مورچه ها
مورچه ها زنگ را زدیم تق باز شد. از پارکینگ رد شدیم. در آلومینیم شیشه ای که حیاط کوچک را از پارکینگ جدا می کرد باز کردیم. قفل نبود. وارد حیاط کوچک آپارتمان شدیم....
مورچه ها زنگ را زدیم تق باز شد. از پارکینگ رد شدیم. در آلومینیم شیشه ای که حیاط کوچک را از پارکینگ جدا می کرد باز کردیم. قفل نبود. وارد حیاط کوچک آپارتمان شدیم....
مدتی گذشت و انگار همه درحال مقایسه ی داستانشان با داستان مریم بودند. دکتر هوشیارانه اعضا را نگاهی کرد و ساکت ماند. از بین جمع همان مرد چهل ساله که حالا با پهن شدن...
چمباتمه زده بود لب جوی و آب را نگاه می کرد. با خودش فکر می کرد آیا ممکن است آب سربالا برود؟ ویا ممکن است آب از زمین به آسمان بچکد؟ و آیا ممکن...
پدر زینب بیشه دار بود. از آن بیشه های پردرخت و سرسبز و پرتوپ کنار رودخانه, که جمعه ها محل تفریح مردم بود. و بچه ها به شاخه های درختانش دوتا طناب می بستند...
در شبی از هزاران شبهای زندگی مصطفی, وقتی او بی حوصله و بی انگیزه در فضای مجازی آفاق و انفسش سیر می کردناگهان نور عجیب و گرمی در جان او حلول کرد. از این...
چشم های درشت جغدها وقتی ته دره ای گیر کرده ای, و به بالای سرت نگاه می کنی , دیواره های بلند نیلی و سیاه دورت را گرفته اند, وقتی چشمها آن بالا, مثل...
قاب خاطره نشسته است پشت میز نمازش. چادر آبی گل گلی روی سرش و سربند سفید که یادگار سفر حج است را به سر دارد. جانمازش را روی میز چیده. تسبیح فسفری رنگی که...
پرش در قلب دشت وقتی سوار کار دستی به سراسبش می کشد شیهه ای می زند و سرش را در جهت مخالف دست او رها می کند. سوارکار یک دانه قند را توی دهان...
رستاخیز بهار باد بهار وزیدن خواهد گرفت. خورشید، تابانتر ازهمیشه خواهدشد و آسمان هم آبیتر و پرنورتر. روز به مدد خورشید مهربان طولانیتر خواهد شد، خیلی طولانی تر، آنقدر که فرصت برای بیداری هر...
نگاه بی قضاوت من چشم چران نیستم اما چشم هستم.فقط می بینم اما تحلیل نمی کنم. قضاوت هم نمی کنم. سبک سنگین هم نمی کنم. فقط می بینم و آنچه می بینم را عینا...
بیشتر