مکاشفه در وجود 3
مدتی گذشت و انگار همه درحال مقایسه ی داستانشان با داستان مریم بودند. دکتر هوشیارانه اعضا را نگاهی کرد و ساکت ماند. از بین جمع همان مرد چهل ساله که حالا با پهن شدن خورشید کلاهش را برداشته بود و موهای جوگندمی اش بیرون ریخته بود در جای خود تکانی خورد و شروع به صحبت کرد:
- اسم من رضاس میدونم که هرکدوم از شما مشکلاتی دارید. ولی من الان داشتم فکر می کردم شاید آشنایی با مشکلات بقیه بد هم نباشه . باعث میشه بفهمیم که فقط ما نیستیم که مشگل داریم. راستش من هم زخم خورده ام. من آدم ثروتمنندی بودم. همه چیز داشتم. و خوب دوستان زیادی هم دورم جمع بودند. آدم دست و دلبازی بودم. خرج می کردم و مهمانی می دادم. و فضل و بخشش می کردم. به خیال خودم مشکلات دیگران را حل می کردم وام می دادم شغل ایحاد می کردم . و تا میتونستم به همه محبت می کردم اما یه روز سرحساب شدم دیدم که هیچی ندارم. کلاه سرم گذاشته بودن همین دوستان. همینهایی که بهشون محبت کرده بودم. با جعل سند و دو دوزه بازی، مال منو از چنگم در آوردن.
رضا سرش را زیر انداخت . قبل از آن صدایش نوسان و لرزه داشت. کمی سکوت کرد و با همان صدای لرزان گفت:
من بیشتر از اینکه بخاطر مالم ناراحت باشم از دوستانی دلم گرفته که محبتهای منو اینطوری پاسخ دادن.
زمزمه ای ارام بین همراهان مبادله شد. و بین این زمزمه ها می شد کلماتی را یافت:”چه زمونه ی دیگه نمیشه اعتماد…” ” دریغ از انسانیت..” عجب آدمایی…. “
مریم سقلمه ای به آرمیتا زد و با نگاهش به سمتی اشاره کرد . منظور نگاهش آن مرد مکاشفه گر بود.که داشت از جمع دور می شد. سرگروه به سخن آمد و گفت که تا ایستگاهی که محل اسکان شبانه است دوسه ساعتی راه است و باید حرکت کنند که به تاریکی شب برخورد نکنند. جمع از حالت حلقه در آمد و دوبارهی یک صف شد در حال حرکت.
دو سه ساعت پیاده روی در دل دشتی که شیب اش لحظه لحظه بیشتر می شد خستگی شیرینی را در تن اعضای گروه نهادینه می کرد. سایه ی کوه آفتاب را پنهان می کرد. صدای نفس نفس زدن پیاده روان برسکوت دشت غالب می شد. گاهی صدای زمزمه ی صحبت چند نفر هم اضافه می شد. آرمیتا و مریم از این سکوت شکنان بودند. مریم که اصولا اهل ورزش نبود گاه گاهی غر می زد و ابراز پشیمانی می کرد. و آرمیتا تحمل.
تقریبا همه ی گروه خسته شده بودند و سراغ محل اسکان را می گرفتند. تا بالاخره وقتی قرمزی غروب به میانه ی آسمان رسیده بود و سطح دامنه روبه تاریکی می رفت. سرگروه با انگشت محل مسطحی را نشان داد و گفت اینجا اطراق می کنیم. لطفا کمک کنید چادرهارا بزنیم.
با همکاری جمعی چادرها دایره وار دور آتشی که فراهم می شد، برپا شد. همه کنسروهای لوبیا راجمع کردند تا در پناه آتش شامی گرم میل کنند. و کتری چای روی آتش هوارفت. بعضی بیشتر فعالیت می کردند و بعضی کمتر. بعضی اینطرف و آنطرف می رفتند و هیزم فراهم می کردند و آنش می زدند و چادرها را سرپا می کردند و بعضی از همان اول دنبال تخته سنگی مناسب برای نشستن گشتند و روی همان نشستند و کفش ها را در آورده و پاها را ماساژ می دادند. توی کوله هایشان دنبال چیزهایی می گشتند تا بالاخره چادرها آماده می شد و جای خوابشان معلوم. آنوقت توی چادر می رفتند و دنبال بهترین جاها می گشتند.
آرمیتا و مریم همان اطراف می پلکیدند. مریم حرف می زدو آرمیتا عکس می گرفت از فعالیت گروه. از چادر های نیمه برافراشته. از آتشی که کم کم روشن می شد. از آدمهای به خود مشغول و از آدمهایی که برای دیگران فعالیت می کردند. از مریم که حرف می زد:
- اِ از من عکس نگیر.لوس نشو.میره تو عکسای سرآمد.
- خوبه که . هر دفعه می بیندت کیف می کنه.
مریم پس گردنی به آرمیتا زد .
- خفه شو. بی معنی.
- دلتم بخواد مردی به این خوش تیپی.
- تو روح هرچی مرده…..
- باشه تو راس میگی بعد اولین پیشنهاد ازدواج جدید بهت میگم.
- عمرا . خوابشو ببین.
- مریم کجا بخوابیم؟
- روسر من. یه چادر که بیشتر برای خانوما نیس. نکنه میخوای بری تو چادر آقایون؟
آرمیتا خنده ای کرد و گفت:
- مری یعنی این خانوم سعادت و دوستش خروپف نمی کنن؟
- بکنن بهتره. خرسا می ترسن سراغمون نمیان.
- یعنی میگی اینجا خرسم هست؟
- بیابونه دیگه خرس نباشه گرگ و روباه و سگ و..نکنه انتظار داری پسر پادشاه باشه ؟
- پشه و مگس و مورچه و … بگو دیگه. اومدی دل کوه و دشت دیگه. این چیزاشم باید قبول کنی.
- آقا منن می ترسم.
- نترس زیپ چادر رو می کشیم بالا و می خوابیم.
- انگار حیوونا از زیپ چادر می ترسن. اونا از بوی آدمیزاد خوششون میاد جمع میشن.
- هه هه از بوی آدمیزاد . فک نکنم از بوی تو خوششون بیاد.
- دوباره چرت گفتی من دارم باهات جدی حرف می زنم.
آرمیتا خندید و از او دور شد. رفت تا نیلی آسمان را که داشت رفته رفته کبود می شد و به تاریکی می گرائید به تصویر بکشد. اما صدای سرآمد را پشت سرش احساس کرد::
-مث اینکه انتخابم درست بود. خوب داری عکس می گیری. کارم تموم شد نشستم، بده عکسایی که گرفتی رو ببینم.
– باشه حتما
سرآمد نگاهی همراه با چاشنی سکوتی مرموز به او کرد و گفت:
- خوش میگذره؟
- بله خب خیلی. داره خوش میگذره دیگه.
- پس خوشحالی که اومدی؟دیدی شک داشتی بهت گفتم خوش میگذره. حالا بهترم میشه. یه کم وقت دیگه شام آماده میشه. یه عکس خوشگل دور آتیش از همه بگی بذارم تو پیج. فعلا.
آرمیتا رفتن او را دنبال کرد. سرآمد رفت تا ببیند چادرها را چطور بین اعضا تقسیم کند. چهار خانم در یک چادر . و سه تا چادر دیگر برای ده نفر مرد دیگر.
گرد آمدن چادر ها دورآتش در دامنه ی کوهی که آسمانی کبود داشت منظره ی زیبایی فراهم کرد که جان می داد برای عکس انداختن. آرمیتا عکس گرفت و وقتی همه برای شام دور آتش جمع شدند عکس مورد نظر سرآمد را هم گرفت. بعد دوربین را به او داد تا سرآمد عکسهایی را که تا آنوقت گرفته بود، ببیند و خودش سراغ شام خوردن رفت. مریم در کنار مردی نشسته بودو با او صحبت می کرد. مرد حدودا پنجاه ساله بود شوهر یکی از خانم ها ی گروه. صحبتشان در مورد مسائل مالی بود. که آرمیتا اصلا به آن علاقه ای نداشت. بنابراین پهلویشان ننشست. داشت دنبال جایی می گشت برای نشستن که سرآمد صدایش زد و دستی تکان داد و اورا دعوت کرد. آرمیتا به طرفش رفت.
-خیلی عالیه آرمیتا جان عکسات خیلی عالی شده. بیا بشین بیا اینجا جاهست. بشین روی این سنگ.
آرمیتا نشست. آن مرد مکاشفه گر هم کنار سرامد نشسته بود. و آرام غذایش را می خورد.
- آریا جان یه کم لوبیا برای آرمیتا جان بریز لطفا.
آرمیتا فکر کرد: پس این آقای مکاشفه گر آریا نامه.
آریا نگاهی کرد و از جا بلند شد. و از ظرفی که روی آتش بود مقدار ی لوبیا برای آرمیتا ریخت و به دستش داد.
آرمیتا دو قاشقی خورد و گفت: به به چقدر می چسبه. فکر نمی کردم هیچوقت از خوردن لوبیا اینقدر لذت ببرم.
سرآمد گفت:
- عالی عالیه. خوبی این جور سفرا همینه. آدم از چیزای جدید لذت میبره .
لحظه ای بعد بلند شد تا چایی را دم کند.
جمع دوتا دوتا مشغول صحبت و صرف شام بودند. آریا شامش را تمام کرده بود و به آتش خیره شده بود. آتش در چشمان سیاه و درشتش می رقصید. آرمیتا هوس کرد عکس بگیرد.
دوربین را برداشت و زوم کرد. و عکسی بسته از آریا گرفت. فلاش دوربین آریا را به خود آورد. نگاهی کرد. و از جا بلند شد. و در تاریکی پشت چادرهاکه حالا غلیظ تر شده بود گم شد.
آرمیتا پشیمان شد خواست قبل از رفتنش عذری بخواهد اما او سریع تر رفته بود.پس شانه ایش را بالا انداخت و بقیه ی شامش را خورد.
بعد از شام دکتر که داشت دود سیگارش را به آسمان می فرستاد گفت: خسته نباشید دوستان . خیلی خسته شدید؟
خانم زندی که همسر همان آقای زندی بود که با مریم صحبت می کرد گفت:
بدبخت شدیم اقای دکتر . دیگه پا نداریم که.
- مگه قبل پیاده روی نمی کردین خانم زندی
- چرا میکردم خیلی ام می کردم ولی نه از یه صبح تاعصر.
همه خندیدند و با همهمه ای از در پایشان و تاولهایش حرف زدند. دکتر فرصتی داد تا صحبتهای جمع تمام شود.
وقتی چایی اماده توسط سرآمد توی لیوانها ریخته می شد. دکتر گفت:
خب چطور بود؟ روح وروانتون چطور بود. لذت بردید؟
بعضی لفظ عالی را بکار بردند و بعضی خیلی خوب. بعضی هم ساکت بودند و به آتش زل زده بودند.
-به نظرم بدنیست برناممون رو ادامه بدیم. کی دوس داره صحبت کنه؟
آرمیتا به آتش خیره شده بود و هنوز به واکنش آریا فکر می کرد. او معمولا دوست نداشت کسی را از خودش آزرده کند.
بنابراین اطرافش را نگاه کرد و او را نیافت. فکر کرد که باید از دلش در آورد. دوربین را برداشت و به دنبال آریا در سیاهی پیش رفت.
از آتش که دور شد چشم آسمان ماه شد. نور کم ماه شب های هشتم ونهم بود. دشت و کوه سیاه بودند اما نوری سفید توی فضا رها بود.کمی ایستاد تا چشمانش با تاریکی خو بگیرد. اطراف را نگاه کرد. اولش چیزی نیافت اما بعد در کنار دامنه جایی که شیب کمی بیشتر می شد روی تخته سنگی پیکری دید رو به دامنه نشسته.
جلو رفت و کنارش ایستاد.
- سلام ببخشین. فک کنم ناراحتتون کردم. اگه اینطور بوده عذر میخوام. اینم عکسی که گرفتم اگه دوس ندارین پاکش می کنم.
دوربین را روشن کرد و به دستش داد. آریا نگاهی توی مانیتور دوربین کرد. روشنی مانیتور صورت بی روحش را نشان داد. تا آرمیتا سعی کند واکنش او را بسنجد. خیلی زود دوربین را به آرمیتا برگرداند و سرد جواب داد:
- اشکالی نداره نمیخواد پاکش کنید.
آرمیتا پا به پا شد نمی دانست چه بگوید یا چکاری انجام دهد. به دشتی که آریا نگاه می کرد نگاه کرد. تک تک درختانی سیاه گوشه و کنار نشسته بودند. میانشان گاهی صخره ها و سنگهای بزرگی قرار داشتند که سیاه تر یودند. و نور سفید مثل مه همه جا غالب بود.کمی ایستاد و دوباره به صورت ناواضح آریا نگاهی کرد و ببخشیدی گفت به سمت کمپ برگشت. با خودش فکر کرد چقدر زمخت. لابد ضربه ی شدیدی خورده.

عالیههه
ممنون