اسم فامیلتون چیه؟
آن روز حالش دست خودش نبود و ناخودآگاه حساس شده بود. شب قبل پدربزرگش طی سخنرانیهایی که معمولا در جمع خانواده ایراد می کرد اشاره کرده بود به سالها پیش، وقتی قرار شده بود مردم اسم فامیل برای خودشان انتخاب کنند. آنوقت برای اینکار مراجعه می کردند به ثبت احوال. انتخاب فامیل بیشتر بر اساس شغل اشخاص بود مثلا صراف یا کشاورز و یا دبیر و کفاش و یا بر مبنای علاقه اش مثل ایراندوست یا مهماندوست و یا حتی براساس خصوصیات اخلاقی مثل رحیمی و رئوفی و گاهی وقتی هیچ چیزی به ذهنشان نمی رسید کارمند ثبت نگاهی به دور و برش می کرد و چیزی پیشنهاد می کرد مثلا نوریی یا کتابی.
این قصه باعث شده بود که او از صبح برود توی فکر فلسفه اسم فامیل گذاشتن جد و آباد آدم های اطرافش. به همین دلیل صبح اول صبح که همسایه شان را دیده بود با خود فکر کرده بود:” یعنی موهای زنش طلایی بوده که فامیلشان طلایی است؟”
و آن همسایه ی روبرویی چرا باید از بین همه ی اعداد عربی خمسه عشر را انتخاب کند؟
در تمام طول راه به این فکر کرده بود که لابد جد اندر جد آقای کلانتری، آیا کلانتر بوده اند؟ البته توی ایران که کلانتر نبوده لابد فیلم وسترن زیاد دیده بوده اند و از رفتن توی نقش کلانتر خوششان می آمده.
به محل کارش که رسیده بود و با قیافه ی عبوس خانم مهربان مواجه شده بود با خود فکر کرده بود که نمی شود اصلا تصور کرد آبا و اجداد خانم مهربان، مهربان بوده باشند و مطمئنا انتخاب این فامیل برایشان از باب استفاده از کلمات معکوس بوده.
خانم دلاوری البته حتما تمام اجداش مثل خودش شجاع و قاطع بوده اند و خانم کمالی هم که همیشه بهترین ها را در حد کمال می خواهد. برای اینها می شد تصور کرد بطور ارثی به اجداشان رفته اند.
خانم خندان ولی از همان سنخ کلمات معکوس بود چون حتی موقع خوشحالی هم نمی خندید و فوقش خیلی خوشحال بود بزله گویی می کرد.
اما این میانه بعضی اسم فامیل ها را با قطار باید می کشید. سجادی نسب و یا میر محمد صادقی. و بعضی پیداست که صاحبش می خواسته وزنی ایجاد کند برای خودش مثل یوسف وند.
این فکرها به محل کارش محدود نشد و توی خیابان و موقع برگشت ادامه داشت او حتی به اسم مغازه ها هم توی ذهنش گیر میداد. کفش بهشتیان. که لابد متعلق به اهل بهشت بود و یا لباس هاکوپیان که یاد آرایشگرهای ارمنی می انداختش.
آخرین گیرهایی که داد موقع خواب بود وقتی گروه 100 داستانش را باز کرد تا سری به رفقایش بزند. خواست ببنید سلیقه ی آبا و اجداد آنها چگونه بوده. خوب طبیعی بود که بیشه ای حتما از آن بیشه داران پولدار در اجدادش داشته و یا خانم فرد که دوست داشته تک باشد و یا مثل همه باشد فقط “یک فرد” و یا شاید از آن گروهها بوده که مامور ثبت دور و برش را نگاه کرده و اسم را انتخاب کرده.تقوایی حتما در اجدادش آدم باتقوا داشته و یا حداقل علاقه مند به تقوا و ایمان بوده اند. اما هیچ جوره نمی توانست با نام حقیقت کنار آمد چون دست نیافتنی است. قهرمانی هم اجدادش حتما ورزشکار داشته و ثناجو هم جزو آدم های کمال طلبی بوده اند که دوست داشته اند تحسین شوند. طوسی از آن دسته بوده که ترجیح داده اند به جای شغل رنگ مورد علاقه شان را روی خودشان بگذارند و یا البته شاید اهل طوس بوده اند و همسایه ی فردوسی پاکزاد. همه ی اینها هیچ هرچه فکر کرد نتوانست بفهمد فولادی که سرو کارش با آهن و فولاد است توی گروه 100 داستان چه می کند و آنچه اصلا توی ذهنش نتوانست حلش کند تا بالاخره خوابش برد و سلوک لو بود.

خیلیییی قشنگ بوددددد😍😍❤
ملسییی
خیلی ها رو میشناسیم که صفت بارزشون دقیقا مخالف فامیلیشونه. اصلا فکر می کنم که مامور ثبت احوال به طنز فامیلی اونا رو ثبت کرده. مثلا یکی بسیار دروغگوه و فامیلیش راستگوه، و….
اگه فامیلی تاثیری در تغییر شخصیت داشت آدمها خودشونو به مفهوم اون نزدیک می کردند.
شاید همینطور باشه و شاید بدبینانه ش این باشه که فامیلشونو برخلاف فامییلشون انتخاب کنن