مکاشفه در وجود4

آرمیتا به طرف جمع برگشت. شعله های آتش به آسمان سر می کشید و از آتش جدا می شد و در سیاهی محو می شد.

گرمی آتش در کنار آن لذت آفرین و مست کننده بود. بعضی ها با چشمهای خیره به آتش در خلسه ای فرو رفته بودند. و بعضی در احوال دیگران نظر می کردند.

آقای ارشدی داشت صحبت می کرد. مردی حدودا 50 ساله که با همسرش آمده بود. : من دوتا دختر دارم و یک پسر همشون تو دیار غربتن. اول برای تحصیل رستادمشون وقتی درسشون تموم شد دیگاه  برنگشتند.

همسرش در حالیکه لبهایش را روی هم می چللاند به آتش خیره بود. مرد جوانی بیست وچند ساله که موهایش را پشت سرش دم اسبی بسته بود. لبخندی زد و گفت:

خب جناب ارشدی شما و همسرتونم برین اینجا که خبری نیس

ارشدی لبخند تلخی زد و گفت: برای شما که جوونید شاید خبری نباشه پسرم ولی منن همه جای دنیا رو رفتم هیج جا مملکت خود آدم نمیشه. خونه ی آدم محله ی آدم . شهرش. آدمایی که می شناسی. ما اونجا دووم نمیاریم. نمیتونیم بمونیم. امتحان کردیم نمیشه.

دکتر سیگاری چاق کرد و دودش را به هوا داد و دورتادور آتش را نگاه کرد. نگاهش روی همان جوان ماند.

  • حمید جان شما نمیخوای از خودت بگی؟

حمید خودش را جمع و جور کرد و صدایش را صاف و گفت:

  • راستش شاید مسخره م کنید . من بخاطر یه سری مشکلاتی که داشتم، به مواد مخدر رو آوردم. چند وقتی هم اسرش بودم.

ارشدی به سخن در آمد که:

چه مشکلاتی پسرم؟ واقعا چه اتفاقی باعث میشه آدم خودشو به دام این مواد بندازه؟

  • به قول معروف رفیق بد و آتیش خوب..حمید این را گفت و خندید. بقیه هم خندیدند. اما ارشدی هم چنان اخم کرده بود. حمید ادامه داد:
  • آقای ارشدی جان مشکلات هرکسی شاید برای دیگران بزرگ نباشه ولی برای خودش بزرگه. منم اگه شگلاتمو بگم شاید شما مسخره م کنید.
  • دکتر به جرف آمد: نه پسرم بهتره بگی . آشنا شدن با سرنوشت آدمای دیگه ممکنه به همه ی ما دید بهتری به زندگی بده.
  • –         – راستش من، به موسیقی خیلی علاقه داشتم. اما خانواده م مخالف یادگرفتن و تحصیل تو این رشته بودن. به اجبار تو رشته ای که دوس نداشتم کنکور دادم و قبول شدم. ولی توی دانشگاه نتونستم تحمل کنم. به پوچی رسیده بودم. هیچ چیز برام اهمیت نداشت. درس نمیخوندم.هیچ کاری نمی کردم. خانوادمو اذیت می کردم. و یکی از کارایی که تو لجبازیام کردم همین بود. ولی نتیجه ش مسخ و بی خبری شد تا اونجایی که از خودم بدم اومد. حالم ید شد و خواستم همه چیز عوض بشه. فک کردم دیر شده ولی خدا دکتر رو سرراهم گذاشت.

ارشدی نفس راحتی کشید و گفت خداروشکر. و بقیه هم یکدیگر را نگاه کردندو ابراز خوشحالی کردند.

آرمیتا دنبال مریم گشت نبود. بلند شد و اطراف را نگاه کرد. کمی از آتش دور شد. کمی دورتر روی همان صخره ای که آریا نشسته بود سایه دو جسم سیاه با هم قاطی شده بود. آرمیتا کمی تردید کردایستاد ولی حسی در درونش اورا به سوی آن سایه ها کشید.  هرچه نزدیک شد صدای زمزمه بلند تر شد.

صدای مریم شنیده شد که می گفت:

  • خوب دوستمم اومد. میشه نظر اونم بپرسیم. نه آرمیتاجون؟

آرمیتا کنارشان ایستاد و نگاهی کرد چشمش هنوز به تاریکی عادت نکرده بود. بنابراین نمی توانست از روی قیافه  ها چیزی بفهمد. مریم ادامه داد:

  • داشتیم درمورد دنیا حرف می زدیم و اتفاقاتی که توش می افته. اینکه چقدر این اتفاقات در دست ماهست یا نیست. نظر تو چیه؟

آرمیتا لب صخره نشست و با پوزخندی گفت: البته بحث خیلی تخصصیه . فک نکنم بتونم اظهار عقیده کنم؟ بهتره یه کم گوش بدم.

مریم دوباره گفت:

میدونی من گفتم که به نظرم دنیا یک تونل وحشته. که توش اشکال عجیب و غریب هر لحظه منتظرند تا ظاهر شوند. پشت هر پیچی یک عروسک زشت داره بال بالا می زنه.

ولی آقا آریا حرف قشنگی زد گفت تو تونل وحشت وقتی به عروسک ها نزدیک میشی گاهی خیلی هم می ترسی اما وقتی ازش رد میشی تازه می فهمی عروسک بوده و چقدر مسخره.

آرمیتا با حرکت سرش تایید کرد و گفت: درسته ولی وحشتش توی وجود ما مونده. سایه ی سیاه خاطراتش چی؟

هرسه ساکت بودند و در نور سفید دشت وربرو را نگاه می کردند.

آرمیتا به آسمان نگاه کرد . دامن سیاه آسمان سرشار از ستاره بود.  و آرمیتا در کوچک ترین انذازه ی معمولش بود.

1+

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس