پلی به سوی آسمان

پلی به سوی آسمان

می خواهم داستان یک شهر را بگویم نه داستان یک آدم را. داستان آدم های محصور در یک شهر و نه داستان یک آدم رها و حیران. یک شهر که هر خانه اش سقفی به سوی آسمان دارد . و آسمان شهر هم بسیار وسیع و گسترده. در این شهر هر خانه مثل یک گل نور است. مثل یک دسته گل نور. که پایین و پایه اش سیاه است و خاکی، اما بالایش نوری پخش شونده دارد. مثل دسته گلی که در دست یک عروس زیباست.عروسی که به خانه ی بخت می رود با لبخند.و هزار امید و آرزو.

هر خانه ای در این شهر، هر شب یک دسته گل نور می شود. و روشنی اش در گستره ی تاریکی شب پهن و جلوه گر. و خانه ی دیگر هم به همین شکل و خانه ی دیگر هم. و همه ی خانه ها. و شهر مجموعه ای از گلهای نورند که آغوششان را سمت آسمان باز کرده اند. و چشم هنایشان را با این امید می بندند که خواب نور مطلق را ببینند. و خواب امید را. و خواب یکنواختی را. و خواب پیوستگی و یکی شدن. خواب از بین رفتن دیوارها. و یکی شدن دلها.

گاهی از میان یک خانه نردبانی به آسمان کشیده می شود. عَلَم می شود. به سختی علم می شود نه به آسانی. عام می شود مثل علم های پوش های قدیم که برای روضه یا عروسی می زدند روی حیاط خانه ها و چندین مرد قوی هیکل جمع می شدند و عده ای زیر علم را می گرفتند و عده ای هم با طناب از طرف مقابل آن را بالا می کشیدند و با یک یاعلی علم هوا می شد.

توی این شهر هم گاهی از گوشه و کنار علمی هوا می شود. و البته بعد نردبان می شود. و کسی به آسمان می رود.می رود و بر می گردد. و این نردبان ها متعدد بودند. زمانی. و بعد کمتر شدند.

از زمانی که معلوم نشد، گلهای نور هم چنان بودند اما نردبان ها روزبروز کمتر می شد. بود ولی کمتر.

نمی دانم ولی شاید نردبانها نقش شارژر داشتند. چون هرچه نردبانها کمتر شدند نور گلهای نور هم کمتر می شد. گلهای نور هنوز بودند اما بی فروغ و کم رنگ می شدند.. شهر سرد شده بود. و آسمان شب را مه فرا می گرفت. نردبانها کمتر می شدند و نورها کمتر. و نورها کمتر می شدند و نردبانها کمتر.

ازمه هواسر شد و از سرمای هوا و مه، ابر هایی پدید آمد که کم کم متراکم شد . با کم شدن نور، برف بارید. برف شهر راسفید و سردتر کرد. و نور خانه ها کم کم  یخ زد.و باز خانه ها باز هم کم نور شدند. و خانه هایی که هنوز نور داشتند نورشان تبدیل به کریستالهای یخ زده شد، که میان زمین و آسمان معلق ماندو  سنگین شد و بالا نرفت. نور خانه ها دیگر بالا نرفت. همان جا بالای سر خانه هاله ای مه گونه و گرد ماند.

حالا چهره ی شهر کلا تغییر کرده بود. شهری بود با خانه های متعدد که نوری بی فروغ مثل صورت رنگ پریده ی یک بیمار سرطانی داشت.خانه های سرطان گرفته.  و خانه هایی هم تک و توک آن وسطها بود که هاله ای از نور یخ زده دور ش را گرفته بود  نورش منتشر نمی شد.

این تنها بدبختی شهر نبود. بدبختی دیگری هم دامان شهر را گرفت. که نتیجه ی همان سردی ناشی از برف بود. انگار که هر بدبختی بدیختی دیگری به دنبال داشت.

با وجود برف، اهالی  خانه ها در چنگال بیماری گرفتار شدند. بیماری که خانه به خانه می خزید و نیش می زد و رد می شد و به خانه ی دیگر می رفت. بیماری ریشه در خانه ها دواند و پخش شد.

خانه ها دیوارهایشان را محکم تر و قطورتر کردند. درهایشان را بستند و اهالیشان را در خود محبوس کردند. خانه ها یک به یک یخ می زد. و سیاه می شد. و برف تنها موجودی بود که شادی می کرد.

روزهایی به همین منوال گذشت. کم کم شکل شهر داشت به همین شکل و صورت جا می افتاد. کم کم همه قبول می کردند شهر از ابتدا چنین شکلی داشته است.

اما در همان خانه هایی که هاله های یخ زده روی آن را گرفته بود. هنوز چیزی وجود داشت. هر کدام از این خانه های معدود چراغدانهایی داشتند به میراث برده از اجدادشان.که در پستوهایشان پنهان شده بود. وقتی که آن خانه ها در اثر سردی و برف لرزیدند.چراغدانها از پستوها بیرون جهید. خانه ها با این چراغدانها آشنا بودند اما اهالی خانه ها غریب. اما چراغدانهای رها شده کار می کرد. هنوز هم روشن می شد و هنوز هم نور امید داشت.

نور امید چراغها کم بود اما خطی از نور را از میان هاله ی یخ زده به آسمان فرستاد. خانه ها از آن نور لرزیدند. و لرزیدند. و دیوارهای قطور نازک و نازک تر شد. آنقدر نازک که انگار شیشه شد. اهالی خانه ها یکدیگر را دیدند و خانه ها به هم لبخند زدند. دست نداشتند توی دست هم بگذارند. زانو به زانو نمی شدند. اما یکدیگر را می دیدند. و لبخند می زدند.

خانه ها به هم وصل شدند. و چراغدانها سعی خودشان را کردند. چشمها را بستند و تمرکز کردند. سخت بود. برف آنقدر قطور بود که آن نور کم آبش نمی کرد. اما لبخند به خانه ها انگیزه می داد.

خانه ها یکدیگر را می دیدند و امید می آفریدند. عاقبت لرزیدند نه از سرما. از شوق دیدار. و شکستند. دیوار ها و شیشه هاشکستند. و خانه ها یکی شدند. دیگر دیواری وجود نداشت. خانه ها یکی شده بودند. و چراغدانها در کنار هم قرار گرفته بودند.

حالا نور کم بود اما با هم بود. نور کم زیاد شد. با یکی شدن. و زیادشد و زیاد شد. و شهر یک گل نور شد.نه گلهای نور. یک گل نور که دستش به سوی آسمان باز بود. یک گل نور که نردبانی داشت به شکل یک پل .یک پل به سوی آسمان.   

3+

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس