صفحه اصلی

در آغوش بهار

در آغوش مادر بهار بهار که می‌آید، چتری به رنگ سبز شاداب و کم‌رنگ، می‌کشد بر سر درخت.  و جشنواره‌ای از رنگ‌ها، توی باغچه، برپا می‌کند. در میان گلها.  بوی عطر گل‌ها در هوای

بیشتر بخوانید >>

دیدی بهتر

او‌وارد مغازه شد. عینک فرم مشکی اش را با انگشت سبابه روی دماغش بالا کشید و با چشمان سیاه و درشتش، پارچه ها را پلکانی نگاه کرد.پشت پشخوان رفتم و گفتم: خوش اومدید خانوم،

بیشتر بخوانید >>

اتصال

آن روز که تورا احساس کردم، درخشان ترین روزهای زندگی ام بود.اصلا نور خورشید رنگ دیگری داشت، رنگی اضافه بر همه ی رنگها، بیش از هفت رنگ، بیش از هزاررنگ، اصلا بی نهایت رنگ

بیشتر بخوانید >>

عطسه

راننده ی اتوبوس پشت فرمان نشسته بود وآخرین مسافرانی را که سوار می شدند نگاه می کرد. گاهی هم با صدای بلند می گفت: ماسک هاتون رو محکم کنید که کرونا با کسی شوخی

بیشتر بخوانید >>

کوتاه‌ترین

نوزاد را به بغلش سپردند. همانجا توی راهرو‌روی نیمکت نشست. پاهایش توان تحمل وزن او و نوزاد را نداشتند. دگمه های لباس بیمارستانی اش را باز کرد و نوزاد را برای اولین بار به

بیشتر بخوانید >>

پاروکن

آخربن قطره های چایی را در نعلبکی خالی کرد و قند را که با دو انگشت گرفته بود زد توی چایی و صبر کرد تا خیس شود. انگشتان دستش خپل و پهن و سیاه

بیشتر بخوانید >>
فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس