ساده و شیک
تصویرش که روی صفحه ی تلفن آمد مثل همیشه نبود. که مرتب و شیک باشد. آخر او توی فامیل معروف بود به شیک بودن. از بچگی خیلی فکر می کردم که معنی شیک بودن چیست. سعی می کردم آدم های شیک را با آدمهای خوشگل مقایسه کنم. و تفاوتشان را بفهمم. او معروف بود به شیک و ساده بودن. خیلی متشخص بود. خودش و خانواده اش. هیچ سابقه ی برخورد و اصطکاک فامیلی از او نداشتیم. یعنی هیچیک از فامیل نداشتند. بدون حاشیه بود. و دوست و دشمن از او راضی. هیچکس هم نمی توانست ایرادی نه به ظاهرش بگیرد و نه به رفتارش. همیشه هم خود او بود که از همه تعریف می کرد. اما این اولین باری بود که آشفته می دیدمش.
فقط ظاهرش نبود. مامانم که گفت چرا اینقدر آشفته ای گفت: اینجا الان اول صبحه تازه بیدار شدم. اما بعد که وسط حرفها گریه اش گرفت فهمیدم آشفتگی اش درونی هم هست. گفت دلم به شدت برای ایران تنگ شده. اینقدر دلم می خواهد با هم توی ایوان خانه تان یک چایی بخوریم که حد ندارد. اینقدر دلم می خواهد توی خیابانهای اصفهان کمی بگردم که نمی دانید.
هربار که با او تماس می گیریم از خاطرات خوش سفرشان به اصفهان یاد می کند. بخصوص آخرین باری که آمدند. و دایجان هم بودند.
آن بار، الهام قرار بود برای سخنرانی در یک سمینار دندانپزشکی به ایران بیاید و به اصفهان. آنطرف دنیا بعد از سالها پی اچ دی گرفته بود و اینطرف و آنطرف توی کشورهای مختلف، برای سخنرانی دعوتش می کردند. حالا هم برای یک سمینار به ایران دعوت شده بود. پدر و مادرش هم آمدند اصفهان که اینجا ببینندش.
دایجان و زندایی خانه ی مامان ساکن شدند. دوهفته ای. تا الهام بیاید و برود. مامان هم که از خدا خواسته. بالاخره برادرش بعد سالها دوباره چند روزی پیشش بود. دوسه روزی که بودند الهام هم آمد. رفتیم فرودگاه و آوردیمش. شاکی بود چرا از دانشگاه دنبالش نیامده اند. بردیمش خانه ی مامان . قرار بود برود هتل. و تا بیایند دنبالش ببرندش هتل، صبح تا عصری خانه ی ما بود.
بسیار ساده وبی تکلف. هیچ آرایشی نداشت و اصلا سعی نکرده بود چروکها و گودیهای پای چشمش را دست کاری کند. اوهم از بیاد آوردن خاطرات سفرهای گذشته به اصفهان لذت می برد.
دوروز بعد رفتم دنبالشان تا ببرمشان اصفهان گردی. الهام هم می خواست چیزهاییی برای دخترش بخرد.رفتیم میدان.دایجان و زندایی را سوار کردم و رفتم دم در هتل آسمان دنبالش. توی لابی منتطر بود. وقتی آمد شاکی بود از ستاره های هتل. می گفت هر کشوری می روم کلی امکانات در اختیارم می گذارند و پذیرایی عالیست اما اینجا حتی هتل عباسی را هم برایم نگرفته اند. ازش پرسیدم سخنرانی خوب بود؟ بازخورد خوبی داشت؟ معتقد بود خیلی متوجه ی حرفهایم نشدند. و یا پروژه ام به دردشان نمی خورد. ولی تشکر کرده اند و گفتند که باز هم برای همکاری مشتاقند. ولی من فکر نکنم دیگر بیایم.
به میدان که رسیدیم دایجان را گوشه ای توی میدان نشاندیم و سه تایی سراغ یکی از فرش فروشیها رفتیم. الهام می خواست برای دخترش فرشی بخرد.
هردوشان با سلیقه ی و زن دایی سخت گیرتر و واردتر. نمی دانستم در زمینه ی فرش اینقدر آگاهی است.
یک ساعتی که زیررو کردند الهام سراغ همان فرشی را گرفت که روز قبل با دکترهای دانشکده دیده بودند. برایش آورد. یک فرش بافت عشایر بود با نقش یک آدمک بزرگ که رنگهای نارنجی و قهوه ای و عنابی توی آن غالب بود. گفت به اتاقش می خورد. تعجب کردم وقتی زندایی گفت: این نقش جن هست دیگه؟ و فروشنده تایید کرد. من و الهام مانده بودیم در این همه دقت. فروشنده گفت بله همینطور که می بینید پاهاش به شکل سم هست. این رو عشایر می بافتن برای اینکه از شر اجنه در امان بمانند. الهام یک لحظه شک کرد که آن را بخرد. گفت شاید دخترش بترسد. اما بعد که با زن دایی مشورت کردند به این نتیجه رسیدند که اینها حرف است و لازم نیست برای دخترش توضیحی بدهد. فرش را خریدند به شش میلیون. وتا داشتند فاکتور می گرفتند برای اداره ی مالیات آمریکا من بیرون آمدم. و رفت سراغ دایجان.
