زینب قهرمان
در ابتدای کار, زینب قهرمان نبود.مثل هر دختر دیگری زینت پدرش بود. از آن زینتهایی که هر کارش مایه ی افتخار پدر بود. شعر می خواند پدرش افتخار می کرد , نقاشی می کشید پدرش خوشحال می شد و به همه نشان می داد و باز افتخار می کرد. حتی اتجام کارهای حیاتی اش هم افتخار پدرش بود کارهایی مثل خوردن و پوشیدن و دست شویی رفتن .
وقتی هم او بزرگتر شد نمره های خوب مدرسه, وشاگرد اول شدن و این قسم کارهایش افتخار پدر بود.
اما او بهرحال زینب بود همان زینت پدر ودر هر صورت هنوز قهرمان نبود. او از همان زمانی که خود را شناخت سعی کرد قهرمان هم باشد. که البته قهرمان پدر و مادرش بود. اما او هنوز قهرمان خودش نشده بود.
زمان سپری شد و بالاخره دست سرنوشت اتفاقی را که باید می افتاد جاری کرد تا در بستر آن زینب بشود زینب قهرمانی .
زینب با اسم شاهین کلانتری مواجه شد و کنجکاوی اش گل کرد و پس از تحقیق بسیار فهمید که شاهین او را به خودش خواهد آموخت. آنوقت او تصمیم گرفت در این آموزش خود به خود شرکت کند و خود را بیازماید. و چه آزمودنی.
نتیجه عالی بود. زینب بالاخره تغییر ماهیت دادو به غیر از زینت پدر بودن قهرمان هم شد. قهرمان خودش. او خودش را یافت و در دوره ی صد داستان قهرمان خودش شد. او روز به روز پیش رفت و پیشرفت کرد. و هر روز یک داستان نوشت و به این صورت قهرمان دلستان زندگی خود شد.
اما داستان زینب هم چنان ادامه داشت. او اکنون فقط قهرمان خودش بود و می بایست در قدمی دیگر قهرمان همه ی دیگران شود. پس با انتشار نوشته هایش در این جهت گام برداشت. حالا بایست نوشته هایش در گالری دید مخاطبان مورد ارزیابی و نقد قرار می گرفت. داستان او داستانی با پایان باز است ولی تا قهرمان شدن او راهی طولانی نیست
