قاب خاطره
قاب خاطره
نشسته است پشت میز نمازش. چادر آبی گل گلی روی سرش و سربند سفید که یادگار سفر حج است را به سر دارد. جانمازش را روی میز چیده. تسبیح فسفری رنگی که نزدیک چهل سال است دستهایش را لمس می کند و سوغات مکه ی پدرش است دور مهربلندی که سوغات کربلاست حلقه زده و ذکرهایش را می شمارد. هربار که سجده می کند، دستهای خسته اش را روی میز، کنار مهر صاف به میز می چسباند و پیشانی اش را به مهر، و صدای خودش را در پژواک جانماز سفید می شنود. آنوقت گلهای گلدوزی شده با دست جانماز، بلند می شود و رشد می کند و دروتادور صورتش را می گیرد و عطرش توی فپضا می پیچد.
هربار که به سجده می رود قابهای عکس پشت سرش ظاهر می شود، تعدادی عکس منظم و در کنار هم در هر قابی نشسته اند. توی یک قاب لاکی قرمز، عکسی هست که یک وعده ی ناهار را به تصویر کشیده است.در آن روزها که همه ی بچه ها در خانه بودند. یک، دو ، سه،….هشت تا بچه و یک عروس و بچه اش و مادر و پدرو خانم باجی، 13 نفر. در هر وعده ی غذایی. جای عکاس در انتهای سفره رو به دوربین خالیست. و دورتادور بقیه ی سفره پر. پدر روی بشقابش خم شده.و با دقت و توجه محتویات بشقابش را نگاه می کند و با چند انگشت دست سوی آنها نشانه می رود. او توجهی به دوربین ندارد. در کنارش خانم باجی با چادر چیت سفید گلدار و چهارقد سفید به سرش، دندانهای مصنوعی اش را که یک طلا در وسطش دارد نشان دوربین می دهد و نگاه طنز و شیطنت همیشگی اش را حفظ کرده است. کنار او برادر بزرگ یک پایش را جمع کرده زیرش و پای دیگر را عمود بر زمین تا کرده است و آن را ستون دستش کرده است. یک لقمه ی بزرگ توی دستش گرفته و یکی از لپهایش پر است و زیر سبیل های مشکی اش با همان دهان پر لبخند می زند. کنارش برادر دوم تا نیمه خم شده است و یک کاسه آبگوشت را توی یک دست و یک نان گرد شده را در دست دیگرش نشان دوربین می دهد و با شیطنت می خندد. و کنار او همسرش در حالیکه بچه یک ساله ای روی زانویش نشانده با یک دستش چادرش را زیر چانه اش گرفته و بادست دیگر اشاره به شوهرش می کند و می خندد. در کنارش صاف روبروی دوربین در وسط ضلع روبروی سفره مادر نشسته است. دوزانو. دامن سبز کم رنگ به تن دارد و ژاکت صورتی تیره اش را فراموش کرده از تن در بیاورد. آخر آشپزخانه اش آنطرف حیاط بوده و زمستانها یک ژاکت و یک روسری دم در می گذاشته که .وقتی از حیاط رد می شود سرما نخورد.
کنار او پسر کوچک هشت ساله ی خانواده نشسته و درحالیکه نیم خیز روی دوزانو ایستاده است به برادر دوم می خندد و کنارش دختر کوچک خانواده که محو تماشای برادر دوم است و لبخند می زند و کنارش برادر سوم که سرکچلش یادآور دوران سربازی است. قوز کرده و با میل مشغول خوردن است و کنارش دختر اول خانواده که موهایش را بیگودی زده و حلقه حلقه دورش پر می زند. و تقریبا پشت به دوربین است و به برادر دوم نگاه می کند. سفره پر ازظرفهای غذاست و جا ی خالی ندارد. آبگوشت قرمز که تکه های دنبه ی زرد روی آن شناور است و گوشت های کوبیده که بشقاب بشقاب شده اند.
و بشقابهای اسفناج که به سفره تنوع رنگی داده اندو لیوانهای دوغ و تنگ های دوغ که سربازهای سفره اند.
دور تادور اتاق طاقچه هایی است که توی دیوار فرو رفته ایجاد شده اند . توی طاقچه ی کناری قرآن و مفاتیح و تفسیرهای اطیب البیان پدر چیده شده که هر شب یک قسمتش را می خواند و گاهی برای اهل خانواده هم توضیح می دهد.
طاقچه ی کناری را یک رادیوی تراتزیتی قدیمی پر کرده است با دیواره ی چوبی قهوه ای و صفحه ی زرد و دوتا پیچ بزرگ که یکی برای روشن کردن و بلند کردن صداست و یکی برای عوض کردن موج. و در طاقچه ی پهلویی یک چرخ خیاطی مارشال که درش گذاشته شده و روی آن در یک رویی پارچه ای کشیده شده است به رنگ سبز.
به غیر از این عکس عکس دیگری در قاب است. که مادر و خانم باجی هرکدام روی یک صندلی نشسته اند و صندلیهایشان دوطرف بوته ی گل سرخ باغچه قرار دارد که غرق گلهای قرمز آتشین است. هوا هم مثل لبخندهای مادر و خانم باجی بهاری است در آن.
و در یک عکس دیگر چهار برادر لب رفه ی اتاق نشسته اند به سمت حیاط. هرکدامشان به صورتی. برادر بزرگ از پشت دارد شاخ می گذارد برای برادر سوم. و سرش را براق کرده است به طرف بالا و چیزی می گوید. برادر دوم در کنارش می خندد و با یک دست دست دوم برادر بزرگ را گرفته و با دست دیگر سر برادرسوم را به طرف پایین فشار می دهد. و برادر سوم در کنارشان در حالیکه سر کچل سربازی رفته اش از فشار دست برادردوم به یک طرف کج شده است و شاخهای انگشتی برادر اول بالاس سرش، لبهایش را زیر سبیلها غنچه کرده است. و برادر کوچک هشت ساله لای بغلش زل زده به برادرهای بزرگ و محو شوخیهایشان می خندد. برادر چهارم هم که طبق معمول پشت دوربین است.
صدای پِس پِس مادر بلند می شود. سلام نمازش را می دهد و سرش را به چپ و راست برمی گرداند . یک سبد خنده روی لبهایش پخش می شود.
- محو تماشای عکسا شدی؟
- شما چطوری این خانواده رو اداره می کردین؟
لبخند می زند و تسبیحش را برمی دارد و شروع می کند به ذکر گفتن و با چشمهایش به من می خندد.
