گروووپ
از آشپزخانه وارد سالن می شود و می رود به طرف پنجره ای که رو به حیاط است. چشمش می افتد به عکس خودش توی شیشه. که بخاطر دوجداره بودن شیشه تصویری نامشخص با ابعاد نامنظم و ترسناک دارد درست مثل تصویر ارواح. نگاهی به دوروبر می اندازد همه جا ساکت است دوباره به شیشه ی روبرو نگاه می کند اما این بار با ناباوری زنی را در کنارش می بیند که بچه ای در بغل دارد، موهایش به هم ریخته و شانه نکرده دوروبرش رهاست. و هم جهت با او روبه حیاط ایستاده است. بدنش یخ می کند. او همین الان اطراف را نگاه کرده بود. می ترسد. می ترسد برگردد و کنارش را نگاه کند. اما این یک واکنش ناخود آگاه است. برمی گردد و کسی در کنارش نیست. دوباره توی شیشه نگاه می کند و همان زن را با بچه ای در آغوشش می بیند.
عرق سردی بر پیشانی اش می نشیند و نفسش به شماره می افتد. می خواهد فریادی بزند اما صدایش در نمی آید. می خواهد تکان بخورد و از آنجا دور شود اما نمی تواند حرکتی بکند. وقتی سخت در تلاشی است که بیهوده است ناگهان رها می شود و درازکش روی تختش در حالیکه هیچ انرژی در بدنش ندارد خودش را می یابد. می نشیند و نفسی عمیق می کشد.
صفحه ی مانیتور روشن است در حالیکه چهار قسمت شده وهر قسمت تصویر یک قسمت از خانه را نشان می دهد.. توی کوچه پشت در خانه، توی حیاط ، جلوی درب ورودی ساختمان و پلکان.
همه جا ساکت و بی تحرک است. از جا برمی خیزد و سراغ آشپزخانه می رود و یک لیوان آب می نوشد. همان جا پای یخچال صدایی می شنود. در حالیکه هنوز مقداری از آب توی دهانش مانده، قورتش نمی دهد و فقط گوش می دهد. دیگر صدایی نمی شنود. دوباره سراغ مانیتور می رود و نگاهی می اندازد همه جا آرام است. کتابی را بر می دارد و همانطور که به مانیتور نگاه می کند روی تخت می نشیند وکتاب را جلویش باز می کند. وقتی چند سطری از کتاب را می خواند دوباره به مانیتور نگاه می کند و دوباره به صفحه ی کتاب.وقتی چند صفحه ای را می خواند ناگهان دوباره صدایی می شنود.صدا از روی پشت بام است. گرووووپ. انگار کسی یا چیزی روی پشت بام می افتد. ازجا می پرد. پشت بام دوربین ندارد. به طرف پله ها می رود. چراغ پله ها را که مثل چراغهای بقیه ی خانه روشن نگه داشته شده، را خاموش می کند تا بتواند روی پشت بام را بهتر ببیند. خودش را پشت درب پشت بام می رساند که شیشه ای است و با پرده ای پوشیده شده است. آرام پرده را پس می زند. و روی پشت بام را نگاه می کند. همه جا از نور ماه روشن است و چراغهای آپارتمانهای پشت خانه شان تک و توک سوسو می زند. با اینکه هنوز مطمئن نیست پایین می آید و دوباره به سراغ مانیتور می رود. و همه جا را برانداز می کند. دقایقی روبروی مانیتور می ایستد وقتی چیزی دستگیرش نمی شود درحالیکه هنوز علت آن صدا را نفهمیده دوباره روی تخت می نشیند و سرش به کتاب گرم می کند. و هر بار به مانیتور نگاه می کند. در یکی از نگاههای گذرا احساس می کند چیزی از روبروی دوربین حرکت می کند. از جا می پرد و به سراغ مانیتور می رود و زل می زند به آن . اما هیچ حرکتی نیست. او مطمئن است که چیزی حرکت کرده پس به طرف درب ورودی حیاط به ساختمان، می رود و از چشمی، پارکینگ و درب ورودی را نگاه می کند. خبری نیست. با هزار علامت سوال در ذهن به طرف پنجره ی حیاط می رود سرش را زیر می اندازد که عکسش را توی شیشه نبیند. می رود و اول پرده ها را کام می کشد و بعد برای آنکه بتواند بیرون را تماشا کند چراغها را خاموش می کند و به کنار پنجره رفته و از لای پرده بیرون را تماشا می کند. مدتی می ایستد . حیاط خانه سفید و یخ زیر نور ماه نشسته است. درخت گردو و خرمالو هردو لخت وسط حیاط می لرزند. و برگهایشان روی زمین با هر نرمه بادی شیطنت می کنند. فضای حیاط با نور ماه ترسناک تر شده و او هنوز دارد دنبال کسی می گردد. پیش خودش فکر می کند:
“اگه کسی بیاد چیکار کنم؟ باید سریع زنگ بزنم 110. ولی اگه سریع اومد و نتونستم چی؟ اینام که به این زودیا نمیان بالاخره طول می کشه تا بیان. درا بسته س همه ش قفله. ولی . ولی برای اینا که قفل معنایی نداره بازش می کنن. یعنی صدای چی بود اومد؟ الان ینی کجاس؟”
دستهایش یخ کرده و دهانش خشک شده.تصمیم می گیرد برگردد و کمی آب بنوشد. وقتی می خواهد پرده را رها کند باز هم از گوشه ی چشمش حرکتی را احساس می کند.دوباره به حیاط زل می زند. قلبش تند می زند و نفسش به شماره می افتد. ناگهان از لابلای برگهای جمع شده ی در کنار حیاط گربه ای سیاه خارج می شود که چشمانش در تاریکی می درخشد. به طرف ایوان حرکت می کند و با آرامش از پله ها بالا می آید. لحظه ای روبروی پنجره می ایستد و نگاهی می کند و بعد به طرف دیوار می رود. جستی می زند و به دیوار می چسبد اما خیزش کم است و روی دیوار تا پایین سر می خورد. دوباره از دیوار دور می شود سرپا می نشیند و نگاهی به اطراف می کند. روی نرده های ایوان می پرد و از روی نرده ها توی حیاط. وسط حیاط که می پرد گروپ صدا می کند. انگار خودش هم از صدای خودش می ترسد زیرا سریع به طرف درخت خرمالو می دود و ازتنه ی آن بالا می رود و خودش را می رساند به نوک یکی از شاخه ها و بعد از آنجا می پرد سر دیوار. گرووووپ.
اودر حالیکه سرش را می خاراند پرده را رها می کند و یکراست می رود سراغ تختش. گوشیش را برمی دارد و موزیکی پلی می کند. می نشیند روی تخت و کتابش را باز می کند.

مثل همیشه روان و عالی .
اینکه در این بازی کلمات بدون روغنکاری مینویسی یعنی هنرنویسندگی را یدک میکشی . 👏👏👏🌹
ممنون عزیزم
جالب بود. موفق باشید
ممنون