مکاشفه در وجود5

(آرمیتا)همینطور که سرش بالا بود گفت:

چقدر ستاره. با اینکه مهتابه ولی بازم آسمون پر از ستاره است.

مریم هم تایید کرد: چه عظمتی. خیلی آسمون شب رو دوس دارم.

آریا به سخن آمد: آدم به سقف آسمون که نگاه می کنه احساس می کنه که تو این دنیا هیچی نیست. یک نقطه است. و شاید کمتر از یک نقطه. چقدر دنیا بزرگه و آدم خبر نداره و توی دنیای کوچیک خودش حبس شده.

مریم اضافه کرد: بدبختی ما اینه که توی شهری زندگی می کنیم که نمیشه آسمون رو نگاه کرد. اصن آسمونی نیس که نگاه کنی.

معمولا که فرصت نمی کنی نگاه کنی . فرصتم که کنی چیزی پیدا نیس.  

صدای سرآمد میان سیاهی پیچید داشت از نزدیک کمپ آریا را صدا می زد. آریا عذرخواهی کرد و آنهارا ترک کرد و به طرف سرآمد رفت. و در حباب روشنایی کمپ گم شد.

آرمیتا به طرف مریم برگشت و گفت: خب با همه گرم می گیریا.

مریم با شیطنت گفت: ما اینیم دیگه.

  • خب حالا چی می گفتین؟
  • گفتم که برات.
  • نه قبلش. از خودش چی گفت؟
  • از خودش؟ چیز زیادی نگفت. مث اینکه همسر و بچه ش تو یه تصادف کشته شدن.
  • لابد خودشو مقصر میدونه.
  • دقیقا. همه ی ناراحتیش از همینه.
  • به نظر می رسه منطقی برخورد می کنه؟
  • آره و به همین دلیلم خودشو مقصر میدونه.

آرمیتا سعی کرد خودش را جای آریا بگذارد. و وضعیت اورا تحلیل کند. اگر مردن همسر و بچه اش در تصادف تقصیر او بوده، واقعا باید باید این عذاب وجدان را داشته باشد یانه. اما اوهم به جایی نرسید.

آن شب دور آتش بازهم حرف زدند و آریا که صدای خوبی داشت مرثیه ای خواند. .پس از آن روی زمین نه چندان راحت ، توی کیسه خوابها، و در هراس از حیوانا ت موزی و غیر موزی دراوج خستگی خوابشان برد.

صبح روز بعد با نوازش نسیم بیدار شدند. نسیمی که از درزهای چادرها دزدکی وارد شده بود. صدای پرنده ها شنیده می شد و سکوت دشت هم چنان گوش نواز بود. آرمیتا و مریم صورت در صورت هم بیدار شدند. و ناخود آگاه لبخندی به لبشان نشست. آرمیتا گفت:

چقدر خوب خوابیدم. اصلا نفهمیدم چطوری صبح شد. مریم بلند شد نشست و کش و قوسی به بدنش داد. و گفت:

  • اولش یه کم می ترسیدم هی به صداها گوش می دادم ولی بعد بیهوش شدم.

آن دو خانم که هنوز خواب بودند با صدای آنها چشمهایشان را باز کردند. در جای خودشان غلطیدند و از درد پاهایشان شکایت کردند.

آرمیتا با شوق و عجله آماده شد ودر حالیکه زیپ چادر را پایین می کشید گفت: من برم تا خورشید طلوع نکرده دوتا عکس بگیرم.

و منتظر جواب مریم نشد. خودش را از داخل چادر بیرون کشید و همانطور نشسته هوای پر از اکسیژن را سر کشید. هوا روشن بود اما خبری از آفتاب نبود. با عجله به طرف تپه ای رفت که آسمان در سمتش روشنتر بود.

با تعجب آریا را دید که بالای تپه نشسته بود.

آرمیتا تقریبا با دو از تپه بالا رفت. آنطرف تپه خورشید داشت از پشت تپه ای دیگر بالا می آمد. آرمیتا دوربین را روشن کرد سری برای آریا که نگاه می کرد تکان داد و شروع به عکس گرفتن کرد.

آریا بلند شده بود و به طرف او آمده بود. و کنار او ایستاده بود. آرمیتا متوجه ی او شد برگشت و سلام کرد. آریا گفت:

از عکس گرفتن لذت می برید نه؟

آرمیتا تایید کرد. و او ادامه داد: منم دوس دارم قبلا خیلی عکس می گرفتم.

آرمیتا بدون مکث دوربین را پیش کش کرد: بفرمایین دوربین مال گروهه. شماهم چندتا بگیرین.

  • که ببینیم کدوم بهتر میشه؟
  • نه لزومی نداره. من از رقابت خیلی خوشم نمیاد. ترجیح میدم لذت ببریم.
  • عالیه. این عالیه.

آریا دوربین را گرفت. و درحالتهای مختلف و با زاویه های متفاوت عکس گرفت. از تپه های ممتد. از خورشید که حالا نیمش بیرون بود. از گلهای وحشی تازه . از مه ی که دور دست را پر کرده بود. 

و در آخر از آرمیتا که دست به سینه ایستاده بود و او را نگاه می کرد. آرمیتا خندید و خنده اش ثبت شد.

  • چی شد از منظره رسیدین به من.
  • خب شما همش از بقیه عکس گرفتی از خودت عکسی نبود.

بعد عکس را روی مانیتور آورد و دوربین را دست اوداد. آرمیتا ذوق کرد و گفت:

  • چقدر قشنگ شد.  پیداس حرفه ای هستین.

آریا لبخندی زد و به طرف کمپ حرکت کرد. که تک تک اعضا داشتند از چادرهایشان بیرون می زدند.

1+

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس