وصبر

و صبر

طیبه با او تماس تصویری گرفته بود و داشت حرف می زد. گوشی را داد به من. خوابیده بود اما مثل همیشه می خندید.گفتم با خودت چه کردی؟ خندید و جواب داد: دارم قطعاتم را عوض می کنم.

مهره های کمرش را عمل کرده بود. چند وقت پیش هم شنیدیم که علائمی از سرطان داشته و تحت درمان است. آن روز هم بهش زنگ زدیم، رفته بود سری به خواهرش بزند. می خندید و می گفت: بیمارستان بودم تو برگشت به ممدل گفتم دلم پوسید بریم یه سری به شهین بزنیم. و خندید و مثل همیشه سرش را تکان داد و موهایش را افشان کرد. اما این بار خوابیده بود و نمی توانست سرش را تکان دهد و موهایش را افشان کند، اما موهای مشکی اش روی بالش افشان بود.

 پسرخاله اش عاشقش شد. بعدها فهمیدیم عاشقان دیگری هم داشته. خوشگل بود. موهای مشکی بلند و حالت دار که دائم سشوار می کشید و  لختش می کرد و چشمان مشکی و خمار و لبانی خوش فر، که با کمترین بهانه کنار می رفت و دندانهای سفید و یکدستش را بیرون می ریخت. اخلاقش مهم تر بود. معروف فامیل. خوش اخلاق و خنده رو. بساز و صبور. و با همه جور آدمی دمخور و گرم. و مهمتر از همه کدبانو و با سلیقه. پایه ی اصلی خریدهای عروسی بود. بخاطر سلیقه اش. و توی مهمانی ها هم. همیشه شیک و ساده لباس می پوشید. تک و مخصوص به خودش.

اولش خانه شان شهرآرا بود. دبیرستانی بود آنوقت. سارافون سورمه ای می پوشید با بلوزی سفید زیرش. و موهای بلندش را دم اسبی می بست. همان موقع ممدآقا تهران دانشگاه می رفت. رشته ی مهندسی راه و ساختمان. و اکثرا خانه ی آنها بود. مثل همه ی مهمانان متعددی که به خانه شان رفت وآمد داشتند. در خانه شان باز بود بخصوص برای جوانها. بعدش خبر آمد که ممدآقا می خواهد مهوش را بگیرد.  راستش اول همه تعجب کردند. خانواده ی ممد آقا اصفهان بودند. و پدرش یک واعظ بود. از آن خانواده هایی بودند که زنها موقع بیرون آمدن از خانه، یک چشمشان را بیرون می گذاشتند یک خانواده ی 12 نفری. با شش دختر و شش پسر.دخترخاله ها و پسرخاله هایش می شدند ولی وصلت با آنها تعجب داشت. مهوش هم خودش بی حجاب بود وهم خانواده ش. ولی ممدآقا قبول کرده بود.

مهوش اصفهان که می آمد چادر سرش می کرد. مثل بقیه ی فامیل که می آمدند خانه ی خاله جان رفعت.

یک عقد ساده گرفتند. طبقه ی بالای خانه شان،خودشان سفره ای پهن کردند و مهوش یک لباس سفید کوتاه پوشید. موهای مشکی اش را دورش ول کرد و یک تور سفید ساده انداخت روی سرش و نشست سرسفره. و صیغه جاری شد. خالجان عصمت گرچه پسر خواهرش دامادش می شد ولی خیلی راضی نبود.

و دیگرهم مراسمی نگرفتند. هیچ خرید و رسم ورسوماتی هم انجام نشد. و معلوم نشد کی مهوش حامله شد. و اولین دخترش بهارک به دنیا آمد. درس ممد آقا تمام شد و همان جا تهران چند وقتی ماندند. تا بهارک کوچک بود جبران نداشتن عروسی و مراسم، سفری به خارجه کردند. وبعدش خبر آمد ممدآقا برای کارش به اصفهان می اید.

مهوش از خانواده اش و از شهر زادگاهش جدا شد و آمد اصفهان. توی یک شهر مذهبی. یک خانه اجاره کردند توی خیابان نظر. محله ی ارمنی ها. نزدیک پارک  هم بود. و زندگیشان شکل گرفت. و مهوش، هم چنان می خندید.

بعد خانه ای ساخت ممد آقا توی خانه اصفهان. یک شهرک تازه تاسیس بود. خانه ای بزرگ با حیاطی سرسبز و زیبا. رفتندآنجا. شهرک تازه تاسیس بود و خالی. طوریکه شبها کفش های پشت در را سگها می بردند. چندسالی آنجا زندگی کردند. دوپسر دیگر به دنیا آورد. همان جا. دور از خانواده.

در طی این سالها، با اینکه فرهنگش با خانواده ی شوهر فرق داشت اما هیچوقت با آنها برخورد و اصطکاکی نداشت. و همیشه می خندید.

بعد ممدآقا به تهران منتقل شد. و مهاجرت کردند. خانه ای مشترک با خالجان عصمت خریدند. بالای شهر. خانه ای بزرگ و اعیانی.

چند سال خوبی گذشت. و حتی بعد از جداشدن از خالجان و خرید خانه در شهرک غرب.بچه ها حالا نسبتا بزرگ شده بودند.دخترش دبیرستانی بود و پسرهایش راهنمایی و دبیرستان. که زندگی اش زیر و رو شد.

روزی که برای تسلیت رفته بودیم تهران. لبهایش را روی هم فشار می داد و اشک می ریخت و می گفت: نمیدونم کارای خدا بود که من هرچی می رفتم حموم غسل صبر می کردم.

خانه پرو خالی می شد از مهمانهایی که برای تسلیت می آمدند.و او جزع و فزع نمی کرد. ممدآقا توی یک سانحه ی هوایی سقوط کرده بود.

سالهای سخت زندگی مهوش شروع شد. و فقط یک آدم صبور می تواند گذر این سالها را تحمل کند. بچه ها بزرگ شدند و ازدواج کردند. و همه سراغ زندگیهایشان رفتند.و او هم چنان می خنندید.

بچه ها که رفتند، مهوش تنها شد. چند سال بعد شنیدیم. ممدل پسر عمویش از او خواستگاری کرده است. گویا از همان سالهای جوانی عاشقش بوده، اما بعد از ازدواجش کنار کشیده و ازدواج کرده بود. بعد از چند سال زندگی با زنش هم طلاق گرفته بود با چندتا بچه.

حالا مهوش دوباره ازدواج کرد با ممدل و شوهرش عاشقانه دوستش داشت. و او همیشه می خندید. 

حالا او علاوه بر مادر بچه های خودش مادر بچه های ممدل هم بود همانقدر مهربان و فداکار، و سالهایی به همین شکل گذشت. حالا دوران مریضی ها شروع شده. با کمر درد و یک عمل شروع شد و بعدش سرطان و حالا دوباره یک عمل روی کمر. اما هنوز هم مهوش میخندد.

0

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس