مکاشفه در وجود 2

” آره همونه فک کنم در حال مکاشفه س. برم ببینم در چه حاله.با اجازه.”سرپرست این را گفت و به طرف آن مرد رفت.

آرمیتا و مریم هم چنان با چشمانشان او را دنبال کردند. لفظ مکاشفه به نظرشان جالب آمده بود.درعین حال، به اندازه ی کافی انگیزه ی کنجکاوی داشتند. قامت سرگروه به قامت آن مرد پیوست و در زمینه ی رودخانه کارت پستالی زیبا ساخت. دومرد که در کنار هم در دامان دشتی منتهی به رودخانه ای آرام گرفته بودند.

هردو بلند قامت و خوش تیپ. و متفکر. مریم روبه آرمیتا کرد و گفت: منظورش از مکاشفه چی  بود؟؟ آرمیتا شانه هایش را بالا انداخت و جواب داد: چه میدونم از این کارا که  عرفا می کنن دیگه. تفکر و غور و این حرفا.

  • چی ؟ غور؟
  • آره هیچی تو خودتو زیاد اذیت نکن.  همون فکر کردنه که تو نمی کنی.

گروه پس از ساعتی استراحت دوباره مهیای حرکت شد. و سپس در یک صف تک یا دونفره از همان دشت شروع به حرکت کرد.

حرکت در امتداد خورشید ادامه یافت و تا وقتی نورش به حداکثر می رسید و موقع چاشت شد ادامه یافت.پس از خستگی راه، جمع برای صرف ناهار دوباره حلقه زدند. در این مدت آرمیتا با دوربین عکاسی شکار لحظه ها را می کرد: آن مرد چهل ساله در حال گذاشتن غذا در دهانش. زن جا افتاده ای که مشغول صحبت با دوست هم سنش بود. آن مرد مکاشفه گر  و سرپرست درحال روشن کردن آتش. آن مرد و سرپرست در حال لبخند زدن به دوربین.  دکتر درحال گوش دادن به حرف مردی جوان.

 بعد از ناهار دکتر شروع به صحبت کرد :دوستان گرچه دوس داشتم شما صحبت کنین ولی ناچارم یه مقدمه چینی بکنم. همه ی ما با مشکلاتی مواجه هستیم که بخاطر اون در تنگنا قرار گرفتیم و الان برای رسیدن به یک آرامش نسبی تو این سفر با هم همراه شدیم. بعضی از این مشکلات قابل حله و بعضیش نه. اونایی که قابل حل نیست و کاریش نمیشه کرد رو باید به طریقی باهاش کنار اومد و اونایی که قابل حله  برای حل کردنش باید صبر کرد. که البته و متاسفانه امروز مث دُر کمیاب شده. شرایط زندگی ما باعث شده عجول باشیم. به دلیل اینکه اکثر چیزها بخصوص اطلاعات رو راحت به دست میاریم تصور می کنیم که مشکلات رو هم باید به همون راحتی حل کنیم. بعضی از کارها باعث میشه صبر در وجود ما قوی تر بشه. و یکی از این کارها برنامه ای هست که ما داریم اجرا می کنیم.  ما در این سفر قرار داریم که جسم و روحمون رو در شرایطی قرار بدیم که در کنار هم بتونن مشکلاتی رو حل کنن. در این راستا، یکی از رووس برنامه اینه که همه ی ما تک  تک سرنوشت خودشو ویا مشکلی که بخاطر اون به این سفر فرار کرده رو مطرح  کنه در ابتدا. شاید بعضیتون نخواین مشکلاتتون علنی بشه.   ولی من به عنوان درمانگر این اجازه رو میدم که تو این سفر اینکار انجام بشه چون پشتش هدفی هست که بعدا معلوم میشه. خوب . حالا در هر نوبت که دور هم جمع میشیم چند نفر میتونن صحبت کنن و بقیه خب گوش بدن. وقتی همه صحبتاشون تموم شد برنامه ی بعدی رو براتون میگم.

آرمیتا نگاهی گذرا به همه انداخت . از آن مرد چهل ساله ی کاپشن سیاه تا آن مرد جوان مکاشفه گر همه سرشان زیر بود. شاید داشتند به این فکر می کردند که حرفهایشان را در جام چه کلماتی بریزند. مدتی سکوت برقرار شد. کسی داوطلب نبود.انگار غریبی می کردند. آدم حرفهایش را برای مشاور هم به زور می زند چه رسد به جمعی چند نفره. مریم سقلمه ای به آرمیتا زد و در گوشش گفت: کلا ضایع شد. آرمیتا چشم غره ای به او رفت و دوباره مطالعه اش را روی قیافه ها ادامه داد.

دکتر اشرافش را روی اعضا با این کلمات نشان داد: خب مریم خانوم انگار شما حرف داری درسته؟

مریم به تته پته افتاد : منن؟ من نه؟؟ داشتم به دوستم چیزی می گفتم.

  •  خب بهتر نیست تو شروع کنی؟
  • من؟؟ چی بگه آخه؟ چطوری بگم. روم نمیشه.
  • هرچی و هر مدلی که دوس داری بگو. هرجور که دوس داری توضیح بده. بسته باز . واضح غیر واضح هرچی. اصلن بگو چرا تصمیم گرفتی با ما بیای.

مریم در تنگنا قرار گرفته بود. به خودش لعنت می فرستاد که بی موقع حرف زده. البته خیلی هم از مرکز توجه قرار گرفتن بدش نمی آمد. برای همین خودش را جمع و جور کرد و نگاهی به چشم هایی کرد که به سوی او نشانه رفته بودند.نقطه ی مرکز پرگار بود و چندان بدش نمی آمد.پس شروع کرد:

البته علت اصلی این که دوس داشتم با این گروه بیام سرپرستی گروه اقای سرآمد و همراهی جناب آقای دکترپزشکی بود. بعد از این جمله با کمی مکث، بازخورد دکتر و سرپرست را گرفت. هردو گردنهای کج شده شان را تکان می دادند به علامت تشکر. انگاه ادامه داد:

راستش من از یه شکست رنج می بردم. یه شکست عشقی. چند وقت پیش با یک  نفر آشنا شدم و مدتی با هم مراوده داشتیم. و کم کم از هم خوشمون اومد و ازدواج کردیم. همه چیز اولش خوب بود. یه مشکلات کوچولویی بود که با عشق و علاقه ای که به هم داشتیم حل می شد. ولی بعد کم کم اون اخلاقای خاصی پیدا کرد که دیگه نمی شد تحملش کرد.

مریم  به اینجا که رسید دقایقی سکوت کرد و وقتی با نگاههای پرسشگر جمع مواجه شد ادامه داد: نمیدونم. یه اخلاقایی که قابل تحمل نبود. مثلا وسواس یا سوء ظن و از این صحبتا. یه مدت تحملش کردم ولی دیگه داشت به جاهای باریک می کشید.

بخاطر فکرا و توهمایی که در مورد من داشت منو مجازات می کرد. بعد هم که کارش به مداوا و دکتر و این حرفا رسید. ولی من دیگه نتونستم ادامه بدم. چون خودم داشتم مریض می شدم.

مریم حرفش را قطع کرد و دیگر چیزی نگفت.آرمیتا هم چنان واکنش دیگران را می سنجید. و در میان همه دنبال همان مرد مکاشفه گر بود. او سر به زیر داشت با چیزی در دستش بازی می کرد. سرش را بلند کرد و به طرف آرمیتا و مریم نگاه کرد. نگاه با نفوذش لحظه ای با نگاه آرمیتا در آمیخت.

0

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس