پرش در قلب دشت
پرش در قلب دشت
وقتی سوار کار دستی به سراسبش می کشد شیهه ای می زند و سرش را در جهت مخالف دست او رها می کند. سوارکار یک دانه قند را توی دهان اسب می تپاند و دویاره نوازشش می کند.
-چکار داری به من. رهایم کن. می خواهی فریبم دهی؟ درست است که آن قند خوشمزه است ولی من به تو سواری نمیدهم. حداقل حالا نمی دهم.چه خیال کرده ای؟ زرنگ تر از توهم نتوانسته اند از من سواری بگیرند.
بعد دوباره خرو خری می کند و سرش را پایین می اندازد و تکان می دهد و یک دستش را خم کرد و بالا آورد ودوباره به زمین کوید و یک قدم به عقب می رود.
-آرام باش اسب خوب آرام . بیا این قند خوشمزه رو بخور. ببین. ببین چقدر خوشمزه س. بیا عزیزم بیا جان دل بیا.
دستهای سورا کار در کار است با یکی افسار را آرام دور انگشتان می تاباند و با دست دیگرهم چنان گردن اسب را نوازش می کند. ازکنار گوشهایش یالهای قهوه ای را زیر انگشتانش دانه دانه طی می کند تا انتهای گردن اسب. وهمینطور ادامه می دهد تا کم کم به تنش می رسد قوس پشت ش را آرام طی می کند وضربه ای آهنگین وبا محبت به ران پایش می زند. لحظه ای بعد اسب ناگهان احساس سنگینی روی تنش می کند.
-چیه ؟ چی بود؟چی بود دوباره؟ دوباره این جسم سخت و نفس گیر را روی تن من گذاشتی؟امان از تو. رهایم کن. نمی خوام به تو سواری بدم . من فقط خودم می دوم فقط خودم. تو نمیتونی من مجبور کنی.
اسب شیهه ای می کشد و در جایش جابجا می شود اما افسارش در دست سوار کار است و نمی تواند فرار کند. همانطور اسیر یک افسار تلو تلو می خورد.
-وایساپسر. وایسا پسر خوبه. کارت ندارم. ببین این خوبه.این بدنیس. صبر کن. هان آفرین صبرکن. صبر کن ببین چه اتفاقای خوبی می افته.
سوار کار بار دیگر دستش را به سر اسب می کشد و اینبار رانهایش را هم نوازش می کند و آرام آرام به سراغ سگگ های زین می رود و آنها را محکم می کند. اما هم چنان افسار در دستش است و حرکت اسب را کنترل می کند.
-داری خرم می کنی آره داری خرم می کنی. ولی من اسبم میدونی؟ اسب.
-بیا پسر بیا بیا تا یه جاهای خوب نشونت بدم.بیا.
-کجا می کشی منو. نکش. من نمیام. من هرجا که بخوام می رم.
اسب هم چنان مقاومت می کند و سوار کار افسار او را ارام می کشد و با دست آرام به رانهایش ضربه می زند.
-خب من از بیرون خوشم می آید. همه جا خوبه. جان می ده برای دویدن.
چمنزار جلوی هردویشان ظاهر می شود و افسونگری می کند.بعد از حصارهای چوبی قرار دارد. و تاچشم کار می کند گسترده است. بعضی قسمتی از زمین تپه می شود و در افق به هم می پیوندد. و بعضی قسمتها همانطور صاف و مسطح است.
-چه دشتی. چقدر بزرگه. میخوام برم. میخوام بدوم طرف این دشت.
اسب همانطور که افسارش در دست سوار کار است دستهایش را از زمین جدا می کندو فاصله می دهد. و برای چند ثانیه روی پاهایش می ایستد. سوار کار بیخ افسارش را می گیرد و بادست آرام به پشتش می زند.
-آروم باش پسر آروم. میخوای بری هان؟ حالا میریم . باهم میریم. حالا میریم می زنیم به دل دشت. باهم میریم.
بعد همانطورکه بیخ افسار را گرفته با یک حرکت ناگهانی پشت اسب می پرد.
-هی چکار می کنی. هی . سنگین شدم. میخوام بدوم. رهایم کن . رهایم کن.
اسب دوباره دستهایش را از زمین بلند می کند و روی دوپا می ایستد و سوار کار خود را به سر اسب نزدیکتر می کند تا از پشتش به روی زمین پرت نشود و هم چنان بیخ افسار را می فشرد. و با دست دیگرش گردن اسب را لمس می کند.
اسب دوباره چهار پا می شود و در جای خود یورتمه می رود.
-چه می کنی با من . چرا رهام نمی کنی؟ چرا آزادم نمی کنی؟باشه باشه هرچه تو بگی . بذار برم.
سوارکار آرام بیخ افسار را رها می کند و ریسمان آن را آزادتر می کند. اسب هم چنان در جای خود بی قراری می کند.
-خب حالا وقتشه پسر. حالا وقتشه که خودتو نشون بدی. نشون بده که یه اسب مسابقه هستی نه یه اسب تنبل. یالاپسر.
سوار کار نوک کفشهایش را زیر شکم اسب می زند و افسارش را تکانی نرم می دهد.
-چی؟ میتونم برم؟ انگار میتونم برم. من میتونم برم.
آنگاه ناگهان از جا کنده می شود و به سمت آغوش چمنزارمی دود. چنان سریع و نرم که سوار کار به زور با او هماهنگ می شود. سوار کار از روی پشتش آرام برمی خیزد و به حال نیمه خیز درمی آید.
-هااای حالا شد. چقدر راحت شدم چقدر سبک شدم. حالا شد . حالا می دوم هرچه بخواهم و به هر جا بخواهم.
سوار کار هم چنان افسار را آزاد در دست دارد و هر از چندگاهی با نوک کفشهایش ضربه ای به زیر شکم اسب می نوازد و اسب برای دویدن تشویق می شود.
وقتی آن دشت وسیع را با سرعتی شگفت سپری می کنند به جنگلی می رسند با درختچه های کوچک و نامنظم . اسب تمایل دارد با همان سرعت ادامه دهد اما سوارکار افسار را می کشد و گردن اسب به طرف عقب کشیده می شود.
-چکار می کنی. هی. بذار برم من می تونم میتونم .
در لحظه ای نه چندان قابل انتظار هردو، درختچه ای در مقابل خود می بینند که چون راهزنانی راه را بسته اند. سوارکار خیلی سریع افسار اسب را می کشد و به زیر شکمش ضربه ای سخت وارد می کند واسب به خود می آید سرعتش را کم می کند و خیز برمی دارد
-باید بپرم باید بپرم
هردو با هم به آسمان می روند و برای لحظاتی در آبی آسمان غرق می شوند. وقتی پس از این خلسه ی آسمانی پاهای اسب دوباره روی زمین قرار می گیرد آن دو با هم یکی شده اند. اسب و سوار کار. اسب دیگر مطیع است و به هدایت سوارکارو همراه او پیش می رود.
