخته اینجا. کی ریخته یعنی .حیف اینهمه گوشت. حروم شد. چه آبگوشتی بود حیف.

محیا چیزی نگفت و همانطورسر توی مبایل از پله های زیرزمین خارج شد. مثل کارآگاهها جرقه ای به ذهنم خطور کرد. ” نکند خود محیا آبگوشت دوست نداشته و گوشتها را آورده و اینجا ریخته؟

همینطور که ذهنم به این سوء ظن مشغول بود و از طرفی مانده بودم به شوهر محیا و وحید چه بدهم بخورند واز پله های زیر زمین با عجله بالا می آمدم و به طرف آشپزخانه می رفتم، فکری به ذهنم رسید . وحید را که هنوز وسط حیاط ایستاده بود وسرش توی مبایلش بود صدا زدم. او هم سریع جلو آمد. گفتم: وحید جان یه کاری برای مامان می کنی؟ وحید دامادم بود. البته عادت نداشتم به داماد ها کاری بگویم، اما حالا مجبورشده بودم  و اینکه چرا به مجید نگفتم نمی دانم چرا؟

ادامه دادم: وحیدجان برو از کبابیه دودست کباب بخر و بیا. بلافاصله جواب داد: مامان اگه غذا کمه من میرم خونمون. گفتم: نه عزیزم یه مهمون دیگه م دارم. بدو لطفا. وحید رفت و من با عجله به طرف آشپزخانه دویدم. تا میز را برای آنها آماده کنم.هنوز هم نگران دیر شدن کارم بودم.

قابلمه ی آبگوشت را با حسرت از روی گاز برداشتم و شستم و میز را تمیز کردم. تلفنم زنگ خورد. وحید بود. از آنطرف خط خبر داد که کبابی بسته است. این دیگر آخر بدشانسی بود.

نمی دانم چرا مجید برای حل مشگل پیدایش نمی شد. تلفن خودبخود قطع شده بود. به طرف حیاط دویدم و دنبال محیا گشتم. نبود. اتاقهای خانه مهربان و گرم دور تادر حیاط نشسته بودند. اما نمی توانستند مرا آرام کنند. رنگ سبز بهاری باغچه هم تاثیری نداشت.

چرا داشت. چشمهایم باز شده بود و هنوز از استرس خواب حالم بد بود. آنها را را بستم و خودم آخرش را ساختم.

وحید زنگ زد که : مامان جون من میرم خونه. گفتم : آخه زشته. گفت: نه دیگه حالا که اومدم بیرون میرم خونه که سمیه هم تنها نباشه.  

و بازهم تلفنم زنگ زد. محیا بود. گفت: خانوم کبیری جان ببخشید نبودید من دیگه اومدم بیرون. شوهرم زنگ زد بیا بریم بیرون غذا بخوریم. ببخشید که زحمتتون دادم.

گفتم: آخه اینجوری که بد شد.فرستادم کباب بگیره.میموندین ناهار میخوردین. گفت: نه بابا بد چیه؟ حالا دلش خواسته بیرون ناهار بخوریم. چی بش بگم دیگه. بازم عذر میخوام بابت زحمتا.

چشمانم را باز کردم و بلند شدم که آماده شوم برای سرکاررفتن.

2+

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس