یکی تنهاییمو برده

یکی تنهاییمو برده

دامن پرچین و سفیدش روی زمین پهن شده بود. و دسته گلی گرد پراز گلهای رز زرد و سفید در دستهایش، جاخوش کرده بود. توری سفید صورتش را پوشانده بود. سرش را زیر انداخته بود و به گل نگاه می کرد. هربار سرش را بلند می کرد و روبرویش را نگاه می کرد. روبرویش که یک آینه بود. آینه ای خالی و زلال که عروسی سفید پوش در آن نشسته بود و با چشمانی درشت و عمیق، نگاه می کند.

آینه میان سبزه زاری از اجزای یک سفره، که همه چیزش سفید بود مثل لباس او حتی نان سنگکش. و سنجد و بادامش، و گردوهایش و حتی آن ماهی که سراسیمه توی یک تنگ بی قراری می کرد.

اما او این همه سفیدی را نمی دید. حلقه ای اشک در چشمانش گرد شده بود و درخشش چشمانش را صد چندان زیبا میکرد:

-چت شده دختر امروز بهترین روز زندگیته.  

چیزی در گلویش راه نفس کشیدنش را می بست و هربار آن را قورت می داد تا تبدیل به اشک نشود.

-دیگه تموم شد دختر تموم شد. راحتی. استقلال. دیگه تنهایی تموم شد. این چه کاری بود کردی. چی کم داشتی آخه. شغل خوب. آزادی. درآمد. ماشین. خونوادت هم که با موندنت تو خونه مشگلی نداشتن.  میتونستی حتی با درآمد خوبت جایی رو اجاره کنی. داشتی زندگیتو می کردی. این چه کاری بود آخه؟ هرجا میخواستی می رفتی. با هرکی میخواستی رفت و آمد می کردی. گردش می رفتی. بهت به عنوان یه دختر مستقل نگاه می کردن که تونسته روپای خودش وایسه. چه نیازی دشتی اصن شوهر کنی؟ همه چیز خیلی خوب بود . هروقت میخواسی می خوابیدی هروقت میخواستی بیدار می شدی . هرجا می خواسی می رفتی. بیکار بودی یه آقا بالاسر برای خودت درست کردی. دیوانه ای والا…

نگاهی به اطرافش انداخت. پرده ی اشک شاید از پشت تور پیدا نبود. حضار هرکس مشغول کاری بود و اینطرف و آنطرف می رفت .عاقد دیر کرده و مجلس ملتهب بود. مادرش از دور با دست به او علامت داد که ناراحت نباش درست میشه و او در دلش گفت: حالا درست نشه هم اشکال نداره. شاید بهتر هم باشه.

آراز که در لباس دامادی خوش ترکیب تر شده بود درحالیکه گوشی اش را خاموش می کرد به طرف او آمد و کنار او نشست. خم شد و زیر تور را نگاهی کرد و لبخندی زد : عروس خانوم ما چطوره؟ و او کلمات را جوید: خوبم ممنون. خوب میشم.

  • هول داری نه؟
  • نمیدونم . شاید
  • مشکلی هست؟
  • نمیدونم شاید.
  • نکنه پشیمون شدی.
  • نمیدونم شاید
  • فک کنم همه ی کلمات غیر از این دوتا رو یادت رفته ها! جواب عاقد رو این ندی؟

آراز خنده ای صدادار کرد . باز به سراغ گوشی اش رفت. و همانطور که بازش می کرد گفت:

داره میاد، گفت تصادف زنجیره ای شده تو ترافیک بزرگراه گیر کرده دوتا قطره بارون که میاد همه چی بهم می ریزه.

همان قطره های باران که موقع برگشتن از آتلیه روی صورتش حس کرده بود. و برخلاف همیشه که لذت می برد این بار ناراحت بود آرایشش بهم نخورد.

-چرا همه چیز یه دفعه اینطوری شد؟ زودت یادت نبود دختر؟ حالا وقت پشیمون شدنه؟ دوماهه این پسر رو سر کار گذاشتی. حالا پشیمون شدی.

  • کاشکی عاقد نمیومد و من میتونستم بگم این نشونه ی بدیمن بودن این وصلته..
  • بله بقیه هم قبول می کردن به همین راحتی . بعد دوماه بررسی و مشاوره و این حرفا. حالا به دلیل خوش یمن نبودن؟ دیوونه شدی والا.
  • کاش اصن غش می کردم و حالم بهم میخورد می بردنم بیمارستان. یا یکی می مرد مجلس بهم می خورد.
  • ای خدااااا با این تصورات تو من چیکار کنم؟

آراز هنوز سرش توی گوشی بود. گاهی زنگ می زد و گاهی پیام می داد. بقیه ی حضار هم که حوصله شان سرررفته بود دست کمی از او نداشتند. مواقع انتظار کاری غیر از منتظر بودن نمی شود کرد. یعنی انگیزه ای نیست برای کاری، چه رسد به شادی کردن.

آراز هم گوشی  اش را کنار گذاشت و به روبرو نگاه کرد . به سفره ی عقد و به آینه که عروسی سفید پوش در آن نشسته بود. کمی خم شد و خودش را هم توی آینه دید. دستی به موهایش کشید و گفت:

فک نکنی فقط خودت خوشگلی ها کیف کن از این تیپ.

  • یعنی اشتباه نکردم؟  اون الان منو نمی بینه چه انتظاری ازش دارم که در آینده منو ببینه.  

آراز نگاهی به او کرد و  دوباره گفت:

  • کی میشه صیغه رو بخونن این دستای قشنگ و بگیرم.
  • بعد دوباره خم شد و  زیر تور نگاه کرد و گفت:
  • خب سنگر گرفتیا. مارو خوب می بینی ماتورو نمی بینیم.  بخند ببینم بلدی؟

او لبخندی زد اما نه از روی اجبار. همین شوخی های آراز بود که امیدوارش می کرد. همهمه ای ایجاد شد که نشان از ورود عاقد می داد. همه سرجای خودشان قرار گرفتند و صدای ریتمیک و یکنواختت عاقد فقط، در مجلس پیچید. برای مدتی عده ای کنجکاو گوش دادند تا از محتوای مهریه با خبر شوند و  عده ای به حال و هوای خاطرات عقد خودشان سفر کردند و پدر و  مادرها هم مشغول دعا کردن شدند. دعایی که موضوعش ازدواج بود.

  • دختر سوتی ندی ها؟ منصرف که نشدی هان؟نشدی نه. پسر خوبیه؟  بالاخره هرکسی یه عیبی داره. عیباش کمتر از حسن هاشه نه؟ شاید دیگه همچین موردی گیرت نیاد.
  • متنفرم ازت که همیشه این جمله ی آخرته. بدبخت.
  • تو توی هپروت سیر می کنی ولی  واقعیت اینه که من میگم.
  • خیلی خوب ولم کن.
  • خب حالا چی میگی؟ اول اجازه از بزرگترا؟ پدر ؟مادر؟ برادر؟
  • خفه شو بذار تمرکر کنم.
  • –         ………….این است پایان تنهایی های من.

 من سر قبر تنهایی هایم نشسته ام به سوگ

 من گلی می گذارم و بر می خیزم.

 می روم خیلی دور .

 و خیلی مبهم.

 جایی که خورشیدش پشت ابرهاست .

 و جایی که طلوع و غروب ندارد.

من در دریایی مواج  پریده ام. پس از شنادر دریایی آرام.

من باید شنا کنم حالا.

باید دست و پا بزنم.

  • عروس خانم برای بار سوم می پرسم؟ آیا وکیلم؟ عروس خانم که  خواب نیستند احیانا؟؟ ما دیر رسیدیم نکنه خوابشون برده؟
  • ­­­­عزیزم همه منتظرن؟ مشکلی هست؟ بهار؟ بهار؟ چیزی شده؟ مامان مامان! بهار انگار چیزیش شده بیا ببین تکون نمیخوره. مث یه عروسک شده. بی حسه. هیچ تکونی نمیخوره. فقط نگاه می کنه. مامان بیا ببین.
  • عروس خانم وکیلم؟
  • نمیدونم شاید؟
  • این جواب فایده نداره عروس خانوم باید بله و نخیر بگین. نکنه پشیمون شدین ؟ اشکالی نداره هیچ اجباری نیست. خوب فکراتونو بکنین. بعد بگین. صیغه باید از روی رضایت بسته بشه.
  • نمیدونم شاید بله. شاید هم نه؟
  • مگه دوستش نداری؟ مگه بهش فکر نمی کردی؟ مگه منتطرش نمی موندی؟ مگه برای روزایی که زیر یک سقف زندگی خواهید کرد رویا نمی بافتی؟؟ مگه منتظر یه همچین روزی نبودی که توی لباس سفید کنار یک مرد که بتونی بهش تکیه کنی؟……..
  • نیلوفرم که برای بزرگتر شدن تکیه گاه می خواهم. برای گل دادن . جلوه گری. شعر سرودن. برای شعر عاشقانه گفتن عشق می خواهم.
  • وکیلم بانو؟ یک بار دیگه می پرسم و اگه جواب ندادین با اجازه ی همگی مرخص میشم.

میان همهمه کلماتی به گوش می رسد.

-مامان نیلوفر چت شده چرا جواب نمیدی؟

– ای وای آبرومون رفت.

– لابد پشیمون….

  • از اولشم پیدا بود……
  • با اجازه ی بزرگترها بله.
  • نشنیدم عروس خانم . مث اینکه چیزی گفت. اجازه بدین. باید بلند بگی عروس خانوم  و واضح، که من بشنوم.
  • با اجازه ی پدر و مادرم و بزرگترها بله.
  • به مبارکی و میمنت .

و آراز نفسی می کشد و بالاخره دستهای اورا می فشارد.   

3+

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

5 دیدگاه‌

  1. چه قشنگگگگ عالی بود.

    1+
  2. اعظم خیرمند گفت:

    عالی👌پر از توصیفات و صحنه پردازی های جذاب

    1+

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس