جلیقه ی نجات زیر صندلی شماست
جلیقه ی نجات زیر صندلی شماست
با یک جرثقیل بلندش کردند، پرواز کردو یک چرخ توی آسمان زد، بعد گذاشتندش روی یک سطح صاف و سطح صاف دیگری آرام آرام پایین آمد و با سروصدا و قرچ قرچ درهم تنیده شد. دوتا سطح صاف به هم رسیدند و دیگر ماشینی نبود.
“جلیقه ی نجات زیر صندلی شماست “یک برچسب بود که چسبیده بود به در داشبوردش. برچسب زیر دگمه ی نقره ای چسبیده بود، که با فشار زیاد دادنش، در داشبورد باز می شد.توی ماشین که می نشستی، راننده و شاگرد با هم مهربان بودند و فاصله شان با هم کم بود. به درد نامزدها میخورد. دنده وسط بود. خوبیش همین بود ماشین لقا خانم، همسایه مان دنده اش توی فرمان میخورد و من همیشه فکر می کردم کجا دنده یک و دو اش عوض می شود.
تودوزی اش کرمی رنگ بود مثل بیرونش که کرمی رنگ بود با زوارهای نقره ای. سقفش هم پوششی سفید داشت که پر از ستاره های ریز سیاه بود. دودر بود و هرکه می خواست عقب بنشیند جلویی باید پیاده می شد صندلی را به جلو خم می کرد تا عقبی سوار شوند. ماشین اما انصافا با برکت بود دو خانواده را اداره می کرد. داداش که ماشین نداشت با زن و دوبچه اش عقب می نشستند و من و احمد و بهارک جلو و از خیابان نشاط تا خانه اصفهان دسته جمعی می رفتیم. البته توی یک جاده ی باریک و تاریک. آنوقت هنوز خیابان بهارستان را دوبانده نکرده بودند. یک خیابان بی چراغ بود که از وسط زمین های کشاورزی می گذشت. شبها ظلمات بود .چشم چشم را نمی دید. فولکس هم که 6 ولت.و چشمهای احمد هم که شدیدا آستیگمات. نگاه که می کردی جلوی ماشین فقط تا دومتر روشن بود.بقیه ی جاده را از حفظ می رفتیم.یک شب، که تنها هم بودیم، سگی پرید جلوی ماشین. ناگهان، ترمز حسابی هم که نداشت، نزدیک بود تصادف کنیم. اگر فولکس نبود و رنو و ژیان بود که حتما چپ کرده بودیم. از آن به بعد یواش تر هم می رفتیم کمتر از 40 کیلومتر.
درشاگرد گاهی الکی باز می شد، مخصوصا توی پیچ ها، من می خندیدم و می گفتم اگر از میدان رد شدین و دیدین من و بهارک نیستیم نگاه کنین کنار میدون نشستیم و داریم با شما بای بای می کنیم.
شهره ی شهر بود. یا حداقل محله. از اهالی محله گرفته تا شاگردهای احمد، همه می شناختندش. همه هنوز هم که احمد را می بینند یادش می کنند.احمد بجای استارت زدن به ماشین، بیشتر این حرف را می زد: “یه دست بذار پشت ماشین.”
از رفتگر که صبح کله ی سحر جارو می کرد گرفته تا بچه مدرسه ایها که به مدرسه می رفتند. به ذوب آهنیها که سیاه سحر می دویدند که به سرویس برسند تا به کاسبهای محل.” یه دست بذار پشت ماشین.” و گاهی با همه ی این هل ها، تا آخر کوچه روشن نمی شد. بیشتر هدف این بود تا آخر کوچه برود و بعد بیفتد توی سرزیری کوچه ی بعد، آنجا دیگر، باید روشن می شد. و این تقریبا برنامه ی هر روز بود اگرروز قبلش با ماشین حسابی راه نرفته بودیم که باتری اش شارژ بشود. این در صورتی بود که فاصله ی خانه تا مدرسه ی صارمیه، مدرسه ی احمد، فقط یک نصف خیابان نشاط بود یعنی پیاده هم می رفت زودتر می رسید.
برای همین روشن نشدنش بود که من پشتش نمی نشستم. البته کلاجش هم بالا ول می کرد، و خیلی زود خاموش می کردم و خوب گلگیرهایش که بزرگترین مشکل بود و موقع پارک، اصلا دیده نمی شد و تا نمی مالیدی به دیوار، معلوم نمی شد فاصله ات با دیوار چقدر است.
البته محکم ترین دلیل همان استارت نخوردن بود، می ترسیدم خاموش شود و وسط خیابان بگذاردم.و اتفاقا یک بار هم اینطور شد.
مهمانی بود خانه ی داداش علی. از صبح. و قرار بود ما زنها برویم و مردها عصر بیایند.احمد ماشین را گذاشت برای من.و من هم تیپ زدم و نشستم پشت ماشین. شب قبل کلی راه رفته بودیم تا باطری اش شارژ بشود. و استارت بخورد.موقع خاموش کردن نهایی هم کلی گاز داده بود برای شارژ باتری. اولش هم استارت خورد. و من خوشحال، راه افتادم. تا سر کوچه بیت الحسین که رسید، ناگهان خاموش شد.صاف وسط کوچه.
دهانه ی ورودی کوچه هم از خیابان، تنگ بود و یک ماشین بیشتر رد نمی شد، اتفاقا همانموقع ماشینی هم می خواست از خیابان وارد کوچه بشود، آن ماشین، خیابان را بند آورده بود و من، کوچه را. پشت سر منهم چند ماشین می خواستند وارد خیابان بشوند.ماشین خاموش شد و دیگر استارت نخورد.خواستم پیاده شوم تا کسی بنشیند پشتش و روشنش کند، یاد شلوار قرمز کوتاهم افتادم که پوشیده بودم برای مهمانی. چسبیدم سر جایم. ماشین های عقب سر، هم چنان بوق می زدند و ماشین های خیابان هم همینطور و من استارت های خفه و بی فایده.
کاسب های سرکوچه که وضع را اینچنین دیدند، چند تایشان دویدند جلو، ماشین برایشان آشنا بود و البته راننده نا آشنا. خودشان را گذاشتند پشت ماشین و هول دادند.باید می زدی دنده یک و کلاج را می گرفتی، ماشین سرعت که می گرفت باید کلاج را ول می کردی آنوقت لمبر می زد و پت پت می کرد و روشن می شد. البته آن بار کاسب ها که هول دادند، تا توی خیابان دوسه بار کلاج ول کردم و نشد تا بالاخره توی خیابان روشن شد و من قل هوالله خوان تا خیابان آپادانا پر گاز رفتم . برگشتن دیگر ننشستم، مجید آمد و نشست. ومن دیگر بعد از آن، هرگز ننشستم.
دزدگیرش، سیم دلکویش بود، آن روزها ماشین زیاد می دزدیدند، پارکینگ که نداشتیم، ماشین را شبها کنار کوچه پارک می کردیم، احمد سیم دلکویش را در می آورد و صبح که می خواست برود دوباره می گذاشت.
اما با همین اوضاعش یار یک سفربود برایمان. اولین سفر دونفره مان بعد از عروسی باماشین خودمان.مقصد شیراز بود و هم سفرمان عموحسین با زن و بچه اش که شورولت سفید داشت. سفر پر ماجرایی شد.
اسباب را بار زدیم، صتدوق عقب که نداشت، صندوق جلو داشت که البته به درد اسباب گذاشتن نمیخورد.فوقش ظرف پیک نیک جا می گرفت و یک فرش، حتی گاز پیک نیکی هم نمی شد گذاشت. چمدان و رختخواب ها را گذاشتیم روی صندلی عقب. برای اسکان توی مدرسه،باید اثاثیه کامل می بردیم. اسبابها را که چیدیم، تا دم صندلی بالا آمده بود.
البته یک سگ دونی هم داشت .حفره ای پشت صندلی عقب که یک پوشش داشت با یک در سفید دسته دارکه باز می شد . ولی عملا چیزی نمی شد در آن گذاشت. بهش می گفتند سگ دونی.نمیدانم شاید سازندگان اصلی ماشین، تویش سگ می گذاشتند.
سبد ظرفها و وسایل غذا را هم گذاشتیم دم دست توی صندوق جلو.
راه که افتادیم، اول کار یواش می رفتیم واحمد دم به دقیقه توقف می کرد و گِز روغن رابیرون می کشید و نگاه می کرد مبادا روغن کم کند. آنقدر که حوصله ی عمو دیگر سر رفته بود، او می خواست با شورولت اش بتازد و مجبور بود پا بپای ما راه بیاید تازه دم به دم هم باید می ایستادُ و احمد روغن ماشین را چک می کرد.
عمو می خندید و می گفت قیافه تان شبیه توریست ها شده احمد با بلوز و شلوار لی و با فولکس و پر از اثاثیه.
رفتن، شش هفت ساعتی توی راه بودیم شاید هم بیشتر .شب بود که به شیراز رسیدیم. یکراست رفتیم اداره ی آموزش و پرورش، برای گرفتن مدرسه. ساعتی بعد مردها خوشحال آمدند که همه ی مدرسه ها پر بود اما ما با روابط عمومی کردنمان یک مدرسه گیر آوردیم مرکز شهر،صاف پشت ارگ کریم خان.
آن شب توی مدرسه مستقر شدیم و نفهمیدیم که ما فقط ساکن آن هستیم. دوتا کلاس بغل هم گرفتیم و فرشهایمان را کف کلاس ها پهن کردیم و رختخواب و دم و دستگاه. و خسته از راه خوابیدیم.
صبح روزبعد وقتی از مدرسه خارج می شدیم برای گردش، یک عده مرد را دیدیم وارد مدرسه می شوند. نوبتهای بعد هم دیدیمشان که توی یک اتاق جمع می شدند و دعا می خواندند. با کلاههای کوچک مشکی. تازه دوزاری مان افتاد که مدرسه مال اهل جهود است و برای همین هم خلوت است و کسی آن را نگرفته. مانده بودیم توی نجس و پاکی آن جا. اما البته هم چنان تا چند روزی مهمان همان جا بودیم و همچنان، غیر از ما کسی نیامد.
فولکس ما که در کنار شورولت عمو هرروز، دستمال کشیده می شد تعجب کرده بود از این همه تمیزی. عمو با یک دستمال خیس کل ماشین را تمیز می کرد و فولکس ما هم سعی می کرد بدون اینکه شیلنگ آب را ساعتها به خود اختصاص دهد تمیز شود.
بالاخره وقت برگشتن شد و احمد دیگر به فولکس اعتماد داشت بطوریکه در راه برگشت، روغنش را کنترل نمی کرد دم به دم هم نمی ایستاد. حتی آخرهای راه نزدیک شهرضا، عشقش گرفت با شورلت کورس بگذارد.شب شده بود و راننده ها خوابشان گرفته بود ، کمی تندش کردند و احمد تندتر. عمو هم از خدا خواسته گاز داد. و چیزی نگذشت که فولکس به صدا افتاد. تق تق تق.
نمی دانستیم صدا از چیست و از کجاست. اما مجید حدس هایی زد و هردو کنار جاده ایستادند. عمو از موتور و ماشین سر می آورد مژده داد که موتور سوخته و نباید با آن راه رفت. آنوقت شورلت همه ی ما را بار زد و فولکس تنها وسط بیابان ماند تا روز بعد با جرثقیل به اصفهان برسد.
آن دوسطح صاف که کارشان پرس کردن بود از هم جداشدند و دستگاه تفاله ی فولکس را انداخت بیرون. مشتی آهن پاره مچاله شده.
