زینب بیشه ای

پدر زینب بیشه دار بود. از آن بیشه های پردرخت و سرسبز و پرتوپ کنار رودخانه, که جمعه ها محل تفریح مردم بود. و بچه ها به شاخه های درختانش دوتا طناب می بستند وبعد دوتا طناب را ازهم جدا می کردند و یک پارچه را روی آن دوبل می بستند می شد نشیمنگاه تاب. یا یک بالش می گذاشتند روی طناب و می نشستند روی آن وتاب میخوردند. عشاق و جهال هم روی تنه ی درختان آن اول اسمشان را با یک قلب وسطش می کندند.

اما اغیار و اخیار آنقدر توی گوش پدرش, حساب کتاب کردند تا بالاخره یک روز وسوسه افتاد توی دامنش و بیشه را فروخت و چند واحد آپارتمان خرید و شد مستقلاتش.

البته وضعش بهتر شد اما حالش نه. او بیشه ای بود اما دیگر اهل بیشه نبود. زینب هم گرچه وقتی بزرگ شد خیلی چیزی از بیشه یادش نبود اما همیشه در خوابهایش بیشه ای می دید که بین درختان بلند و صافش قدم می زند و آن دورتر رودخانه را می دید که صاف و زلال اما بی اعتنا به او  رد می شود. آنوقت بیدار که می شد دلش می گرفت نمی دانست چرا ولی گمشده ای داشت.

یک روز که در آپارتمانشان پای یک مستند از تلوزیون نشسته بود و موضوع آن مستند بیشه ها بود, حالش دگرگون شد اشک در چشمان درشتش حلقه زد وبی دلیل جاری شد. باخودش گفت: چت شده زینب؟ تو هیچوقت اینطوری نمی شدی. من باید ببینم چت شده.

زینب باخودش خیلی فکر کردو فکری ناب به ذهنش رسید. در جایی شنیده بود برای آنکه بتوانید به افکار خود نظم دهید و به نتیجه برسید بنویسید, او هم قلمی برداشت و نوشت. کلمات وقتی روی کاغذ جاری شد رودخانه ی در حال گذر خوابهایش,او را دید و به سوی او جاری شد. درختهای بیشه دور وبرش قد کشیدند و تا آبی آسمان بالا رفتند. شعاع های نور خورشید از بین شاخه های درختان اشکهای صورتش را زدودند و او نفس کشید. زینب نفس کشید و زینب بیشه ای شد. اهل همان بیشه که از آن بود. بیشه ای از قلم هایی بلند که بلندی اش تا آسمان می رفت و آبی تر و روان تر از آب جاری رودخانه بود. و داستان او هم شروع شد.

0

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس