اسرارمگو2
اسرار مگو ۲
چه کسی با او اینکار را کرده بود؟ او با خودش عهد بسته بود تا زنده است داستانهایش را منتشر نکند. از آنها سخت محافظت می کرد. مثل گنجی در پستوی خانه اش. ولی حالا رازش برملا شده بود. او با کسی رفت و آمد نداشت. فقط یک دوست داشت که اورا هم اکثرا در خانه نمی پذیرفت و گاهی در کافی شاپ با هم ملاقات می کردند. کلید کمد آثارش را هم فقط خودش داشت. دوستش به او اصرار می کرد که آثارش را چاپ کند ولی او توجهی نمی کرد. از جایش بلند شد و راه رفت . رفت و برگشت و عرض اتاق را طی کرد. ناگاه فکری به ذهنش رسید دوباره تلفن را برداشت وشماره ی انتشارات را گرفت. و از همان فرد درمورد شخصی که داستان را داده بود سوال کرد. نامش را خواست. یک زن بود. همانطور که حدس زده بود. کاملیا فرد
- درست است تو فریب خوردی. خودش بود. همان که فکرش را می کردی. همان که وقتی بعد از ظهرها، کافی شاپ می رفتی چندتا میز آنطرف تر می نشست. و نگاهت می کرد. و توهم گاهی نگاهش می کردی. قیافه اش بد نبود. خوب هم بود . بخصوص که همیشه لبخندی به لب داشت که در دل حرارتی علم می کرد.. روزهای اول فقط لبخند می زدید. روزهای بعد سرهم تکان می دادید. و تو بعد از ترک کردن کافی شاپ به صورتش فکر می کردی. به این فکر می کردی که می تواند برای کدام داستانت از شخصیتش استفاده کرد.
تا وقتی آنروز رسید که سرت توی برگه هایت بود و داشتی متنی را که صبح نوشته بودی ویرایش می کردی، احساس کردی بالای سرت ایستاده است. صدای لطیفش نواختن گرفت:
میشه سرمیزتون بنشینم؟
و تو نگاهش کردی و دستپاچه بلند شدی و گفتی: بله . خواهش می کنم بفرمایین.
و او جلوس کرد. به همان صورتی که اگر لباسی با دامنی پراز چینهای آبی داشت روی صندلی می نشست. و با همان نازو متانت . و تو فقط نگاهش کردی و او لبخند می زد.
او گفت: سلام من کاملیا هستم . اسمم یه کم مسخره س ولی خودم دوستش دارم.
و خندید. صورتش گردبود. با ابروان پهن و چشمانی درشت که رنگ کردنش، جذابیتش را دوچندان می کرد.دماغی کوچک و دست کاری شده و زیرش لبهایی خوش فرم که رنگی خوش خورده بود و هربار که باز و بسته می شد دندانهای سفیدی وسطش بازی می کرد. تو تمام حواست به لبهایش بود. وقتی سفیدی دندانهایش با رنگ لبهایش بازی مستانه شان را به پایان رسانده بودند تو هم گفتی من رضا مهتاب هستم و او خنده ای با صدا کرد و گفت:
چه اسم قشنگی هم رضا و هم مهتاب . چقدر زیبا. خیلی دوست دارم
و او حرفهایی زد در باره اینکه دیده است تو می نویسی. ونویسندگی و نویسندگان را دوست دارد. وخودش هم گاهی می نویسد. و اینکه چه کتابهایی خوانده و کدامش را بیشتر دوست دارد. و فقط وقتی لبهایش بی حرکت شد تو به خود آمدی . که دوباره پرسید؟
- پرسیدم چی می نویسسن؟
- و تو مانده بودی چه بگویی:
- خوب داستان
- آهان. بله. کتابی هم چاپ کردین؟
- خیر .
- به نظر نمی رسه تازه کار باشین. فکر کردم حتما چندتا کتاب چاپ کرده باشین.
- نه نه . نخواستم
و او فقط ساکت شده بود. شاید در اصل نویسنده بودنت شک کرده بود.ولی برای تو چندان اهمیتی نداشت.گرچه وقتی بعد با خودت خلوت کردی دیدی برایت اهمیت دارد.آن روز گذشته بود و تو تمام مدت داشتی در ذهنت صورتش را توصیف می کردی. اما خوب که فکر کردی دیدی حتی به یک قهوه مهمانش نکرده بودی . و چون مهم شده بود که او چه فکری می کند روز بعد خودت سر میزش رفته بودی و به قهوه ای دعوتش کرده بودی و او با همان لبخند ملیح استقبالی گرم کرده بود و تو چون سر میز خودت راحت تر بودی همان جا رفته بودید و با هم قهوه ای خورده بودید. وتو در تمام مدت در لبهایش سفر کرده بودی و فرکانس صدایش را به موسیقی دل نشین تعبیر کرده بودی. و وقتی از تو خواسته بود کمی از نوشته ات را برایش بخوانی بدون تامل برایش خوانده بودی. کاری که وقتی او نبود ندانستی برای چه کردی؟ و او آنقدر ذوق کرده بود که فکر کردی دارد هر لحظه به پرواز در می آید و توی هوا خواهد رقصید و تو حرکات موزون و دلفریبش را خواهی دید و لذت خواهی برد. و همان وقت تصمیم گرفتی حتی ذوق کردنش را در داستانی بگنجانی.
بعد از آن دیدارهایتان بیشتر شد. همان جا در کافی شاپ. با هم حرف می زدید . بحث می کردید. برایش متنهایت را می خواندی . او دستهایش را زیر چانه اش می گذاشت و گوش می داد و لبهایش هم چنان حواس تورا پرت می کرد . تو اشتباه می خواندی.
آنقدر محو قرص صورتش شدی که یک داستان نوشتی به نام هاله ی ماه و همان جا در کافی شاپ برایش خواندی. و بعد نفهمیدی که چطور به حریم خانه ات راهش دادی. و تو دیگر تو نبودی. و همه او شده بودی. و وقتی به خودت آمدی که او رفته بود. با دلی شکسته.
مرد برخاست. عرض اتاق را راه رفت. چندین بار رفت و برگشت. حالش خوب نبود . و بدتر هم می شد. به سراغ گنجه ی داروها رفت قرصی آرام بخش و خواب آور برداشت. وخورد و به رختوابش پناه آورد.
اما باز هم خوابش نمی برد. برخاست و مبایلش را برداشت. و پیامی برای کاملیا فرستاد:
سلام. کاری که با من کردی انصاف نبود.
بعد دراز کشید و سرش را زیر لحاف برد و دیگر چیزی نفهمید.
وقتی از خواب بیدار شد. لحظاتی صبر کرد. نمی دانست کجاست. چه ساعتی است و کدامیک از داستانهایش را تمام نکرده است. سرجایش نشست و همه چیز را بخاطر آورد. حتی اتفاقات جدیدی که رخ داده بود.
مبایلش را برداشت و به پیامها نگاه کرد. در جواب پیامش به کاملیا یک متن فرستاده شده بود.
سلام
آقای مهتاب بی ماه . بی هاله ی ماه
حالتان چطوراست؟ می دانم که خوب نیستی. خیلی هم خوب نیستی . اما هرچه هم خوب نباشی به اندازه بدی من نیستی.
اذیتم کردی مرد. مرا رنجاندی. دلم را شکستی. من بی شائبه آمدم اما تو فکرهای عجیبی در مورد من کردی.
در آن وقتی که در کافی شاپ تورا دیدم. واقعا محو شخصیت تو شدم. مثل گلی بودی که خارهایت پنهان بود. هم خودت برایم جالب بودی و هم مشغله ات. نوشتن را من هم دوست داشتم. و دوست داشتم با زندگی یک نویسنده آشنا شوم. من گرفتار تو شدم . و تو هم گرفتار من شدی . اما گرفتاریمان فرق می کرد. گرفتاری من درونی بود و تو بیرونی. از تو حل شد و از من پایدار ماند. گرفتاری تو مقطعی بود و من دائمی. و تو میخواستی به عالم خودت برگردی. و مرا از خودت راندی. از تو به یادگار داستانی داشتم به نام هاله ی ماه. داستانی که فقط شنیده بودم. و تو حتی متن ن را آنش راش را هم نشانم نداده بودی. من آن را نوشتم.در قالبی جدید و بعد بارها و بارها خواندمش. تمام عشق ایم در آن خلاصه شده بود.
یک روز که دوستم پیشم بود آن را دید و پسندید.شوهرش درچاپ و نشر فعالیت داشت. پیشنهاد نشرش راداد. همه ی کارها انجام شد و در یک مجموعه داستان چاپ شد. اما در آخرین ویرایش نام نویسنده را عوض کردند. من خواستم. نام تورا زدم. تو حتی نرفته ای داستان را بخوانی.
این داستان را من نوشتم نه تو. من آن را خلق کردم.
اما نام تو پایینش درج م شد.
زیرا سببش تو بودی
و دیگر اینکه
تو باید منشر شوی.
مرد لب تختش نشسته بود و با همان صدای کاملیا می شنید:
تو باید منتشر شوی.
