مکاشفه در وجود 6

روز دوم سفر برای بعضی بهتر ازروز اول بود و برای بعضی بدتر. برای بعضی بهتر بود چون رفته رفته با دیگران آشنا شده بودند وتعامل داشتند و هم چنین با شرایط سفر هم خو گرفته بودند . برای بعضی که قوای بدنی چندانی نداشتندالبته بدتر بود .

یکی از کسانی که این سفر برایش بدتر بود ارشدی بود. او مرتب سیگار می کشید و حالا در حرکت نفس کم می آورد. میانه اش یا همسرش هم چنان خوب نبود. با هم جرو بحث می کردند. گرچه سعی می کردند از یکدیگر جدا حرکت کنند.

اما برای جوانترها روز دوم روز بهتری بود. با یکدیگر بیشتر حرف می زدند و بحث می کردند.

مریم و آرمیتا در کنار آریا قدم می زدند و زیر سایه ی لبخند دکتر باهم صحبت می کردند. جوانی که حمیدنام بود هم در کنار آنها راه می رفت و به حرفهایشان گوش می داد. آنها در مورد چیزهای مختلفی صحبت می کردند . مسائلی که معمولا ذهنشان را مشغول می کرد. درباره ی اجبار و اختیار در تصمیم گیریهایشان. در مورد دوستان و انتخاب آنها . درباره ی رفتار آدم هاو چیزهای دیگر.

دو سه ساعتی از حرکت آنها نگذشته بود که صف در حال حرکت متوقف شد. و پشت سریها به جلوییها رسیدند وصف ایستادند. و صف تبدیل به دایره شد. محور دایره ارشدی بود که روی زمین نشسته بود و نفس نفس می زد. و دستش را روی سینه اش گذاشته بود. همسرش داشت سرزنشش می کرد: عزیزم چقدر گفتم سیگار نکش. همینو می خواستی ببین. حالا که یکم راه رفتی حالت بد شد. به توصیه ی سرآمد همه متفرق شدند تا ارشدی کمی هوا بخورد . و استراحت کند. بعد از کیف کمکهای اولیه قرصی در آوردند و به او دادند. سرآمد فشارش را گرفت و کنارش نشست تا ببیند تغییری در حال او ایجاد می شد یانه. دکتر هم اطرافش راه می رفت و در حال او جستجو می کرد و از همسرش در باره ی سابقه ی بیماری می پرسید.

جمع متفرق هرکدام گوشه ای نشستد تا از این فزصت برای استراحت استفاده کنند و آرمیتا و آریا و مریم هم در گوشه ای به بحثشان ادامه دادند.

  • به نظر من، درسته که بعضی از اتفاقا دست خود ما نیست ولی واکنش به اونها دست خودمونه . کنش و واکنشه. باید یه کنش باشه تا واکنشی هم باشه. اگه اتفاقی نیفته چطوری میتونیم بفهمیم میتونیم بهترین تصمیم را بگیریم یانه؟

اینها را آرمیتا با حرارت گفت و آریا تاییدش کرد و آفرین گفت اما مریم ادامه داد:

  • اینا درست اما چرا یه سری اتفاقا برای یه سری آدما می افته؟ چرا برای یک سری اتفاق خوب می افته برای یک سری اتفاق بد؟ چرا یه سری اینقدر بدبختن و یه سری اینقدر خوشبخت؟

آریا وارد میدان شد و گفت:

  • البته تفسیر خوشبختی وبدبختی هم باید روشن بشه. اینکه خوشبختی و بدبختی واقعا چیه و آیا در نظر هرکسی چی میتونه باشه؟ یا اصلا اتفاق بد و خوب برای هرکسی چیه؟ یا درجه ی بد بودن یه اتفاق برای هرکسی چیه؟ به نظر من خیلی نسبیه. و تفسیرش برای هرکسی متفاوته. ممکنه چیزی که برای من خوشبختی هست برای شما بدبختی نباشه ولی خوشبختی هم نباشه. طبیعتا از دست دادن یه سری چیزها هم همین طوره.ممکنه برای یکی خیلی ناراحت کننده باهش ولی برای یکی زیاد هم اذیت کننده نباشه.

مریم ادامه داد:

  • من، یکی رو می شناسن که از بچگی همیشه بدبخت بوده. وضع مالیشون که از اول خوب نبود. تو بچگی مادرش رو تو یه سانحه از دست داد. بعد ازدواج کرد بازم بدبخت بود. ینی خب وضع مالیشون خوب نبود. دوتا بچه پیدا کرد. شوهرشم مریض شدو دیگه نتونست کار کنه. خودش مجبور بود کارکنه و مخارج بچه ها و شوهرش رو تامین کنه. تازه خودشم مریضه. حالا بچه هاش ازدواج کردن و هنوز داره با مریضی خودش و شوهرش دست و پنجه نرم می کنه وهنوزم مجبوره کارهای خفیف بکنه برای رد شدند هزینه های زندگیش. تواین خیریه و اون خیریه بگرده. خب چرا باید زندگی اون اینطوری باشه.
  • هرسه چند ثانیه ساکت شدند. داشتند تجزیه و تحلیل می کردند. صدای آقای سرآمد بلند تر شد:
  • دوستان حال آقای ارشدی متاسفانه خوب نیست. ما باید به شهر برگردونیمشون. آقای دکتر میتونن وایسن و با شما ادامه بدن.  حالا میتونین تصمیم بگیرین.

بعد مبایلش را در آورد و همانطور که بالا گرفته بود تا خط بیابد از جمع دور شد. در نقطه ای ایستاد و صحبت کرد و پس از دقایقی برگشت. و کنار ارشدی نشست. اورا خواباند و پتویی روی او انداخت. روبه جمعیت کرد و گفت:

به اورژانس زنگ زدم. با هلیکوپتر میان. یه کم طول می کشه . شما میتونین حرکت کنید و برین . آقای دکتر همراهیتون می کنن.

همه به هم نگاه کردند. بعضی حرکت کردند و از ارشدی گذشتند تا به راه ادامه دهند. جند نفری هم بالای سر او ایستادند و ابراز نگرانی کردند. دکتر هم چنان ساکت بود و نگاه می کرد.

آریا جلو رفت و گفت: آقای سرآمد اگه کاری از دست من برمیاد انجام بدم. سرآمد سری تکان داد و چیزی نگفت. آریا گفت پس من می ایستم کمکتون.

آرمیتا و مریم به هم نگاه کردند. مریم با سرش یه آرمیتا اشاره کرد که چکار کنیم؟ آرمیتا که هنوز تحت تاثیر بحث های شان بود روبه دکتر کرد و گفت:

آقای دکتر چیکار کنیم به نظرتون صحیحه ما با این وضعیت بدمد آیم؟ من که فکر نمی کنم بتونم. هم نگران آقای ارشدی هستیم هم دلمون پیششونه جاشون خالیه.

دکتر لبخندی زد و  به آقای سرآمد نگاهی کرد. سرآمد به جمع نگاه کرد و بقیه را دید که جلوتر جمع شده بودند و آماده ی رفتن بودند. به آرمیتا نگاه کرد و گفت: ولی بقیه نظرشون مث تو نیست. 

ارشدی با رنگ پریده صدایش بیشتر شد . درد می کشید و همسرش گریه می کرد. سرآمد دلداریش می داد. دکتر کنارش نشست و او را به آرامش دعوت کرد. اما لحظاتی بعد ارشدی از هوش رفت.

همسرش با دیدن وضعیت او فریاد زد . جمعی که جلوتر بودند همه بازگشتند. دکتر و سر آمد دستپاچه شده بودند و ارشدی را صدا می زدند. سرآمد دوباره بلند شد و تلفنش را به دست گرفت و جابجا شد تا خط پیدا کند . داد می زد و حرف می زد. همه بالای سر او ایستاده بودند و نگاه می کردند. آرمیتا و مریم دستهای یکدیگر را گرفته بودند و گریه می کردند. آریا پایین پای ارشدی نشسته بود و حیران بود و دکتر همسر ارشدی را گوشه ای برد و صحبت کرد.

نیم ساعت بعد هلیگوپتری نشست و امدادگران به طرف جمعیت دویدند. وسایلشان را پهن کردند و اورا معاینه کردند. لحظاتی بعد ماساژ قلبی دادند. و برای دقایقی اینکار را ادامه دادند. تزریقاتی انجام دادند اما در نهایت . یکی از امدادگران مرگ ارشدی را اعلام کرد و شروع به جمع آوری وسایلش کرد.

ارشدی و همسرش را سوار هلیکوپتر کردند .

سرآمد جلوی جمع ایستاد و گفت: متاسفم که این اتفاق افتاد. قرار بود این سفر آرامشی برای شما باشه. ولی ماسفانه این اتفاق افتاد.

دکتر جلو آمد و گفت: آقای سرآمد، جلوی اتفاق رو نمیشه گرفت. در هر شرایطی اتفاقی که باید می افته می افته.

حمید از میان جمعیت گفت: شاید اگه نمیومد به این سفر اینطور نمی شد.

همه نگاهش کردند. آریا گفت: ولی این سفر خیلی براش خوب بود. خیلی بهش خوش می گذشت .  با من حرف زد خیلی راضی بود.

دکتر در ادامه گفت: اگر این اتفاق توی خونه ش افتاده بود هرگز شیرینی این سفر رو درک نمی کرد.

آرمیت به مریم نگاه کرد و مریم به آرمیتا. و هردو شانه هایشان را بالا انداختند. آنها براستی نمی دانستند.  

1+

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس