چرا عاشق نوشتن شدم
من ساکن کوی تنهایی بودم. درست مثل همهی آدمهای دیگر. میدانید که همهی آدمها تنها هستند و به عدد انسانها تنهایی وجود دارد. این ادعا و توهم است اگر انسانی بگوید تنها نیست. درست است که در این دنیای رنگارنگ همهی انسانها به یکدیگر نیاز دارند. این نیاز میتواند نیازی مادی باشد و یا نیاز روحی و عاطفی.
بله انسانها برای زندگی در این دنیا به یکدیگر نیاز دارند.انسانها، در عبور از این جنگل زیبا، مبهم و مهآلود، دست یکدیگر را میگیرند و با هم از این پل رد میشوند.
اما، با هم بودن به معنای یکی بودن نیست. درست است که حقیقت وجودی همهی انسانها یکی است اما دراین دنیای کثرتها، هر انسانی ماهیتی جداگانه مییابد و در این ماهیت اسیر و درگیر میشود. ماهیتی که اورا از دیگر انسانها متمایز میکند. ماهیتی که دیواری دور تنهایی انسان میکشد و اورا از دیگران جدا می کند.
همین دیوار است که انسانها را تنها میکند. دیوار شخصیتها ومنشها. دیوار هویتهای اکتسابی. آنوقت هر کسی در باغ وجود خودش میچرخد وبا عالم تنهایی خودش سروکله میزند.
عدهای این تنهایی را دوست میدارند و عدهای از آن گریزان میشوند و آن را به هر شکلی انکار میکنند. اما همین دستهی دوم هم در شرایطی خاص، به وجود این تنهایی اعتراف میکنند.
اینها را گفتم که باغ تنهایی خودم را برایتان معنا کنم.
این را میدانم که باغ تنهایی آدم ها زیباست و زیباییاش را مدیون تفکر و اندیشیدن است. مطالعه و نوشتن این باغ را تقویت و آن را سرسبز و با طراوت میکند و آنکس که از این دو امتیاز را استفاده نکند باغ تنهایی اش خشک و بی علف و تحمل ناپذیر خواهد شد.
نوشتن درخت تفکر را هرس میکند و شاخ و برگ میدهد و باغ تنهایی را پر برگ و بار و با طراوت میکند.
باوجود چنین برکتی چرا عاشق نوشتن نشوم. چرا عاشق این نیروی عظیم حیاتدهنده نباشم؟
آیا شما هم عاشق هستید؟
باغ تنهایی شما چطور باغی است؟

باغ تنهایی من به شلوغی آدم های اطرافم است.
عالییییی👌👌👌😘