مسعود انیس
چمباتمه زده بود لب جوی و آب را نگاه می کرد. با خودش فکر می کرد آیا ممکن است آب سربالا برود؟
ویا ممکن است آب از زمین به آسمان بچکد؟ و آیا ممکن است بشود با آب نوشت ؟ بعنوان جوهر البته نه به روانی آب. چون هنوز به این تکامل نرسیده بود.
خسته بود از کشتی گرفتن با فیل صد داستان . پیکری نداشت البته در این پیکار.نحیف بود و ظریف. و البته انیس.
او در فرار از فیل صدداستان انیس تنهایی خود شده بود در کانالش و در پیج ها و صفحه هایش. پاچه ها را بالازده بود و توی این کانال ها با همان آب روان گاهی گل چاق می کرد.
اما از گل چاق کردن اش چیزی در نمی آمد جز چند کامنت نحیف تر از خودش.
مسعود هنوز بر لب جوی نشسته بود و فکر می کرد درباره ی پست جدیدش که ناگهان بادی وزیدن گرفت و فیل صد داستان با آن هوا رفت. همهمه پیچید که شاهین نامی تلمبه ای اورده این باد فراهم کرده وفیل را هوا کرده . مسعود که دیگر از کشتی گرفتن با فیل خسته شده بود خودش را سپرد به باد شاهین, البته باد تلمبه اش, آنوقت سبک شد . فیل هوارفت مسعود هم هوا رفت . دستهایش را باز کرد پاهایش را هم . و افقی روبه زمین, توی آسمان قرار گرفت. خودش را مثل همان فیل هوارفته رها کرد. آنوقت این آب نبود که از زمین به آسمان چکید این خود مسعود بود که از زمین به سوی آسمان هوا شد. مسعود کلمه شد و کلمه هواشد و مسعود انیس کلمه شد. مسعود انیس دم مسیحایی شاهین شده بود و با او اوج گرفت. مثل یک شاهین تا دل آسمان تاخت از ابرها گذشت و به آسمان خاکستری رسید. او از آن بالا همه چیز را خیلی کوچک و ناچیز دید. هزارها هزار نقطه که روی کلمات او می نشستند و جمله می ساختند و جمله ها ی مسعود به هم می پیوستند و قصه می ساختند.
او دیگر به آب درحال گذر جوی خیره نشد بل مثل یک شاهین تیز و براق به نقاط روی زمین نظر کرد.
مسعود دیگر لب جوی نبود . او در پرواز بود میان ابرها و مشرف به همه ی نقاط. حالا او کلمه می ساخت و نقطه می گذاشت. نقطه می دید و کلمه می ساخت. و پرواز می کرد مثل شاهین

این داستان رو دوباره خوندم. و دوباره کیف کردم. خیلی داستان خوبیه.
چقدر خوب که حافظم ضعیفه و میتونم از داستان ها دوباره لذت ببرم.
شرمنده. به بایگانی دستبرد زدم