اسب نجیب
همه جایش سفید بود، خالی از هر رنگدانهای، هر رنگدانهای به هررنگی.
گرچه اسب رنگی هم که باشد، حتی سیاه هم که باشد، بازهم سپید است.
آخرین باری که سوار اسب شدم، گرمای بدنش با گرمای بدنم یکی شد. و حرکات نرمش وقتی در عضلاتش پیچید، مرا روی امواج دریا جلو برد.
دست کشیدم روی صورتش. سرش را خم کرد. دلهایمان به هم راه داشت. دلم نمیخواهد سوار هیچ اسبی شوم و هیچ اسبی دلش نمیخواهد به کسی سواری دهد، مگر اینکه عاشق او شود.

اسب سرش را جلوی کسی که عاشق اوست خم میکند. سم یک دستش را چند بار به زمین میکوبد. و اظهار ارادت میکند.
اسب آزاد است و اسب آزاد، زیباست. اسب تا وقتی روح آزادی دارد سواری نمی دهد. او به کسی سواری می دهد که عاشق او می شود. اسب اگر عاشق شود با تمام قوا برای معشوقش میدود.
نه تنها می دود که حتی بار هم می برد. آنقدر رام می شود تا معشوقش را خوشحال کند. اسب از لبخند خوشش میآید.
اسب همانقدر که از لبخند خوشش میآید از اخم و تخم بدش میآید. عصبی می شود. شیهه میکشد. جفت پا می زند. بی قرار می شود.اسب از شلاق میترسد. از شلاق. میترسد.
با اسب باید مثل اسب رفتار کرد نه مثل الاغ. اسب غرور دارد. شخصیت دارد. برای خودش آزادهای است. گل وحشی بیابانهاست، که اگر بچینی اش زود پژمرده می شود.
خداراشکر که ماشین اختراع شد و آدمها دست از سر اسبها برداشتند. و اسب سواری فقط برای مسابقه و تشریفات و آدمهای پولدار است. خداروشکر که دیگر حداقل برای نیاز، اسب را استثمار نمیکنند. خوشحالم که به عصری تعلق دارم که ماشینها تمام حواس انسانها را به خودشان معطوف کرده اند. و انسانها وقت زیادی ندارند که به حیوانات بپردازند بخصوص حیواناتی که مثل اسب در خانه جا نمیشوند. خوشحالم اسبها اکثرا مال مسابقه اند یعنی برای کاری که دوست دارند. دویدن و رها دویدن.
خوشحالم که اسبها را خیلی از انسانها فراموش کرده اند.
راستی چیزی را یادم رفت بگویم، من متولد سال اسبم.

تا حالا انقدر تعریف دقیقی از اسب نشنیده بودم. خیلی خوب بود.
خوشحالم نظر دادید. و خوشحالم که دوستِ خوبِ وبلاگ نویسی مثل شما دارم.
ممنون از لطفتون . نوشتههای شما هم عالیه