قاب خاطره 2
قاب خاطره 2
واکرش را همانطور که نشسته جلو می کشد و بعد با دودست فشار می آورد روی آن و بزور ازجا بلند می شود. نمی تواند کامل بایستد پس تکیه می دهد به واکر، ووقتی توانست روی پا ماندگار شود واکر را کمی جلو می دهد. پای راستش را جلو می کشد. بدون آنکه کامل بلندش کند. بعد روی واکر تکیه می کند و پای چپش را می کشد به طرف جلو بدون اینکه بتواند بلندش کند و وقتی روی دوپا مستقر شد دوباره واکر را جلو می دهد و دوباره پای راست را به جلو می کشد و پای چپ. و این سیکل ادامه می یابد. هر قدم برداشتنش یک دقیقه طول می کشد. یعنی مسافت 5 متری را در5-6 بیشتر طی می کند.
وقتی از چهارچوب در رد می شود که برود طرف دستشویی جای خالی اش را روی تخت نگاه می کنم. یک بالش به غیر از بالش زیر سرش گذاشته وسط تخت که شبها زانوی دردمندش را بگذارد روی آن . یک پتوی سفری قهوه ای که خانه خانه سفید در آن نقش دارد روی تختش پهن است و یک میز عسلی کنار تختش بار قرص ها و داروهایش را می کشد.
کنارم یک کرسی قدیمی گوشه ی اتاق گذاشته شده بین صندلیها که رویش یک پارچه ی رومبلی پهن شده و دوقاب عکس روی آن قرار دارد.
توی یک قاب عکس بچگیهای بچه ها.علی آن گوشه ی سمت راست لخت مادر زاد نشسته با یک پستانک توی دهانش، پنج شش ماهه باید باشد. عکس زیری که بالایی را سانسور کرده، عکس اسماعیل هفت هشت ماهه است، پسر آخری یک سرهمی بافتنی پوشیده و توی ایوان خانه ی قبلی نشسته، همان خانه ای که دورتادور اتاق داشت و حیاطش وسط بود، پتوی زیر پایش را با دست جلویش جمع کرده و با اخمهای توی هم از آفتاب خورشید توی دوربین نگاه می کند. عکس پر از ترک و شکستگی است. از آن عکس های سیاه و سفید است که دوربین های فوری ظاهر می کرد.زیر آن عکس سه نفری من و ابراهیم و ریحانه است. عکس سیاه سفید است و ریحانه با یک پالتوی تیره که دگمه ی بالایش باز است با موهای چتری و دم اسبی بسته، به دوربین می خندد. و ابراهیم سمت چپ من با یک بلوز بافتنی تیره که گوشه ی پایین اش عکس یک سگ است و موهای چتری که قسمتیش به یک طرف کناررفته به سمت راست دوربین نگاه می کند و می خندد. به نظر می رسد جای چندتا دندان تو دهانش خالی است. و من وسط آن دو تا خواهر 8-9 ساله و برادر 5-6 ساله ، به یک طرف کج شده ام چون جایم تنگ بوده با یک بلوز بافتنی با خطهای افقی سفید و تیره که توی یکی از خطهای تیره اش نقش های سه گوش و مثلثی دیده می شود.سرم را کج کرده ام و موهای بور کوتاهم نرمی اش را دادمی زند. لب پایینی ام را داده ام جلو و نمی دانم این بچه ی دوساله برای چه کسی ناز می کند.
سمت چپ قاب آن بالا عکسی است که نسبت به بقیه ی عکس ها بزرگتر است. منظره ی امام زاده ی شاهرضا را قاب کرده است با فضایی سبز درعکسی سیاه و سفید و من و ریحانه و ابراهیم. ریحانه یک دست من را گرفته با یک پیراهن از کمر دورچین با جورابهای سه ربعی سفید و موهای مدل مصری وبا چتریتوی صورتش، لبخند می زند. اینجا شاید شش ماهی کوچکتر از عکس قبلی باشیم. ابراهیم هم دست دیگر مرا گرفته و یک کت کوتاه با شلوار تیره پوشیده با موهای مشکی چتری و دارد با چشمهای نیم باز از آفتاب روبرو را نگاه می کند. و من وسطشان با یک شلوار مخمل که سر زانوهایش خاکی است و یک پیراهن تیره که خطهای شکسته ی سفید دارد و پایین تر از باسن چین خورده به تن دارم. گوشتهای سفید دستم که روی هم چین خورده از آستین کوتاه پیراهن بیرون ریخته. ولپهای سفید و گردم دوتا لب کوچولویم را محاصره کرده. چشمهایم از زیادی نور تبدیل به یک خط شده و یک قدم از آن دوتا جلو ایستاده ام و به زور آنها نگه داشته شده ام.
زیر آن عکس یک عکس چهار نفری در ابعاد7 در 4 هست که 4 نفر را در خود جاداده است. گویا برای پاسپورت سفر کربلاست. من توی بغل مامانم که با چادر مشکی روی دهانش را گرفته و قسمتی از ریشه موهایش از آن بالا بیرون زده است نشسته ام و سرم زیر است از بالای چشم به دوربین زل زده ام. لپهایم پر از باداست و اخمهایم توی هم. کنارمان ابراهیم هم اخمهایش توی هم است .لباسهایمان همان لباس های عکس قبلی است اما ریحانه اینجا یک چادر گل گلی زمینه تیره به سر دارد و چتریهایش از چادر بیرون است و با چشمهای درشت گردش به دوربین زل زده است.
و زیر آن یک عکس از سه بچه لب حوض خانه ی قبل است. حوض پر آب است و دیواره اش تا کمر بچه ی هفت هشت ساله.سه تا پسر با زیر شلواری و پیراهن مردانه که توی شلوار رفته لب حوض ایستاده اندو یکی 8-9 ساله وسطی 3-4 ساله که دستش توی آب است و به دوربین می خندد و دیگری 7-8 ساله. و پشتشان باغچه با بوتهایی که سبزیشان در عکس سیاه و سفید فراموش شده است.غلامحسین علی و مهدی.
مادر کنارم نشسته حالا و هربار توی صفحه ی مانیتور زل می زند. ولی چیزی دستگیرش نمی شود.
