مکاشفه در وجود5
(آرمیتا)همینطور که سرش بالا بود گفت: چقدر ستاره. با اینکه مهتابه ولی بازم آسمون پر از ستاره است. مریم هم تایید کرد: چه عظمتی. خیلی آسمون شب رو دوس دارم. آریا به سخن آمد:...
(آرمیتا)همینطور که سرش بالا بود گفت: چقدر ستاره. با اینکه مهتابه ولی بازم آسمون پر از ستاره است. مریم هم تایید کرد: چه عظمتی. خیلی آسمون شب رو دوس دارم. آریا به سخن آمد:...
آرمیتا به طرف جمع برگشت. شعله های آتش به آسمان سر می کشید و از آتش جدا می شد و در سیاهی محو می شد. گرمی آتش در کنار آن لذت آفرین و مست...
مورچه ها زنگ را زدیم تق باز شد. از پارکینگ رد شدیم. در آلومینیم شیشه ای که حیاط کوچک را از پارکینگ جدا می کرد باز کردیم. قفل نبود. وارد حیاط کوچک آپارتمان شدیم....
مدتی گذشت و انگار همه درحال مقایسه ی داستانشان با داستان مریم بودند. دکتر هوشیارانه اعضا را نگاهی کرد و ساکت ماند. از بین جمع همان مرد چهل ساله که حالا با پهن شدن...
” آره همونه فک کنم در حال مکاشفه س. برم ببینم در چه حاله.با اجازه.”سرپرست این را گفت و به طرف آن مرد رفت. آرمیتا و مریم هم چنان با چشمانشان او را دنبال...
چمباتمه زده بود لب جوی و آب را نگاه می کرد. با خودش فکر می کرد آیا ممکن است آب سربالا برود؟ ویا ممکن است آب از زمین به آسمان بچکد؟ و آیا ممکن...
پدر زینب بیشه دار بود. از آن بیشه های پردرخت و سرسبز و پرتوپ کنار رودخانه, که جمعه ها محل تفریح مردم بود. و بچه ها به شاخه های درختانش دوتا طناب می بستند...
در شبی از هزاران شبهای زندگی مصطفی, وقتی او بی حوصله و بی انگیزه در فضای مجازی آفاق و انفسش سیر می کردناگهان نور عجیب و گرمی در جان او حلول کرد. از این...
در ابتدای کار, زینب قهرمان نبود.مثل هر دختر دیگری زینت پدرش بود. از آن زینتهایی که هر کارش مایه ی افتخار پدر بود. شعر می خواند پدرش افتخار می کرد , نقاشی می کشید...
یکی تنهاییمو برده 2 چی شده؟ تصادف؟ تصادف زنجیره ای؟ باشه آقا اشکال نداره . دیر بیای بهتر اینه که اصن نیای. نمیشه که ما با هم وعده کردیم. آقا موتور بگیر بیا. یه...
بیشتر