وقتی نمینویسم
وقتی نمینویسم، انگار چیزی در وجودم کم دارم. کار نیمه تمامی هست که باید تمام شود، نمیدانم چیست ولی باید تمام شود.
وقتی نمینویسم، گرسنهام و هرچه میخورم سیر نمیشوم. آن غذای دلپذیر نیست که اقناعم کند.
وقتی نمینویسم، روز تکمیل نمیشود، همانطور نیمه تمام وصل میشود به فردا. و اگر فردا ننویسم، باز فردا هم نیمهتمام به پسفردا وصل میشود. و روزهایم پر میشود از روزهای نیمهتمام.
گمشدهای دارم. بهترین کسی که میشناسم، انگار نیست. نه که نباشد، گم شده. و من دائم به دنبالش میگردم. توی هرگوشهی خانه. بیرون از خانه. و وقتی پیدایش نمیکنم، شب قبل از خواب. و باز گمشده گمشده است اگر ننویسم.
یک آه میماند سر دلم، اگر ننویسم. و همینطور توی گلویم، میماند. نه پایین میرود، نه بیرون میآید. مگراینکه قلم به دست شوم.
وقتی نمینویسم، حالم خوش نیست. مریضم. جسمم نمیکشد. روحم حالش را ندارد. قلم میخواهد که روی کاغذ برایش برقصد.
من وقتی نمینویسم، حرفهایم را نمیشنوم. مشکلاتم را قرقره میکنم. و هی اشک میآید دم مشکم و گاهی هم مثل رود جاری میشود.
یک روزی، در یک زمانی، به دلیلی، نخواستم قلم روی کاغذ بیاورم. با کسی قهر کرده بودم ولی خودم را مجازات کردم. آنوقت مدتها ننوشتم. آنوقت میدانید چکار میکردم؟
نمیخواستم بنویسم ونمیتوانستم ننویسم. برای همین، فکرهایم را مینوشتم. توی ذهنم مینوشتم. و داستانهایم را فکر میکردم. ودر ذهن میساختم.
نوشتن جزئی از وجود همهی ماست.
نوشتن در ذات همه.ی ماست.
وقتی ننویسیم، به خودمان ظلم کردهایم و نه هیچ کس دیگر.

بسیار زیبا و دلنشین
ممنون زهرا جان