خانه ای که در دل است

خانه ای که در دل است

علاقه ای که انسان به خانه اش دارد، حتما از اتفاقاتی است که در آن خانه برایش افتاده است . اما من می گویم به چیزهای دیگری هم بستگی دارد.

خانه ی ما هم خصوصیاتی داشت که با آنچه من در آرمانهای ذهنی ام  داشتم، تفاوت زیادی داشت. آن خانه بیش از هرچیز گود بود و بی درو پیکر. بله این دو خصوصیت بارزش بود. تعجب نکنید توضیح می دهم.

عیب بزرگ خانه ی ما این بود که ناگهان ساکنینش را عوض کرد، از یک نسل به نسلی دیگر، و گیج شد. وتازه ساکنین قبل هم از آن دل نکندند و خانه میان دو نسل معلق ماند. حالا برایتان تو ضیح می دهم چرا.

آن خانه ی کوچک، توی یک محله ی قدیمی قرار داشت. محله ای که هنوز از آن کوچه های طاقدار و باریک و تاریک داشت. و خانه های با سقف هلالی شکل با اتاقهای طاقچه دار، که تا چندسال پیش هنوز سقف هایشان کاه گلی بود و بعد با چند قدم پیشرفت، چند لایه کاه گل را برداشتند و یک لایه قیروگونی کشیدند رویش. که هرسال با کوچکترین باران، گچ های سقف اتاقهایش نریزد.

از آن محله ها که کوچه های باریک داشت که دوتا آدم باید وقتی از کنار هم رد می شدند خودشان را جمع می کردند که به هم نخورند. و پیج در پیچ و پشت هر پیچی یک در خانه ظاهر می شد. و در که باز می شد، یا یک حیاط بی در و پیکر بزرگ پخش می شد در نگاهت و یا یک حیاط کوچولو با یک اتاق طاق چشمه ای در انتهایش و یک آشپزخانه توی همان حیاط کوچک.

این خانه هم همان جا بود. یکی از همین خانه ها. از آن بزرگهایش البته، که از قضای روزگار، توی دعوای برادرها و وراث یک تیغه کشیده شده بود وسطش و شده بود دوتا خانه. ساختمانش مانده بود توی این خانه، و حیاط و حوض و ساختمان شمالی اش توی آن  خانه.. در آدم رو مال این خانه شده بود و در ماشین رو مال آن خانه. دوتا خانه ی کوچک . دراین خانه که باز می شد، باید از پله سرازیر می شدی پایین. چهارتاپله. خانه گود بود. وارد یک حیاط شش متری می شدی که دوطرفش پنجره بود و دو طرفش دیوار.در واقع این حیاط، ایوان خانه ی قبلی بود. روبروی در حیاط یک درچوبی با شیشه های کوچک بود که باز می شد توی یک هال دراز و تاریک و یک پنجره ی چوبی قدی با شیشه های کوچک هم بود، که باز می شد توی یک اتاق. و سمت راست حیاط هم یک در چوبی بود به یک اتاق که دور تادور ش به سمت حیاط، پنجره ی آهنی قدی بود که قبلا توی ایوان باز می شد و حالا یک متری دیوار.این اتاق مهمان خانه بود و ناهار خوری. با طاقچه های گچ بری شده .

جلوی پنجره های قدی مهمانخانه، سمت حیاط، یک پلکان بود که می خورد به زیرزمین. و سقف آهنی برایش زده بودند . و شده بود گلخانه و روی لبه های دیوارش سرتاسر گلدان انواع برگها چیده شده بود. گندمی و کاکتوس و شویدی و…

کنار در زیر زمین و کنار همان دیوار کشیده شده بین دوخانه، یک موزائیک در آورده بودند و تویش یک موچسب کاشته بودند ویک  بوته ی گل سرخ. موچسب تمام دیوار و سقف شیشه ای راه پله ی زیر زمین را پر کرده بودو رفته بود تا دیوار هم سایه.و بوته ی گل سرخ هم فصل بهار پر می شد از گلهای سرخ بزرگ و عطری. که آتلیه ی عکس نسل های مختلف از بچه ها بود.

البته گود بودن خانه بخاطر پله خوردن نبود. بود ولی علت دیگر هم داشت. ما که وارث این خانه شدیم. ساکنان قبلی خانه، از آن خانه دل نکندند. و دلخواه یا مجبور هی برمی گشتند. مرد خانه رئیس شورای محل بود. و هر صبح سرازیر می شد توی خانه که پاسخ مراجعین شورا را در روز قبل بدهد،  تقاضاهایی که من گرفته بودم. مهر کارت شیر و کارت سیگار. تایید اجاره نامه برای ثبت نام توی مدرسه. تقاضای تحقیق برای خانه ی استجاری و تایید استشهاد محلی و کارهای دیگر.

خانم خانه هم سبزی پاک کن و چاقو تیز کن و همسایه جان جانی، از همه دختر عزیز دردانه اش، همین جا بود، و سرازیر می شد اینجا برای رتق و فتق امور.وقتی هم که اینها نبودند. تلفن خانه بود. تلفن توی محله تک بود. و متقاضی اش  بسیار. از پرو پاقرص ترینشان دختر عزیز دردانه بود که باید هرروز به مادرش زنگ می زد. یا به کسان دیگر و البته کلید داشت هر موقع که می خواست می آمد.

و عموی خانه جدا کرده که حالا دیگر رفع کدورت کرده بود و برای تلفنهایش می آمد. آمدن اینها بازهم قابل تحمل تر بود از صدا کردنشان. برایشان زنگ زده می شد و باید می رفتی سه ساعت زنگ هر کدامشان را می زدی تا بیایند جواب تلفن را بدهند، و آن یارو پشت تلفن چه صبری داشت.

تازه عمو وقتی می آمد ایراد هم می گرفت، که چرا خانه ات تاریک است. و چرا کتابهایت این وسط پخش است و چرا چایی ات آماده نیست؟ بعد هم که حرفهایش با تلفن، تمام می شد و می خواست برود یکساعتی می ایستاد و شیر آب را می گذاشت پای موچسب که آب بخورد و رشد کند و برود بالا و نمای بی نمای ساختمانی را که روی ساختمان شمالی خانه ساخته بود بگیرد.

خانه بی در و پیکر هم بود. چون هیچکدام از درهایش کلید نداشت جز در ورودی خانه که کلید آن را هم، همه داشتند.

کلید می انداختند و وارد می شدند. بعدها که عادت کردیم اشکالی نداشت اما اوایلش سخت بود. دور از هم یا روی هم، لخت یا پوشیده در هر حالتی بودیم کسی وارد می شد. حالا بعضی با یک سرفه یا صدا صاف کردن و بعضی همان صدا را هم صاف نمی کردند. خرشآخرش مجبور شدم تدبیری بیندیشم. یک تسبیح برداشتم و زنگوله ای را که توی آت و آشغالهای زیرزمین پیدا کرده بودم و بعد فهمیدم مال بزغاله های آقاجونشان بوده، بستم سر تسبیح و آویزان کردم بالای در. آنوقت هر کس در را باز می کرد، در می خورد به زنگوله و صدا می کرد، تا ما بفهمیم وضعیتمان را چه کنیم. بیرون هم که می رفتیم مسافرت یا هر جایی نمی شد در های اتاقها ر ا قفل کرد. خوب رفت و آمد هم بود نمی شد. مردم کار داشتند.

 خانه ای که خانه ی خاطرات باشد عزیز است و این خانه هم برای ساکنین قبلی اش عزیز بود. همه ی ماهیت زندگی مشترکشان و بچگی بچه ایشان و همسایه ها و آشناهایشان در این خانه بود، که ماتصاحب کرده بودیم. آنها نمی توانسند ترک علاقه کنند و من نمی توانستم در آن جا بیفتم. تنها قسمتی از خانه که گاهی دلپذیر می شدو به آرزویم نزدیک، همان حیاط کوچک بود وقتی آب می پاشیدم و یک صندلی می گذاشتم و می نشستم و به گل سرخش نگاه می کردم.  

در آن خانه اتفاقات خوب و بد زیادی برای من افتاد به قدمت 11 سال، و بعد از بازسازی اش 20 سال. اما گفتم که به غیر از اتفاقات،چیزهای دیگری هم خانه را می سازند، این خانه هیچوقت در دل من ساخته نشد.

1+

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس