یکی تنهاییمو برده2
یکی تنهاییمو برده 2
- چی شده؟ تصادف؟ تصادف زنجیره ای؟ باشه آقا اشکال نداره . دیر بیای بهتر اینه که اصن نیای. نمیشه که ما با هم وعده کردیم. آقا موتور بگیر بیا. یه جایی پارک کن ماشینتو، موتور بگیر. من آبروم جلوی مهمونام میره. آقا کلی خرج کردم. نمیشه که. چی؟ یکی دیگه؟ حالا من این وسط عاقد از کجا بیارم؟ شما باشی اینطوری بهویی وقت میدی؟ نه آقا خودت یه جوری بیادیگه. باش ما صبر می کنیم. تروخدا برناممون رو بهم نزن.
با شصت انگشت هرچه عصبانیت داشت را خالی کرد سر دگمه ی قطع اتصال. ” عجب بدشانسی از اولشم این کار هی به خنسی میخورد. از بس این دختر شک می کنه. از بس دل دل می کنه.
-نکنه این به نشونه س؟
-ول کن بابا توام خرافاتی شدی؟ نشونه؟ خب بدبخت تصادف کرده دیگه. یه کمم دیرتر میرسه و تموم میشه.
-حالا بهار که بدش نمیاد . یه کمم بیشتر فکر می کنه.
لبخندی روی لبش می نشیند و از محوطه ی باز وارد سالن می شود. مهمان ها مشغول صحبت هستند. سری تکان می دهد. دوستانش کناری دور هم جمع اند. سراغشان می رود.
یکیشان می گوید:
- بروبرو نیای اینجاها بوی خروس میدی
بقیه می خندند و دیگری می گوید:
- بیا از همین حالا برای ما کلاس گذاشته دیگه نمیاد سراغ ما. نخوای بعد عروسیتم همینطور باشیا.
پدرش جلو آمد و توضیح خواست برای دیر کردن عاقد.وبعد از توضیحات به پدر، به او دلداری داد که: نگران نباش پسرم درست میشه. اشکالی نداره یه کمم دیرتر. برو پیش بهار از نگرانی درش بیار.
آراز به طرف جایگاه عروس رفت. همانطور که داشت پیامهای بانک را مرور می کرد که اشتباهی رخ نداده باشد.
این مال دسته گل .. این مال ماشین عروس… این آرایشگاه….کیک…… این چی بود؟ ای واای این چیه؟ زیادم هست؟؟
کمی ایستاد و یادش آمد:
هان پسر هزینه ی آرایشگاه خودت. حساب نمی کنی خودتو؟ پسر هنوز هیچی نشده خودتو یادت رفت. دوستاتو یادت رفت. ینی همینه؟ ازدواج؟
به جایگاه عروس رسیده بود پر از ولوله ی اطرافیان عروس.
-آقاداماد پس این عاقد چی شد؟
با سر پاسخ داد حالا میاد و کنار بهار نشست. . خم شد و زیر تور را نگاهی کرد و لبخندی زد : عروس خانوم ما چطوره؟ بهارکلمات را جوید: خوبم ممنون. خوب میشم.
- هول داری نه؟
- نمیدونم . شاید
- مشکلی هست؟
- نمیدونم شاید.
- نکنه پشیمون شدی.
- نمیدونم. شاید
- فک کنم همه ی کلمات غیر از این دوتا رو یادت رفته ها! جواب عاقد رو این ندی؟
آراز خنده ای صدادار کرد . باز به سراغ گوشی اش رفت. و همانطور که بازش می کرد گفت:
نگران نباش، گفت تصادف زنجیره ای شده تو ترافیک بزرگراه گیر کرده دوتا قطره بارون که میاد همه چی بهم می ریزه.
بعد با خودش فکر کرد:
- همون بارون که گند زد به ماشین عروس. کارواشی آینه ش کرده بود.
آراز گوشی اش را باز کرد. و دوباره زنگی به عاقد زد. عاقد جواب نداد پیامی برایش داد.” چی شد کجایین؟”. بقیه ی حضار هم که حوصله شان سرررفته بود دست کمی از او نداشتند. مواقع انتظار کاری غیر از منتظر بودن نمی شود کرد. یعنی انگیزه ای نیست برای کاری، چه رسد به شادی کردن.
گوشی اش را کنار گذاشت و به روبرو نگاه کرد . به سفره ی عقد و به آینه که عروسی سفید پوش در آن نشسته بود. کمی خم شد و خودش را هم توی آینه دید. دستی به موهایش کشید و گفت:
- فک نکنی فقط خودت خوشگلی ها کیف کن از این تیپ.
دوباره نگاهی به بهار کرد و گفت:
- کی میشه صیغه رو بخونن این دستای قشنگ و بگیرم.
بعد دوباره خم شد و زیر تور نگاه کرد و گفت:
- خب سنگر گرفتیا. مارو خوب می بینی ماتورو نمی بینیم. بخند ببینم بلدی؟
بهار لبخندی زد و آراز فکر کرد: دیدی خندوندمش. حداقل شوخی هامو که دوس داره. خودمم دوس داره وگرنه الان اینجا ننشسته بود. ولی یه جوریه. انگار ناراحته. از چی ناراحته. نکنه من کاری کردم؟
همهمه ای شد و عاقد وارد شد. آراز سرجایش بلند شد و سری تکان داد و دوباره نشست. عاقد شروع کرد.
- دوشیزه ی مکرمه بهار….
-وای چه حوصله ی حالا باید بکنیم . لابد سه بار هم میخواد یخونه. فقط زنا از این کارا کیف می کنن. بذار ببینم بعد برنامه چیه؟ لابد باید به دستور فیلم بردار بازم ژست و فیگور بگیریم. کی میشه این کارا تموم بشه. خسته شدیم دیگه.
- عروس خانم برای بار سوم می پرسم؟ آیا وکیلم؟ عروس خانم که خواب نیستند احیانا؟؟ ما دیر رسیدیم نکنه خوابشون برده؟
- خب دیگه تموم شد حالا میگه بله و خلاص. چرا نمیگه؟
- عزیزم همه منتظرن؟ مشکلی هست؟ بهار؟ بهار؟ چیزی شده؟ مامان مامان! بهار انگار چیزیش شده بیا ببین تکون نمیخوره. مث یه عروسک شده. بی حسه. هیچ تکونی نمیخوره. فقط نگاه می کنه. مامان بیا ببین.
- عروس خانم وکیلم؟
- ای داد. چرا نمیگه؟ نکنه بله نگه. نکنه سرکارم گذاشته. دیوونه نباشه؟ اصن یه جوراییه رفتارش.نکنه پشیمون شده؟
- وکیلم بانو؟ یک بار دیگه می پرسم و اگه جواب ندادین با اجازه ی همگی مرخص میشم.
میان همهمه کلماتی به گوش می رسد.
-مامان نیلوفر چت شده چرا جواب نمیدی؟
– ای وای آبرومون رفت.
– لابد پشیمون….
- از اولشم پیدا بود……
نفس آراز توی سینه حبس شده و دستهایش را به هم می مالد. هربار خم می شود تا صورت بهار را از توی آینه ببیند اما چیز زیادی مشخص نیست.
-خدایا آبروم رفت. واقعا می خواد با من چیکار کنه؟
- با اجازه ی بزرگترها بله.
یخ آراز آب شد. و او در جایش پهن تر شد.
- نشنیدم عروس خانم . مث اینکه چیزی گفت. اجازه بدین. باید بلند بگی عروس خانوم و واضح، که من بشنوم.
- با اجازه ی پدر و مادرم و بزرگترها بله.
- به مبارکی و میمنت .
آراز نفسی کشید دستش را برد کنار دستهای بهارو بالاخره دستهای اورا می فشارد.
- دختر داشتی سکته م میدادیا.

عالیییییی تر . 😍خیلی خوب بوددد
ممنوووون
خیلی خوب بود این دوتا داستان
واقعا دوس داشتی؟