برچسب
برچسب
به خیال خودم تیپ زده بودم. یک مانتوی زرد خریده بودم توی حراجی. قیمتش خوب بود. راستش اول مانده بودم بخرم یانه. راست می گویند حراجی نیاز کاذب می آورد واقعا همین است. من اصلا مانتو نمی خواستم، رفته بودم یک جفت جوراب بخرم. جورابهایم پاره شده بود. بعد دیدم لباس فروشی تابلو زده بود حراج همه از دم 35 تومن. خداییش می ارزید. این قیمت، فحش هم به آدم می دادند می ارزید. گفتم بروم شاید چیز به در بخوری که مثلا چند وقت است، می خواسته ام و حالا یادم نیست به چشمم بخورد و با قیمت مناسب بخرم. و داخل رفتن همان و سیصد تومن پیاده شدن هم همان.
خوب راستش شلوار منزل داشت به درد میخورد برداشتم. بلوز هم داشت قیمت مناسب، به درد مهمانی میخورد کسی نمی فهمید از این ارزانهاست، برداشتم. یک شلوار هم البته، مجبور شدم برای بلوزه بردارم چون به شلوارهای خودم نمیخورد. یک صورتی خاصی بود صورتی چرک یا هرچی. بهرحال مجبور شدم شلواری که اتفاقا خیلی هم به بلوزه می خورد بردارم. بعد دیدم سر رگال لباس مجلسی ها شلوغ است. همه ی خانم ها جمع شده بودند و هی تعجب می کردند. تشویق شدم ورقی بزنم. تعجبشان به جا بود. خیلی ارزان بود البته نه 35 تومن. بالای رگال برچسب زده بود لباسهای شب حراجی با 30 درصد تخفیف. با خانم ها هی حساب کتاب کردیم ببینیم هر لباس چند در می آید. مناسب بود بهرحال اما نه در حد 35 تومن. آنها چندتا چند تا برمی داشتند می گفتند می ارزد. می گفتند بروید بقیه جاها ببینید همین را چند می دهند. وقتی دیدم بقیه اینقدر بر می دارند گفتم باز ورق بزنم ببینم چیز مناسب قیمتی پیدا می کنم.
یک لباس کوتاه پیدا کردم. قیمتش کمتر بود . خوب کوتاه هم بود، پارچه کمتر مصرف کرده بود. ولی انصافا 150 می ارزید . خانم ها هم می گفتند می ارزد. رنگش هم بهم خیلی می آمد. به هیکلم هم می خورد. اینها را هم آنها می گفتند. لباس را انداختم روی بلوز و شلواری که دستم بود. حالا تازه راه افتاده بودم. نظری انداختم به کل مغازه ی شلوغ ببینم کجایش شلوغ تر است. همان جا احتمالا قیمت، مناسب تر بود. من که خیلی قیمتها را نمی دانم اما خانم های دیگر که توی بازار می چرخند حتما می دانند. رفتم سراغ رگال مانتوها و ورق زدم. رسیدم به یک مانتوی زرد. قشنگ بود اما من که زرد نمی پوشیدم. بازهم ورق زدم. ولی زرده انصافا قشنگ بود. تا آخر مانتوها رفتم ولی زرده چیز دیگری بود. آخرش برداشتمش. “خوب حالا برداشتم کجا بپوشمش؟” توی شک بودم که خانمی آمد کنارم گفت: آخی اینو منم دوس داشتم خیلی خوشرنگه. بهت میاد. شاید منم بردارم. به نظرت به من میاد؟ و از من گرفت و به خودش چسباند. دیگر مطمئن شدم باید بردارمش. مانتو را از او قاپیدم و گفتم ممنون برش میدارم. مانتو هم 35 تومن نبود البته 75 تومن بود. وقتی پرسیدم چرا پس 35 نیست فروشنده خیلی خشک جواب داد: آف خورده عزیزم . قیمتش 150 بوده. فکر کردم خب راست میگوید . کجا این مانتو را این قیمت می دهند.
300 تومن را دادم و بایک پلاستیک پر لباس از مغازه بیرون زدم والبته به انضمام یک پلاستیک هم عذاب وجدان. “واقعا چرا اینقدر خرید کردم؟” اما خوب، وقتی پلاستیکهای دست بقیه ی خانم هارادیدم کمی خیالم راحت شد باز کمتر از انها بود.
در راه برگشت همه اش داشتم قیمت می گرفتم ببینم خریدهایم خوب بوده یانه . البته قیمتها خیلی فرق نداشت ، ولی خوب لابد جنس هایش فرق داشت.
وقتی هم که رسیدم دم در خانه یادم آمد جوراب را نخریدم. حال برگشتن نداشتم تصمیم گرفتم، جوراب پاره را بدوزم تا نوبت بعد که بیرون رفتم بخرمش.
چند روز بعد دنبال جایی بودم که این لباس ها را بپوشم. مهمانی جایی نبود بخاطر کرونا. لباس شب ماند توی کمد برای روز مبادا . وبلوز و شلوار راهم توی خانه پوشیدم. اما وسوسه ی پوشیدن آن مانتو داشت روحم را قلقلک می داد. درست بود که جایی مهمانی نمی رفتم ولی گاهی توی کوچه که می رفتم برای خرید ویا انجام کاری.
آن روز هم بانک کار داشتم. گفتم بگذار تیپ بزنم . مانتو را بپوشم. مگر چه چیز من از بقیه ی خانم ها کمتر است؟
مانتو را پوشیدم. مانده بودم چه شال و روسری با آن ست کنم.سرچ کردم توی اینترنت. اما روسریهایی که با زرد ست شده بود را نداشتم. رفتم سراغ روسریها و شالهایم. همه را ریختم روی تخت و تک تک باهرکدام سرم کردم و هربار چرخی زدم جلوی آینه. پشتم را می کردم به آینه و یکدفعه برمی گشتم تا بطور اتفاقی خودم را ببینم که روسریم به مانتو می خورد یانه؟ و، نمی خورد. آخر مجبور شدم با مشکی ست کنم. خوب مشکی به همه چیز می آید.
بعد یک کیف هم داشتم مشکی که رویش را با نخ زرد رودوزی کرده بودند. عجیب بالباسم ست شد. از خوشحالی جیغی زدم و سریع از خانه بیرون زدم. اینقدر محو این ست آخر شده بودم که یادم رفت مدارکم را بردارم. مجبور شدم کلید بیندازم و دوباره توی خانه برگردم برای برداشتن مدارک.اما یک چیز دیگر را هم یادم رفته بود که وقتی برگشتم فهمیدم. و همان برای نابود کردنم کافی بود.
از خانه که بیرون زدم احساس می کردم روی هوا راه می روم. مثل مانکنهایی که توی شوی لباس راه می روند و با همان جدیت و ابهت قدم برمی داشتم. سنگینی نگاه کاسبهای محل را هم روی خودم احساس می کردم. پیش خودشان می گفتند” اینهم بله.”
یادم آمد که عینک آفتابی ام را هم بزنم. برند نبود اما بالاخره آفتابی بود.می شد از زیرش نگاههای دیگران را چک کرد بدون آنکه بفهمند. از روبروی نمایشگاه اتومبیل که رد شدم، همان نمایشگاهی که معمولا کلی آدم خوش تیپ، توی آن جمع اند و سیگار می کشند و یک پسر خوش قد و قواره هم گاهی می اید بیرون و مبایل به دست راه می رود و حرف می زند و دخترهایی را که رد می شوند دید می زند، همان پسر داشت از در نمایشگاه می آمد بیرون. نمی دانم چرا یک دفعه پایم پیچ خورد و لمبر خوردم. اما خیلی زود خودم را جمع و جور کردم و به راهم ادامه دادم. نفهمید فکر کنم. از جلویش که رد می شدم داشت براندازم می کرد. ولی چیزی نگفت. فقط نگاه سنگینش را حس کردم.
کمی جلوتر پسر خوش تیپی از روبرو داشت می آمد . نگاهم می کرد. من هم همانطور مانکنی و بی اعتنا، جلو می رفتم. و قدم هایم را محکم و سنجیده بر می داشتم که مبادا دوباره پایم پیچ بخورد. نزدیکم که رسید ایستاد داشت حرف می زد. منهم کنجکاو شدم و ایستادم. فکر کردم بامن است..محکم و بی اعتنا گفتم: بله چیزی گفتید؟ اما دستش را به نشانه ی نفی تکان داد و دست دیگرش را به هندز فری اش گذاشت. سرش را زیر انداخت و رفت طرف خیابان.و در حالیکه به آسمان نگاه می کرد حرفهایش را ادامه داد. وارفتم. خودم را جمع کردم وراهم را ادامه دادم.
