خانه ی پدری

خانه ی پدری

توی خیابان میر دنبال خانه می گردم. خیابان حالا خیلی شلوغ و پرتردد است. پر از مغازه هاای رنگارنگ  و متنوع، و خود خیابان هم پاتوق دوردور ماشین ها. آخر حالا دیگر دست بالاشهر است. مرحوم میرفندرسکی حالا دیگرخیلی کارش درست است هرمتر زمین خیابان اش کلی قیمت دارد، مثل آن وقت ها نیست که توی آن قو نمی پرید و معروف بود به دهانه ی تخت فولاد.

خانه صاف بر خیابان است و همان است هنوز، بدون تغییر. درب خانه را می شناسم، همان در کرمی رنگ که رویش با نوار فلزی قهوی های رنگ طرح گل در آورده اند. خانه را از ما، دکتری خرید که خانه اش پشت خانه ی ما بود یعنی پلاک دوم خیابان که البته درخانه اش در کوچه ی کناری باز می شد و توی کوچه پس کوچه می رفت.و با خرید خانه ی ما خانه اش پلاک دوم خیابان میر شد و هم کسی جلویش نساخت و برود بالا و خانه اش را کور کند. حالا هم که حسابی گران شده به قول خانوم باجی”پی می ره روی دنبه، دنبه م که خوب می جنبه”.دکتر  سرمایه اش حالا سر به آسمان گذاشته است.

زنگ در را می زنم. چند وقت پیش دوستی قدیمی ام را دیدم که گفت صاحب خانه ی قدیمی مان را می شناسد واصرار کرد بیا یک روز برویم خانه را ببینیم برای تجدید خاطره. گفت هنوز خانه را به همان شکل نگاه داشته و تغییری نداده است.

در خانه با آیفون باز شد. زمان ما آیفون نداشت و یکی از معظم ترین کارها باز کردن در خانه بود از ته اتاقهای حیاط باید می آمدی توی برف و گرما و سرما و در را باز می کردی و بیشتر اوقات این وظیفه ی ما کوچکترها بود. لنگه ی آدم رو درب باز شد. درب خانه از اول هم ماشین رو بود و از همان زمان ها داداش ها ماشینهایشان را از همین در وارد حیاط می کردند. تا سه تا ماشین صاف توی این قسمت حیاط، جا می شد.درخانه که باز شد دالان ماشین رو هویدا شد. دالان با دیوار دوتا مغازه ایجاد شده بود که درش توی خیابان باز می شد و حالا صاحب خانه گالری اش کرده بود. البته زمان ما بخاطر تعداد زیاد ساکنان خانه، بعداز بنایی کردن خانه برای ورود عروس،  دوتا مغازه را هم دادند دست خانه. درب فلزی کشویی مغازه ها را توی خیابان گذاشتند بماند، اما دیوار سمت حیاط را خراب کردند و درهای فلزی مغازه را گذاشتند سمت حیاط خانه. و یکی از مغازه ها شد اتاق من و خواهرم و دیگری مهمانخانه ی مامان، چون مهمانخانه ی اصلی خانه مال عروس ها می شدو جهیزیه شان. دالان ماشین رو که تمام می شد موی کهنسال که سالها انگورش را به اهل خانه هدیه کرده بود، هم چنان چتری برای خوش آمدگویی به تازه واردین پهن می کرد.. باغچه ی خانه وسط حیاط هم چنان سرحال و شاداب ایستاده بود و دورتادورش حیاط با موزاییک های طوسی رنگ که جان می داد برای لی لی، می گشت. باغچه در قسمت جلویی اتاق های جنوبی به شکل ال شده بود و یک حوض بزرگ و عمیق را بغل می کرد. حوضی که عمقش یک متر ونیم بود و وسعتش شش متری می شد و دورتادور پاشویه ی باریکی داشت که پاهای خسته ی از کفش در آمده را به خنکای آب مهمان می کرد. وسط حوض یک فواره بود که پدرم خودش طراحی کرده بود، که وقتی روشنش می کردیم چتری از آب را وسط حوض باز می کرد و گوله ای آبی می زایید که روی آب حوض بازی می کردند و بالا و پایین می پریدند..

