خاطرات سفر(۴)
آدم ها هر کدامشان یک ستارهاند توی کهکشان دنیا.
ستاره هایی با رنگ ونورهای متفاوت.هر آدمی معدنی از انرژیهای مثبته که اگر اون رو به دیگران منتقل نکنه، در وجودش تلنبار میشه و تبدیل میشه به انرزی منفی و مثل نارنجکی در دستش منفجر میشه و از انفجارش کلی انرژی منفی ساتع میشه و دامان همهی اطرافیانش رو میگیره.
در سفر جمعی، هم اگر انرژیهای مثبت خرج دیگران نشه، انرژیهای منفی جایگزین اون میشه.
امروز رفتیمدرگهان. درگهان بندری است پر از بازار و از چندین سال گذشته سال به سال بازارهای جدید برای پر کردن جیب تولیدکنندگان خارجی، قبلا وحالا کشور دوست و برادر، چین، افتتاح میشه.
نمیدونم هدف اصلی مناطق آزاد ، در اون روزگاری که افتتاح شد چی بود؟ ولی سود دیگر کشورها، نتیجهی اصلی اون بود.
البته بی انصافی نکنیم رونق و پیشرفت این مناطق و ایجاد کسب وکار برای اهالی و دیگر نقاط کشور، از نتایج خوب اون بود.
تحلیل شد بجای خاطره. ول کنم.
الغرض توبه شکستیم و در دریای خرید غرق شدیم. و این دفعه، خرید بیشتر رو دور برای آقایونه. آخه اینجا هربار که بیای برای یه سری بیشتر چیز میشه پیدا کرد. یه بار بچه ]ا یه بار خانوما و ایندفعه آقایون. فک کنم بستگی به حال تجار داره که عشقشون بکشه چی وارد کنند.
بازار قدیم درگهان بیشتر اجناس رو بصورت جینی میفروشند اما حالا تکی هم فروش دارند. .
اون ستاره وانرژی و اینها که اول گفتم تو خرید درگهان مصداق پیدا کرد. در رفتار بعضی از همسفرام که حالم رو گرفت.
و گفتن نداره. کلی و سربسته که بگم به انتخاب یه جنس خوش قیمت و برداشتن همون جنس توسط یه نفر دیگه و یابو آب دادنش مربوط میشه. و انگار نه انگار که تو هستی و اونو قبلا انتخاب کرده بودی.
اما یک قضیهی جالب هم براتون بگم. تو مغازهی شلوار فروشی یه پسر کلاس هفتمی بودند که جای باباش ایستاده بود با دوستش. اون پسر وسط خرید به من گفت پاسور میخوای؟ چشمهام گرد شد وگفتم چی؟ اونهم انگار پشیمون شد و موند که چی بگه. بهش گفتم: به قیافهی من میاد پاسور بخوام؟ اون یکی گفت: تو پلیسی؟ خندیدم وگفتم آره چطور جرات کردی. فهمیدند سر بسرشان میگذارم اما گفتم سعی کنین طرفتون رو بشناسین. پسره گفت: آخه مث شما هم پاسورخریدند. منظورش چادری بودن من بود. آخه امثال من دیگه در اقلیتاند. اون یکی گفت: واقعا پلیسی؟ گفتم نه من معلمم… گفت معلم چی؟ گفتم پرورشی زد توی سر دوستش و خندیدند و گفتند ای وای. منم شصتم خبردار شد و فهمیدم اونا سربسر من گذاشتند. گفتم سربسرم گذاشتین نه؟ میخواستین امتحانم کنین؟ خندیدند. بعد گفت میشه پول رو کارت به کارت کنین؟ دیروز هم یک فروشنده همین رو به من گفت و هزینهی تراکنش برای من افتاد. به پسر گفتم چرا؟ گفت بابام گفته. گفتم بابای تو هم میخواد مث دکترای ما از زیر بار مالیات فرار کنه؟ نه نمیتونم. بالاخره راضی شد وکارت را کشیدم و بیرون اومدم. خوشحال از اینکه زرنگی همسفرام روی من اثر گذاشته و پاچه ی منهم پاره شده و زیر بار زور نرفتم.
ظهر برگشتیم خونه و آبگوشت دیشب بار گذاشته شده و پلو شوید رو که دوتا از همسفرا پخته بودند خوردیم. هرروز دو نفر میزبان میشن و پخت و پز و سفره ومخلفاتش رو بعهده میگیرن.
نمیدونم چه روزی نوبت من میشه.
عصر هم رفتیم ساحل قلعهی پرتغالی ها. یه رستوران وکافی شاپی اونجا بود به اسم اربیان تی هاووس. ترکیبی از اسم خارجی و ایرانی. روی یک خانه ی سنتی ساحلی با معماری مخصوص بندرکه بازسازی شده بود..کلی عکس گرفتیم در لوکیشنهای مختلف.
و هوای پاک کنار دریا روتنفس کردیم در حالیکه اصفهان بخاطر آلودگی هوا یک هفته است تعطیله.
در مقابل اون انرزی منفی، دردل کردنها و تبادل خاطرات و سختی های مبتلابه, مشاوره دادنها به هم و برداشتن بار غصههای تلنیار شده روی دل، تبادل انرژی های مثبت سفره.
سرگذشت های رنگارنگ که با ایجاد صمیمیت، آشکار و ظاهر میشه. کنار ساحل که قدم می زدیم مشکلات و ناراحتی هامون رو برای دریا گفتیم و سپردیم به دل دریا.

عالی بود. خوش بگذره
ممنونم بزودی سفری خوش رو براتون آرزو می کنم