توی پیاده رو جلو رفتم و تا ایستگاه اتوبوس همانطور مانکنی رفتم. نرسیده به ایستگاه اتوبوس رسید و مجبور شدم راه رفتن مانکنی را تبدیل کنم به دوی سرعت و استقامت در بالارفتن بین جمعیت هجوم آورنده به اتوبوس . به هر زحمتی بود خودم را چپاندم بین جمعیت و برای لحظاتی به تیپ و قیافه فکر نکردم.
وارد اتوبوس که شدم وقتی جایی بین جمعیت باز کردم فرصت کردم تا مانتو را صاف کنم که چروک نشود. آخر این مانتوهای ارزان را نگاه می کنی مثل دستمال آشپزخانه چروک می شود. با دست خوب کشیدم سرتا پاییین و صافش کردم . وسواسم به حدی بود که همه ی زنها نگاهم کردند توی چشمهایشان این جمله زیرنویس می شد. “حتما مانتوش نوعه.”” داره میره به یه ملاقات به سرو وضعش رسیده”. این جمله ی آخری ولی برایم دلپذیر بود . بابتش آهی کشیدم.و خودم را به نفهمی زدم.
و چه طولانی بود مسیر . سفر با اتوبوس. که صبر ایوب می خواهد مخصوصا که اتوبوس شلوغ باشد و جای نشستن هم نباشد و مخصوصا که لباست نو باشد ولابلای جمعیت، در شرف چروک شدن باشد و مخصوصا که انواع بوهای مختلف را تحمل کنی.البته این آخری ربطی به داستان نداشت اما بیخ گلویم مانده بود.
اتوبوس بالاخره بعد از قرنی رسید و میان ازدحام منهم ریختم بیرون. اول خودم را صاف کردم و به خودم مسلط شدم و سعی کردم همانطور مانکنی راه بروم. اما نمی دانم اتوبوس چه تاثیری رویم گذاشته بود که نتوانستم همانقدر با اعتماد به نفس راه بروم. شاید مال چروکهای لباسم بود. جنسش خیلی خوب نبود. می گویند هیچ ارزانی بی علت نیست. باقی راه فقط سعی می کردم طوری راه بروم که چروکها پیدا نشود. زیر نگاه سنگینی هم نبودم البته.
به بانک که رسیدم عینکم را همانطور مانکنی برداشتم و دستم گرفتم و وارد شدم. تقریبا مثل عصا عمل می کرد برای حفظ تعادل. یک شماره گرفتم و نشستم. دور وبرم را پاییدم. یک مرد میانسال داشت سر پیشخوان چک می نوشت. نگاهش افتاد به من و میخ شد. انگار بدش نیامده بود. پایم را انداختم روی آن پا و یک طرف دیگر را نگاه کردم. همانطور مانکنی. وقتی دوباره برگشتم نبود.
شماره ام را صدا زد. بلند شدم و اول مانتویم را صاف کردم و بعد روی صندلی روبروی تحویلدار نشستم. یک حساب می خواستم باز کنم برای واریز حقوق. برای کاراینترنتی که تازه پیدا کرده بودم. تحویلدار بدجور نگاه می کرد. زیر نگاه سنگینش فرم ها را پر کردم و تشکر کنان بلند شدم. هنوز هم بدجور نگاه می کرد . احساس کردم لبخندی هم می زند. اما از لبخندش خوشم نیامد.
داشتم مدارکم را توی کیف می گذاشتم و از دوخت نخ های زرد کیف لذت می بردم که خانمی جلویم را گرفت . نگاهش کردم گفت: ببخشید. یه چیزی. گفتم بله بفرمایین. فکر کردم شاید می خواهد بپرسد مانتویت را از کجا خریده ای. یا چقدر کیفت به مانتویت می خورد. یا بگوید من یه پسر دارم که میخواهم زنش بدهم . اما او نزدیک شد و دهانش را به گوشم نزدیک کرد و گفت: ببخشید فک کنم یادتون رفته برچسب مانتو را بکنین. چرخی زدم ناگهان. و گفتم کو کجاس؟ گفت: ایناهش پشتتونه آویزونه. چقدرم نخشو بلند گرفته. ولی محکمه چیکارش کنم؟ نخ برچسب تا کمرم آمده بود. به زور کردیمش توی لباس و تشکر کنان زیر نگاههای سنگین بانک را ترک کردم و تمام مدت برگشت داشتم فکر می کردم چه کسی از چه زاویه ای مرا دیده.

خخخخخ عالی بود
خوشحالم خوشت اومد
خوب بود.
ممنون. خوشحالم خوشت اومد