توی باغچه ی کناری که اول ال بود یک درخت به قرار داشت که عطر به اش خانه را لبریز می کرد. دور باغچه شمشادها چیده شده بودند. و سمت غربی باغچه یک درخت توت ایستاده بود و خانه را سخاوتمندانه نظاره می کرد.  وسط باغچه پدر، یک میله ی فلزی ال شکل علم کرده بود و سرش یک چراغ را آویزان، و روی چراغ، یک بشقاب پلاستیکی طرح کریستال  را سوراخ کرده بود و کرده بودش محافظ لامپ در مقابل باران و برف.  شبها شعاع نورچراغ روی سر باغچه پهن می شد و خانه ی تاریک را نیمه روشن می کرد و بادیدن سایه و نیم سایه های درختان، من که تنها توی خانه می ماندم برای درس خواندن را، می کشاند توی رویاهای مبهم و ترسناک.

کنار غربی حیاط پای دوتا ستون یک موزائیک را برداشته بودند و توی یکی از آنها یک رز رونده قرمز، خودش را تا بالای دیوار کشیده بود و دلفریبی می کرد و توی دیگری یک امین الدوله با عطرش داشت با رز قرمز رونده رقابت می کرد. صاف روبرویشان توی باغچه ی اصلی یک درخت ابریشم بود که چتری روی سر ماشینهایی پهن می کرد که زیرش پارک می کردند و وسیله ی بازی و غور من بود. دستهایم را می کشیدم روی برگهایش و برگها در دفاع خودشان را جمع می کردند و من ساعتها با همین کار سرگرم می شدم.

در قسمت جنوی خانه سه تا اتاق بزرگ بود که هر کدام حداقل دوتا فرش سه در چهار کفش پهن می شد، درهای اتاق ها، توی ایوانی باز می شد که به حیاط، یک پله می خورد. اتاق شرقی مال مامان و مهمانخانه و اتاق غربی مال عروس ها بود که با عروسی و ورود به خانه ما، چند سالی مهمان مامان بودند و بعد از خانه دار شدن می رفتند و جایشان را می دادند به عروس بعدی. سمت غربی حیاط دوتا اتاق دیگر هم بود که یکی مال داداش ها بود در دوران مجردی . و یکی هم اوایل مال خانم باجی بود و این اواخر آشپزخانه ی عروس ها شده بود، البته نه آشپزخانه بلکه محل قرار گرفتن وسایل آشپزخانه ای که تا عروس ها توی این خانه بودند آک بند باقی می ماند و بعد از این اتاق ها، آشپزخانه ی اصلی خانه قرار داشت. که توی یک ایوان کوچک، درش باز می شد که پله های پشت بام هم در آن قرار داشت. پلکانی بدون محافظ که دم و دقیقه اسماعیل، دردانه ی ته تغاری بلا را می کشید روی پشت بام و بعدش بقیه را سراسیمه به دنبالش، مبادا از آن بالا بیفتد پایین.

البته بعد از بنایی خانه این ایوان را هم در گذاشتند که مامان توی آشپزخانه، کمتر سرما و گرما ببیند. و یک مستراح خانه هم که در ش توی همین ایوان باز می شد، تبدیل شد به دوتا مستراح کنار هم که پس قضای حاجت خانواده ی ده دوازده نفری بر بیاید. یک درب دیگر هم توی این ایوان کوچک در دار، باز کردند بعد بنایی. درب یک مغازه ی  دیگر که شد انباری مامان، که یخچال و رختخوابها و بولونی ترشی و سرکه را در آن می گذاشتند.

من با صدای دوستم به خودم آمدم وقتی هنوز دستم توی حوض بود وداشتم دایره روی آب درست می کردم ایجاد می کردم و به آن ها خیره شده بودم:

“خیلی غرق شدی ها بیا بریم ناهار بخور”  

2+

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس