دیدگاه

نگاه بی قضاوت

من چشم چران نیستم اما چشم هستم.فقط می بینم اما تحلیل نمی کنم. قضاوت هم نمی کنم. سبک سنگین هم نمی کنم. فقط می بینم و آنچه می بینم را عینا نشان می دهم، به همه به یک صورت و با جزئیات و خیلی هم قشنگ، و گاهی حتی قشنگ تر از خود آن چیز و یا آن شخص.

 طبیعت را کخ می دیدم، خیلی خوب و آرام و معمولی بود. تصاویر زیبا و پر از رنگهای قشنگ و متنوع. از غروب خورشید در بیابان گرفته تا غروب آن در  دریا و در دشت و درخت و پارک و غنچه ی گل و برگ و چمن و آب و رودخانه. رودخانه ی جاری با درختان اطرافش. و سایه ی درختانی که توی آب می رقصند. اینها همه خوب بود. وقتی آنها را می دیدم و ثبت می کردم می دیدم که در آن عکس، چیزی ذخیره می شود که قابل انتقال است، چیزی که برای بیننده دلپذیر است.

اما قضیه وقتی عوض شد که مدتی بعد چیزهای دیگری دیدم. چیزهایی غیر از طبیعت زیبا، قضیه از همان روزی شروع شد که در پارک منظره های قشنگ را می دیدم و آنها را ثبت می کردم. اما بصورت خیلی اتفاقی در دیدگاهم یک دختربچه قرار گرفت. و ثبت شد. لبخند می زد و لبخندش کثیفی دور دهانش را مخفی می کرد. چشمانش سبز بود همان رنگ چمنهای پارکی که داشتم آن را ثبت می کردم. و لپهایش صورتی و نوک دماغَش هم. روسری اش شل شده بود و موهای بهم ریخته اش از دورتادور آن بیرون ریخته بود. کاپشنش صورتی رنگ وکثیفی تنش بود که زیپش تا نیمه بسته بود و از نیمه ی دیگرش گوشه ای از بلوز قرمزش بیرون زده بود. سرش را کمی کج گرفته بود و لبخند می زد. از آن لبخندهای مصنوعی و ترحم انگیز.

یک پلاستیک هم در دستش بود که تعداد زیادی بسته ی دستمال کاغذی در آن بود. و یکیش را در آورده بود و به طرف من گرفته بود. پشت سرش درخت بید شاخه هایش را آویزان کرده بود روی جاده ی آسفالته ی پارک که دو طرفش محوطه ی چمن بود با تک تک درختان چنار و بوته های شمشاد که به شکل های مختلف بریده شده بودند به شکل کوزه و گلدان و سبد و …. گیسوان بید دورتادور سردخترک آویزان شده بود و او هم چنان لبخند می زد و به من نگاه می کرد و لبخندش همینطور ماند، توی همان منظره ی پارک.

بعد از آن دیدنی هایم عوض شد، من، باز هم چیزهای دیگری را دیدم. مثلا یک پسر بازیگوش و سرحال را، که یک اسپری شیشه پاک کن دستش بود و دست دیگرش یک دستمال آبی رنگ و همانطور که آواز می خواند شیشه ی ماشین را کثیف می کرد. من دستهایش را در حال پاک کردن شیشه دیدم و اسپری که توی شیشه دانه دانه نشسته بود و پشت سرش چراغ قرمز را که زیرش چراغ سبز و زرد خاموش مانده بود و و دستمال در کنارش همانطور مانده بود.

بعد هم دوباره دیدمش. یکبار دیگر،که پشت شیشه ی راننده حرف می زد وغرولند  می کرد که بجای عکس گرفتن پول بده و دستگاه پوس را نشان می داد.

انگار چراغ قرمز دیگر پایه ی ثابت دیدگاه من شد. چون دوباره در جایی دیگر که یک تیرک چراغ قرمز دیدم که چراغ قرمزش روشن بود و چراغ سبز و نارنجی اش خاموش، یک زن را دیدم که نشسته بود لب جدول خیابان و بچه ای را گذاشته بود کنارش، روی زمین. روی خاک. و داشت پولهایش را می شمرد. و یک دسته گل توی دامن اش بود. و پشت اش ماشین های لاین روبرو می رفتند . قرمز و سفید و قهوه ای مثل یک خط  درحال حرکت و تار.

یک دختر را هم دیدم ده چهارده ساله، شلوار سربازی پوشیده بود و کاپشن سربازی هم تنش بود. زیپ کاپشن اش باز بود و دم موهایش که از کلاهش در یک طرف گردنش تا وسط سینه های نورس اش آویزان بود، رنگ شده بود. رنگ روشن. چند شاخه گل سرخ هم در دستش بود که هرکدامش با پلاستیکی که به شکل قیفی بسته شده بود و یک روبان قرمز هم دورهرکدامش بود. توی ماشین ها را نگاه می کردو پشت شیشه های بسته می ایستاد. شیشه ها پایین می آمد و او نگاه می کرد و ماشین کمی می ایستاد و بعد می رفت و او هم چنان نگاه می کرد وقتی به ماشین کروکی قرمز که رد می شد و پنجره اش باز شد. و او نیم لبخند خشکیده ای روی لبش بود و در چشمانش برقی از امید و شیطنت، و پشتش ماشینهای دیگر در حال گذر و تار و آدم های در حال گذر و تار و پیاده روی پر از مغازه های جور واجور با تابلوها ی باکلاس و نورانی و درحال خاموش و روشن شدن، و اسم های خاص و عجیب و غریب.

توی یک دیدگاه دیگرهم، همان پسر رادیدم که با آن دختر حرف می زد. و دستهایش بالا و پایین می رفت. و اخمهایش توی هم بود و دهانش خیلی باز. و کهنه را زمین انداخته بود. و دستش با اسپری توی هوا مانده بود. و دخترک هم داشت داد می کشید. و یک دستش به کمرش بود. و در دست دیگرش چند شاخه گل سرخ که دورش پلاستیک داشت و یک روبان قرمز به کمرشان بسته شده بود. و توی هوا مانده بودند. و پشت سرشان همه ی ماشین ها تار بودند و در رفت و آمد . و چراغ سبز بود . و آن زن بچه را بغل کرده، نصف اش از پشت یک پراید سفید تار پیدا بود که نگاه می کرد اما چشمانش پیدا نبود چون دور بود.

و آخرین عکس،  هم همان دختر لباس سربازی پوش بود با دم طلایی موهایش که از کلاه بیرون زده بود روی سینه اش، و با شاخه های گل قرمز در دستش که توی یک ماشین دویست و شش سفید نشسته بود و می خندید و چشمهایش نگران بود و پشت اش ماشینها همه در حال حرکت و تار و مردم از جلوی ماشین ها درحال عبور از خیابان و تار و چراغ قرمز روشن بود و نارنجی و سبز خاموش. و زن بچه به بغل کنار جدول ایستاده بود و نگاه می کرد. آن دورترو چشماش پیدا نبود چون خیلی دور بود.

1+

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس