دسته: داستان کوتاه

5

یکی تنهاییمو برده

یکی تنهاییمو برده دامن پرچین و سفیدش روی زمین پهن شده بود. و دسته گلی گرد پراز گلهای رز زرد و سفید در دستهایش، جاخوش کرده بود. توری سفید صورتش را پوشانده بود. سرش...

0

خروپف

خروپف همه جا تاریک بود. نور اندکی ازنورافکن محوطه، از لای کرکره به داخل می خزید و تا ریکی کانکس را در خود جمع می کرد. .چهار نفر کف کانکس روی زمین چمباتمه زده...

0

جلیقه ی نجات زیر صندلی شماست

جلیقه ی نجات زیر صندلی شماست با یک جرثقیل بلندش کردند، پرواز کردو یک چرخ توی آسمان زد، بعد گذاشتندش روی یک سطح صاف و سطح صاف دیگری آرام آرام پایین آمد و با...

0

قاب خاطره 2

قاب خاطره 2 واکرش را همانطور که نشسته جلو می کشد و بعد با دودست فشار می آورد روی آن و بزور ازجا بلند می شود. نمی تواند کامل بایستد پس تکیه می دهد...

0

قاب خاطره

قاب خاطره نشسته است پشت میز نمازش. چادر آبی گل گلی روی سرش و سربند سفید که یادگار سفر حج است را به سر دارد. جانمازش را روی میز چیده.  تسبیح فسفری رنگی که...

0

پرش در قلب دشت

پرش در قلب دشت وقتی سوار کار دستی به سراسبش می کشد شیهه ای می زند و سرش را در جهت مخالف دست او رها می کند. سوارکار یک دانه قند را توی دهان...

0

رستاخیز بهار

رستاخیز بهار باد بهار وزیدن خواهد گرفت. خورشید، تابان‌تر ازهمیشه خواهدشد و آسمان هم آبی‌تر و پرنورتر. روز به مدد خورشید مهربان طولانی‌تر خواهد شد، خیلی طولانی تر، آنقدر که فرصت برای بیداری هر...

0

دیدگاه

نگاه بی قضاوت من چشم چران نیستم اما چشم هستم.فقط می بینم اما تحلیل نمی کنم. قضاوت هم نمی کنم. سبک سنگین هم نمی کنم. فقط می بینم و آنچه می بینم را عینا...

0

خانه ی پدری

خانه ی پدری توی خیابان میر دنبال خانه می گردم. خیابان حالا خیلی شلوغ و پرتردد است. پر از مغازه هاای رنگارنگ  و متنوع، و خود خیابان هم پاتوق دوردور ماشین ها. آخر حالا...

4

اسم فامیلتون چیه؟

آن روز حالش دست خودش نبود و ناخودآگاه حساس شده بود. شب قبل پدربزرگش طی سخنرانیهایی که معمولا در جمع خانواده ایراد می کرد اشاره کرده بود به سالها پیش، وقتی قرار شده بود...

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس