یک سفر زنانه

الان که میخوام خاطرات سفرم رو شروع کنم توی قطارم و با سرعت زیاد دارم سمت جنوب میرم.وقتی شب از نیمه میگذره قطار انگار خیلی سرعتش بیشتر میشه. شایدم چون ما میخوابیم و ثابت میشیم سرعت رو حس می‌کنیم. حالا اگه بخوام نتیجه‌ی انگیزشی بگیرم باید بگم گاهی باید وسط زندگی ایستاد تا سرعت گذر زندگی رو فهمید.
اما من از نوشتن خاطرات سفر زنونه‌مون قصد پیام انگیزشی ندارم. میخوام خاطراتم رو‌به چند دلیل بنویسم و در معرض مطالعه‌ی دوستام که شما باشین بذارم چون:
اولا شاید میدونید و اگه نمیدونید بدونید که من عاشق سفرم. توی سفر غیر از فایده‌های دیگه‌ش حالم عالیه . و ازاونجایی که هدف سایتم انتقال آرامش و‌حال خوبه، گفتم خاطراتم رو برای شما هم بنویسم شاید حال شما هم تغییری کنه‌.
دوم اینکه خوب،نوشتن رو‌هم دوست دارم. هدف دیگه‌ی وبلاگم در مسیر نوشتن هست. با نوشتن خاطرات که در موردش در مقاله‌ی

http://farzanehfoolady.ir/?p=1848

توضیح دادم، میتونم تجربه‌ و مهارتم رو هم در نوشتن بیشتر کنم. و البته حالم با نوشتن هم بهترتر میشه.
این شد که تصمیم گرفتم خاطراتم رو بنویسم.
ما ظهر ساعت یک و نیم بعداز ظهر ایستگاه قطار بودیم. بعد از چند روز دوندگی که همه‌مون توی خونه هامون داشتیم. لابد می پرسید دوندگی برای چی؟
سفر غیر از جمع آوری وسایل اون که باید مثل مورچه راه بری و‌چیز جمع کنی برای ما زنها دردسرهای دیگه‌ای هم داره. ما چون زنونه میایم، یاید غذای چند روز شوهرامونو آماده و بسته بندی کنیم.‌
ظهر همه با شوهراشون به ایستگاه اومده یودند. غیر از استثناها که یا شوهر نداشتن یا شوهراشون کاری داشتن یا مریض بودن. و خنده دار این بود که یه شکایت و غرزدن ملموسی در نگاه همه ی شوهرا موج می‌زد. ‌فکر کنم اگه میتونستن یه جوری مدیر سفر رو‌سربه نیست کنن می‌کردن. البته حال شوهر مدیر از همه بدتر بود و‌دائم تکرار می‌کرد سفر بعدی شون مشهده. آخه مدیر بهش گفته بود بعدش میخوایم بریم مشهد که زیاد به این سفر فکر نکنه.‌ نقشه‌ی مدیر گرفته بود و شوهرش عزای سفر بعدی رو گرفته بود و این سفر رو ول کرده بود.
البته که نصف دل ماها هم آویزون شوهرا و‌بچه‌هامونه. ولی خیلی ام بد نیست هر از چند گاهی چند روز بذاریم و بریم. اینطوری شاید بیشتر قدر همدیگه رو بدونیم.متقابلا البته.
اون نتیجه ی اخلاقی بود اول گفتم که نمیخوام بگیرم. الان هم نمیخوام بگیرم ولی قدر نعمت‌ها تو نداشتن و‌فقدانشون بیشتر دست آدم میاد. مثل قدر سلامتی که بعد مریضی دست آدم میاد.
الان که ساعت دوازده شبه. تازه از کوپه‌ی هم سفری هامون برگشتیم که بخوابیم. دوازده نفر توی یک کوپه بودیم. چطوری؟ پیدا کنید پرتقال فروش رو.
هرچی میوه داشتند ریختیم بیرون و همه رو‌خوردیم. روی شام می‌چسبید. یک نفر قاچ‌می‌کرد توی یک دیس ولی قبل از اینکه قاچ کردنش تموم بشه میوه دیگه نبود. اینقدر همه هول می‌زدند.
یه همسفرم داریم که یزدیه. کلی جوک گفت و خندیدیم. راستی فک کنم باید روی همسفرام اسم بذارم چون این چند روز باید خیلی ازشون حرف بزنم.‌
از جمله هم سفر یزدیمون که البته اصفهان زندگی می‌کنه و خیلی خوب لهجه‌ی یزدی رو بلده. ما هم ازش میخوایم برامون حرف بزنه. از قضا آدم خیلی باحال و بانمکیه و جوک محضه. اسم این هم سفر رو میذارم تی تی. یادتون باشه. بازم ازش حرف میزنم.
یه جوکر دیگه‌م ایندفعه داریم که دفعه‌های قبل نبود. خودش یه دایرت المعارفه.بعدا درباره‌ش براتون حرف می‌زنم.
‌همسفری های من هر کدومشون یه رمان برای خودشونن. عصر که توی کوپه ی دیگه ای جمع بودیم خاطرات دوران نامزدیشون رو میگفتن.
‌فکر کنم برای امشب بس باشه. ولی بازهم براتون مینویسم.
‌فقط لایک و کامنت شما منو تشویق میکنه که ادامه بدم. وگرنه دلسرد میشم.

8+

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

2 دیدگاه‌

  1. نسترن زراعتی گفت:

    فرزانه عزیزم خیلی عالی بود ، خوش بگذره و سلامت باشید . ادامه بده ، هیچی بهتر از نوشتن نیست . خصوصا اینکه تو بنویسی .

    0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس