از اصلش محروم شدی
از اصلش محروم شدی
اطراف خانه را خوب بررسی کرد. همه جا خلوت و تاریک بود.چندروزی بود گرد خانه می گشت و تحقیق می کرد. فهمیده بود گاهی ساکنان خانه شبها برنمی گردند و چراغهای خانه خاموش می ماند. راههای ورود را هم خوب بررسی کرده بود. خانه سه طبقه بود و طبقه اول، پنجره ی در یک بالکن داشت. که راه ورود خوبی بود. خانه دوربین داشت ولی برایش اهمیتی نداشت.
تامل نکرد.کلاهش را روی صورتش کشید و جلو رفت و در کمتر از ثانیه از دیوار بالا رفت و از نرده های بالکن رد شد و توی بالکن پرید. اطراف را دیدی زد و به پنجره ور رفت. خیلی راحت و سریع بازش کرد . در پنجره کشویی بود و بی صدا باز شد.
پنجره را پرده ای پوشانده بود. آرام کنارش زد. توی خانه را نگاهی کرد همه جا تاریک بود. و آرام. وارد شد. وایستاد. مثل گربه ای که گوشهایش به اطراف می چرخد تا کمترین صدا را شکار کند خیز گرفت. اما صدایی نیامد.
چراغ قوه اش را در آورد و اطراف را گشتی زد. اول باید مطمئن می شد کسی در خانه نیست. چراغ را خاموش کرد و مثل گربه به همه ی اتاقها سر کشید. از آدم خبری نبود. نفسی راحت کشید و دستگاهش را از کوله پشتی اش در آورد. به اتاق ها نگاه کرد. یک اتاق با تختی دونفره از چوب گردو و دو اتاق با تختهای یک نفره که یکیش به شکل ماشین بود و دیگری صورتی رنگ. به اتاقی رفت که تخت دونفره داشت. دستگاهش را در آورد و روشنش کرد. و به طرف کمد رفت. لحطاتی طول کشید تا بالاخره دستگاه به صدا درآمد. خوشحال شدفکرش را نمی کرد به این راحتی باشد. در کمد را باز کرد. محتویات را بیرون ریخت و گشت. توی یک کیف زنانه یک پلاستیک مشکی پیدا کرد بازش کرد و با چراغ قوه توی آن را دید.
چند انگشتر ویک گردنبند طلا توی آن بود. آنها را توی مشتش چلاند و بوس کرد.توی پلاستیک را باز هم نگاه کرد. چیزی سفید هم ته پلاستیک بود. یک کاغذ . آن را در آورد . با خودش گفت حتما سندی چیزی است. تای آنرا باز کرد. چند جمله با خودکار در آن نوشته بود.
“آقای دزد بی انصافی نکن و طلاها را بگذار سرجایش. برای اینها زحمت کشیده شده.تو می خواهی راحت بدستش بیاوری؟ بگذار سرجایش. وگرنه پشیمان می شوی.درضمن اگر بگذاری که هیچ اما اگر نگذاری باید بگویم از اصل آن محروم شده ای.”
دست خودش نبود ولی پقی زیر خنده زد. تابحال در عمر دزدی اش به چنین موردی برخورد نکرده بود. کمی خندید اما خیلی معنی جمله ی آخر را نفهمید. فقط احساس کرد باید بازهم بگردد.
دستگاه را روشن کرد و دوباره گشت. آنجا توی اتاق خواب چیزی پیدا نکرد. بیرون آمد و سمت آشپزخانه رفت. نزدیک آشپزخانه که رسید صدای بوق دستگاه در آمد. گل از گلش شکفت و دقت بیشتری کرد. آهسته جلو رفت .هدف یکی از کابینت ها بود. دستگاه را کنار گذاشت و محتویات کابینت را بیرون ریخت. چیزی نیافت و دوباره نگاه کرد. دستگاه را روشن کرد همان جا بود. در و دیوار کابینت را برانداز کرد تا ببیند جاسازی دارد یانه. چیزی نبود. نشست و کمی فکر کرد. سطلی که از کابینت بیرون گذاشته بود توجهش را جلب کرد. درش راباز کرد برنج بود. همه را کف آشپزخانه خالی کرد. خودش بود. یک کیسه ی دیگر . فریاد شوقش را فرو داد و کیسه را باز کرد. تعدادی سکه بود و یک سرویس طلا. بشکنی زد و کیسه را بوسید. توی کیسه کاغدی قرچ قرچ کرد. داشت شاخ در می آورد. کاغذ را باز کرد. و در نور چراغ قوه اش خواند:
” به خودت رحم کن. همین حالا همه چیز را ول کن وبرو. می بخشمت. این ها مال بچه ی صغیر هست و اگر برداری یک عمر دو بچه را بدبخت و محتاج می کنی. باز هم می گویم اگر رها کنی و اینها را سرجایش بگذاری که هیچ اما اگر نگذاری باید بگویم که از اصل آن محروم شده ای. “
دزد پوزخندی زد و بیلخی نشان داد و در دلش به حماقت صاحب خانه فحش داد.
از جایش برخاست و اراده کرد دوباره دستگاه را روشن کند حسش به او می گفت باز هم هست ولی یک لحظه تردید کرد. ایستاد و با خودش فکر کرد:
- پسر میگم بسه ته دیگه ول کن برو
- کجا برم داداش تازه گنج پیدا کردم. چقد کشیک بکشم همچی جایی نصیبم بشه.خود معدن طلاس
- تو دلم آشوبه آخه. یه هولی تو دلمه. انگار که یه کاسه ای زیر نیم کاسه س
- سق نزن. بعد یه عمری رسیدم به گنج طلا.
این را گفت و دستگاه را روشن کرد. توی سالن را گشت. میز تلوزیون. میز کنسول. ویترین.و حتی آرک های سقف و دور تلوزیون را کنترل کرد چیزی نبود. توجهش سمت اتاق ها جلب شد. به یکی از اتاق ها رفت. همان که یک تخت شبیه ماشین تویش بود. توی اتاق صدای دستگاه در آمد. بشکنی زد و سعی کرد جای دقیق را بفهمد. طرف تخت بود. دستگاه را کنار گذاشت و در نور چراغ قوه اش کشوها ی تخت را بیرون کشید وگشت. چیزی نبود.زیر تخت را نگاه کرد. بعد فکری کرد و تاملی و برخاست و تشک تخت را به زور .بلند کرد و به کناری انداخت. خودش بود یک کیسه ی دیگر زیر تشک بود. با شوق و دستپاچگی بازش کرد . چند عدد شمش طلا تویش بود. حالش برای خودش هم غریب بود. هرچه پیدا می کرد بیشتر می خواست. دوست داشت بازهم بگردد و باز هم پیدا کند. مثل یک بازی شده بود برایش. بی اختیار ته پلاستیک را نگاه کرد. انتظارش به جا بود. یک یادداشت ته کیسه بود:
” افسوس. افسوس که به حرفم گوش ندادی. مال دنیا به آدم وفا نمی کند بخصوص که دزد ی هم باشد. “
به نظرش رسید چون آن جمله در آخرش نبود حتما دیگر جایی طلا نیست. ماندنم هم زیادشد. کم کم باید بروم. کیسه ها را توی هم کرد و تپاند توی کوله پشتی اش و به سمت پنجره ی باز رفت. وارد بالکن شد و از بالکن پایین پرید.
وقتی روی پاهایش توی کوچه ایستاد، خشکش زد، در نهایت تجب دید کوچه خالی نیست. یک ماشین با یک سرنشین زن و مرد و دو بچه ایستاده بودند. و آنطرفشان یک موتور پلیس ایستاده بود. به محض دیدنش جلو دویدند. خواست بدود اما بازوهایش را گرفتند و یکی از آنها برای ماشین با مرکز تماس گرفت.
دزد هاج واج و ترسان تقلایش را کم کرد و به سوی آن ماشین نگاه کرد. مردی که کنار ماشین ایستاده بود لبخندی زد و جلو آمد. دستهایش را به هم مالید و گفت: خوب مث اینکه نقشه م گرفت. خوب معطلت کردم. همیشه فکر می کردم حالا دزدگیر هم کار کنه تا من برسم دزد فرار کرده. فکر خوبی کردم نه؟ پس بالاخره از اصلش محروم شدی.
خنده ی مرد مثل پتک تق تق توی سرش خورد.

نویسا باشید😍 عالی بود
بهترین هارو براتون ارزو دارم چون شایسته بهترین ها هستید💙
عزیزی منقابلا منهم برای تو بهترینها رو آرزو دارم عزیزم