توی چمنهای میدان نشسته بود روی زمین و با چشمان درشت و مشکی اش مردم را تماشا می کرد. کنارش نشستم. با همان روحیه ی طنازی اش چندتا جوک گفت و باهم خندیدیم. آسم داشت و همیشه با هر کلمه ای که می گفت یک نفس از ته سینه اش می آمد بالا. نمی دانم حرفهایمان کی به علی کشیده شد و دایجان برای اولین بار اشک ریخت. از خوبیهای علی می گفت اشکش در اختیار خودش نبود و سرازیر می شد و نفسش از ته سینه بالا می آمد.
علی همان سالهای اول جنگ به ایران برگشته بود. با دکترای اقتصاد از آنطرف. و بعد داوطلبانه به سربازی رفته بود. دوره ی آموزشی اش اصفهان بود. و می آمد خانه ی ما. من آنوقت محصل بودم. با زنش بود. زن محجبه اش. قبل از رفتن به آمریکا ازدواج کرد. گفتند برای اینکه آنجا راحت باشد و اذیت نشود زن گرفت و برد. زنش هم بر خلاف خانواده اش محجبه بود. یعنی روسری سرش می کرد.
دوره ی آموزشی اش ساکن خانه ی ما شدند. علی صبحها می رفت و تاظهر که بر می گشت، اراده همسرش پیش ما بود. و من که آنوقت دبیرستانی بودم و خواهر و زن برادرم هم صحبتش بودیم. ظهر ها هم علی می آمد و می نشست سر کارهای سربازی اش و باز آزاده در کنار ما بود. از او و همسرش سکوت، مهربانی، مطالعه و جدیت در ذهنم مانده است.
بعد از به پایان رسیدن دوره آموزشی به جبهه رفت و شد دیده بان. و یادم نیست چند وقت بعد خبر شهادتش را آوردند. در عملیات رمضان.
برای مراسمش رفتیم تهران. پیکری نداشت تا تشییع شود. فقط توی مسجد مراسم گرفتند و توی خانه هم دور هم جمع می شدند. زن دایی که تمام وقت توی تختش بستری بود و زیر سرم. و مرتب آمپول آرام بخش می گرفت. آزاده هم خانه ی خودشان بستری بود . و فامیل دور هم. صاحب عزا، توی مراسم های مسجد فقط دوخواهرش بودند. الهام که آنوقت دانشجوی دندانپزشکی بود . همین جا و خواهر کوچک دبستانی دیگرش ایلا. الهام روی صندلی صاحب عزا لبهایش را روی هم فشار می داد و آرام اشک می ریخت. انگار مظلومیت و سادگی مرام کل خانواده بود.
دایجان دردلهایشان را کرد و بعد هم گفت دیگر خسته شده است و دلش برای علی تنگ شده. گفت: اگه یه قبر حداقل ازش داشتیم شاید آتشمان فروکش می کرد. توی اشکهایش این حرف را چندین بار تکرار کرد: علی واقعا تک بود. حرف نداشت. هیچ ایرادی نمی شد به این بچه گرفت. از اخلاق. از دین و مذهب . از درس و تحصیل. تمام مدتی که اونجا بود تموم نمازاشو می خوند روزه هاشو می گرفت. به سختی گوشت حلال فراهم می کرد. اصلا یه چیز دیگه بود.
من نمیدانستم به پدر یک شهید آنهم با چنین شرایطی چه بگویم. فقط حرف دلم را زدم: دایجون میدونین که دنیا برای آدمهای خوب تو جای تنگیه. “
زن دایی اشک هایش را پاک کرد و گفت : از وقتی امامی رفته دیگه انگیزه ای برای زندگی کردن ندارم. خیلی تنها شدم.
مامان گفت: آره والا تا بود عین گل ازش نگه داری کردی. به خدا تو لنگه نداری. حالا پاشو بیا چرا موندی اونجا. تنها هم که هستی . اونام که هرکدوم یه شهرن و همه ش سرکار.
گفت: آره خیلی تنهام. میان آخر هفته ها دور هم جمع میشیم. ولی خب بازم تنهام. بخاطر کرونا هم نمیتونم از خونه بیرون برم. دیگه بدتر شده.
تلفن قطع شد و من توی ذهن مرور می کردم ببینم دنیا برای چه کسی فراخ است.
