اسرار مگو1
اسرار مگو
در کمد مخصوصش را باز کرد. داخل کمد کشوهای متعدد خورده بود. کشویی باریک که گودی کمی داشت. چیزی شبیه فولدرهای ادارات. هرکدام رویش یک برچسب خورده بود و نامی رویش نوشته شده بود. تنهایی، شب سرد، جادوی چشمانش و…
نگاهی به همه شان کرد و لبخندی زد. در یک کشو را باز کرد و یک پوشه از داخلش در آورد پوشه ای با جلد شفاف که لای آن دسته ای کاغذ قرار داشت. کاغذ ها را ورق زد. بعد پوشه را بست و دوباره در کشو گذاشت و کشوی دیگری را باز کرد. و پوشه ای دیگر در آورد. پوشه را در دستش گرفت و نگاهی به کل کمد انداخت. نگاه یک پدر به فرزندانش. و یا یک مادر حتی.
پوشه را در بغل گرفت و در کمد را بست. قفلش کرد. و کلیدش را در جیب لباس منزلش گذاشت و به سمت میز حرکت کرد.
صندلی را پیش کشید و نشست و پوشه را باز کرد. و خواند. قلمی که کنار دستش بود برداشت و هربار کنار متن چیزی نوشت و این صحنه دوساعت ادامه یافت بدون اینکه زمان برای او بگذرد.
صدای زنگ تلن اور ابه خود آورد. اولش اعتنا نکرد اما وقتی زنگ تلفن اعصابش را هدف قرار داد مجبور شد سراغش برود. شماره را شناخت. تنها دوستش بود. با بی حوصلگی جواب داد:
- سلام
- سلام به به چه عجب جواب دادی؟ خوبی؟ نگرانت شدم چرا جواب نمیدی؟ چیکار می کردی؟
- خوبم. کاری داشتی؟
- یعنی مزاحمم دیگه.
- کاری داشتی؟
- کار که نه. میخواسم یه خبر بهت بدم. تو که تو غار زندگی می کنی. انگار خودتم بی خبری. یا اینکه به ما نمیگی.
- بگو. چی شده؟
- یه داستان ازت چاپ شده. مبارک باشه بالاخره از لاکت بیرون زدی. خیلی تعجب کردم.
- چی؟ چی داری میگی ؟ حال شوخی ندارم. کاری نداری؟
- وایسا بابا. راس میگم. چرا باورت نمیشه برو سرچ کن . انتشارات افرا چاپ کرده. اسم مجموعه داستان رو هم گذاشتن اسم داستان تو.
- چی؟ اسمش چیه؟
- به وقتی اسمشو نمیدونی؟ نکنه مال تونیس؟
- اسمش چیه؟
- هاله ی ماه بود انگار آره همین بود. خودت نوشتی دیگه.
- چطور ممکنه؟
- چی ؟ چطور ممکنه؟ اسم داستان؟ خود داستان؟ یا اینکه بی خبر از ما یواشکی داستان چاپ می کنی؟ چند دفه بهت گفتم خواسی داستاناتو چاپ کنی اول به خودم بگو. باشه اینه رسم دوستی. بیشتر از اینم از تو نمیشه انتطار داشت. راستش خیلی ناراحت شدم. اگه اینهمه اصرار نکرده بودم اینقدر ناراحت نمی شدم. فک نمی کردم اینقد نسبت به من، منی که یه عمره باهات رفیقم اینطوری برخورد کنی.
صدایش لرزید و بلندتر شد:
-چی داری میگی؟ اول صبحی شوخیت گرفته قطع کن حوصلتو ندارم. کار دارم. میخوای اذیت کنی. مث همیشه. میخوای راضیم کنی. میدونم. بروپی کارت. خدافس.
تلفن را سرجایش کوبید. وسراغ میزش برگشت. اینقدر به خودش مطمئن بود که حتی احتمال نداد ممکن است حرف دوستش درست باشد. قلم را برداشت و لای انگشتانش چرخاند و روی متن نگاه کرد.
کمی از متن را خواند اما فایده ای نداشت دیگر تمرکز از او روگردانده بود و تنهایش گذارده بود. از جا بلند شد و سراغ مبایلش رفت. سرچ کرد.” هاله ی ماه”
صفحه پیش رویش بالا آمد . با خبری از چندین خبرگزاری هنری. ” کتاب هاله ی ماه بدون حضور نویسنده رونمایی شد” نویسنده ی پنهان هویدا شد با هاله ی ماه” هاله ی ماه آشکار شد اما نویسنده اش هنوز پشت ابرهاست.”
عکسی از جشن رونمایی هم بود.و عکس یک کتاب با جلدی به رنگ شبهای مهتابی که سیاهی شبش زدوده شده است.
چشمانش گرد شده بود و همانطور خیره نگاه می کرد. فکرش خشک شده بود و تکانی نمی خورد. پازلی به هم ریخته از سوالاتی ریز و درشت داشت که نمی دانست چطور نظمشان دهد.
چه کسی اینکار را با او کرده بود؟ چه کسی به فایل داستانهایش دست پیدا کرده بود؟ تنها کسی که کلید آن کمد را داشت خودش بود و خودش. او حتی با هیچ کس رفت و آمدی نداشت جز همان دوستش که اوهم اظهار بی اطلاعی می کرد.
شاید هم اشتباهی رخ داه بود. شاید اسم داستان مشترک بود.
اسم انتشارات را سرچ کرد و شماره ی تلفنش را پیدا کرد. دست خودش نبود ولی دلش ناگهان می ریخت. چند بار شماره را گرفت اما هر بار اشتباه گرفت. مجبور شد صبر کند. به خودش نهیب زد: چته مرد؟ چیزی نشده که. یه اشتباهی رخ داده حالاهم حل میشه. این چه حالیه؟ بچه شدی؟
نفسی عمیق کشید با لبخندی و سرش راتکان داد و ارام شماره را گرفت:
- نگران چی هستی مرد؟ اشتباهه؟ اشتباه. چطور ممکنه من به کسی چیزی ندانم. خب حالا معلوم میشه.
صدای بوق قطع و وصل می شد. در خاطرش یادی نبود از اینکه اینهمه وقت برای شنیدن این بوق گذاشته باشد. اما بالاخره بوق شکسته شد و کسی پاسخ داد:
- الو انتشارات افرا؟
- بله بفرمایید.
- عذر میخوام در مورد یک کتاب سوال داشتم.
- بله در خدمتم کدوم کتاب؟
- گویا تازه چاپ شده.
- بله؟ کدوم کتاب؟ چندتا کتاب تازه منتشر شده داریم؟
- مث اینکه اسمش هاله ی مهتابه؟
- بله بله تازه چاپ شده. خوب بفرمایید؟
- میخواستم ببینم نویسنده ش کیه؟
- بله نویسنده ش یه شخص نامعومه. البته ما خیلی پرسیدیم خودشون کجان ولی شخصی که داستان رو داد اصرار داشت که داستان چاپ بشه.
- یعنی اسم نداره؟
- چرا یه اسم به ما داد ولی ما سابقه ای ازش نداشتیم. گفت که نویسنده ی خوبیه. خوب داستان هم همینو نشون می داد.
- اسم نویسنده؟
- رضا مهتاب
- – ….
- الو آقا؟ قطع شد؟ الو؟ او؟ مث اینکه قطع شد.
گوشی دستش بود و به روبروی که معلوم نبود چیست نگاه می کرد. صدای بوق تلفن ممتد شده بود و او به این فکر می کرد که چطور ممکن است یک عمر راز یکباره بر ملا شود.

خدافس؟!!
لطفاً املای کلمات رو به شکل درستش بنویسید.
چشم. اول اونطور نوشته بودم بعد کردمش خدافظ. ولی ظاهرا نسخه ی ویرایش نشده رو فرستادم
خیلی خوب بود.
درخصوص واژه هایی مثل خدافس
به نظرم متن داستان به شیوه گفتاری نوشته شده نه زبانی و اینجا به نظرم توجه به نکات املایی باعث کاهش جذابیت داستان میشه..
درست میگید. دقیقا همینطوره. ممنون از نظر مفید و کارسازتون
فرق گفتاری و زبانی چیه؟!
زبانی رو اشتباه لفظی پیش اومد وگر نه منظورم ادبی بود.
زبان گفتاری و خودمونی نوشته شده و داستانم هست و به جذابیتش کمک میکنه..
ادبی رو مثل مقاله یا مطالب علمی یا متونی با فاز جدی تر..