آیا برای نوشتن، استعداد لازم است؟
این سئوال برای همهی کسانی که تصمیم میگیرند قلم به دست بگیرند، پیش میآید و متاسفانه گاهی مثل یک ترمز، در برابر حرکت، عمل میکند. قبل از شروع نوشتن، معمولا این جمله زیاد در مغز ما دور میزند: من و نوشتن؟ نه بابا نوشتن مال کسانیست که استعدادش را دارند.
بعد وقتی در اثر تشویق دیگران و یا علاقهی زیاد شروع به نوشتن میکنی هم، هربار دوباره این سئوال، در مغز میپیچد و دوباره ترمز حرکت می شود.
جالب است حتی وقتی نویسندهای مینویسد و حتی منتشر هم میکند، در بزنگاهی که بازخورد بدی میگیرد و یا با نقدی مخالف روبرو می شود باز هم این سئوال را در مغز خودش مطرح میبیند”
“آیا استعداد نداشتم و الکی آمدم سراغ اینکار؟”
برای پاسخ به این سئوال، شما را می برم به سالهای کودکی خودتان. البته نه وقت نوشتن انشا در مدرسه، بلکه قبل از آن. البته اگر کسی قلمی دست شما داده باشد.
کودکی پنج ساله دارم که اکثرا نقاشی میکشد. و نقاشیهایش، چیزهایی است که فکر میکند. یعنی افکارش را روی کاغذ میآورد. طرحهایی رنگی رنگی و شاد که خودش روی بعضی از آنها اسم هم میگذارد و بعضیاش را نمیتواند حتی توضیحی بدهد. البته او شکل آدم زیاد میکشد و گل و درخت و دیگر چیزها، اما طرحهای نامفهوم خلاق هم زیاد میکشد. ( لازم به ذکر است که روانشناسان کودک از روی همین نقوش پی به درون کودکان می برند.)
او با نوشتن کلمات آشنا نیست. نمیداند که آدم ها با نوشتن منظور خود را روی کاغذ میآورند و یا آنها را منتقل میکنند. او به تازگی، با مدادرنگ و کاغذ مواجه شده و دنیای افکارش را با نقاشی به خود و دیگران نشان میدهد.
البته به تازگی، وقتی روی نوشتنهای ما و یا نوشتهی کتابهایی که برایش میخوانیم دقت کرده دیده، که علاوه بر نقاشی خطوط کج ومعوج سیاهی هم هستند که ما برایش از روی آنها می خوانیم.
برای همین خودش خطوط سیاه کوچکی را خلق میکند و میگوید نوشتم.
کودک نه میگوید استعداد نقاشی ندارم و نه استعداد نوشتن. او بر اساس نیازش برای ارتباط و برای بیان اندیشههایش، دست به قلم می شود.
نوشتن استعداد نیست. نیاز است. همانطور که انسانها قدم به قدم، یاد میگیرند که حرف بزنند، کم کم یاد میگیرند که بنویسند. نوشتن اما، با توجه به نیاز داشتن به ابزاری بیشتر،با تاخیر صورت میگیرد.
و چون این سیر، در مدرسه و با شناختن کلمه، شکل میگیرد، متاسفانه دچار اشتباه و سوءتفاهم میشود.
اشتباه این است که همه فکر میکنند نوشتن کاری مخصوص مدرسه و مخصوص آدمهای تحصیلکرده و احیانا با استعداد و آموزش دیده است. این اشتباهی است که گاهی حتی منجر به فرار از نوشتن هم میشود.
نوشتن اگر در ذات هر انسانی نبود بچهها دست به قلم نمی شدند. آنها کلمات را نمی شناسند وگرنه مینوشتند.
دختر من وقتی پنج ساله بود و هنوز مدرسه نمیرفت، با کلمات آشنا شد. کنار پسر داییهایش که کلاس اول بودند مینشست و روی دست آنها نگاه میکرد و تک تک حروف و کلمات را به تدریج میشناخت. بعد کلمات را هجی میکرد و هرحرفی را نمیشناخت کشف میکرد و یاد میگرفت. به این ترتیب بدون آنکه من به او آموزشی بدهم نوشتن را یاد گرفت. تنها اشتباهش در نوشتن کلمات، سرهم نوشتن و دنبال هم نوشتن تمام کلمات بود. به قول امروزیها وسط کلمات اینتر نمی زد.
او شروع به نوشتن کرد و حتی نامه نوشت. همین است. نیازی که باید پاسخ داده شود.
کودک وقتی نقاشی میکند در واقع دارد مینویسد و احساسات و افکارش را بیان میکند. او کلمات را نمیشناسد وگرنه با آنها چنین کاری را انجام میداد.
ژان پل سارتر در زندگینامهی خود به نام کلمات به خاطر میآورد که چگونه “من” کودکانهاش به نوشتن جذب شده. او عطش سیری ناپذیری برای واقعیت بخشیدن به تصاویر درون مغزش داشت. میگوید:
” وقتی مادرم از من میپرسید پاولو چه کار میکنی؟ گاهی پیش میآمد که برای جواب دادن به او مهر سکوت را می شکستم و میگفتم:” سینما می سازم” حقیقتا هم تلاش میکردم که تصاویر را از سرم خارج و به آنها بیرون از خودم واقعیت ببخشم. ” نوشتن چنان در مرکز زندگی سارتر قرار گرفته بود که در ادامه میگوید:” من از طریق نوشتن زاده شدم.”( ص 48 کتاب نوشتهی خلاق نوشتهی گابریله ال.ریکو)
لابد میپرسید و یا فکر میکنید پس چرا وقتی بچهها بزرگ میشوند بعضی به سراغ نوشتن می روند و بعضی به سراغ نقاشی و بعضی به سراغ هیچکدام. حتما استعدادشان متفاوت است که چنین در سرنوشتشان تاثیر دارد.
ولی من میگویم، علاقهها متفاوت است و انتخابها. آنچه در بچهها و کلا انسانها متفاوت است انتخاب هاست. راههای ابراز افکار است که متفاوت است. و این انتخاب معمولا بر اساس علاقه و شرایط زندگی شکل میگیرد.با اینحال، خیلی از کسانی که مینویسند طراحی هم می کنند و خیلی از نقاشها هم گاهی دست به قلم می شوند.
آدمی یک موجود انتخاب گراست که مسیرهای متفاوتی را برای خود انتخاب میکند.
به هر صورت انسان موجودی اندیشمند و خلاق است. این دو خصوصیت هیچ زمان، از انسان جدا نمی شود. فقط انسانها در اثر شرایط محیطی، تربیت غیرصحیح، و تاثیر گرفتنهای اشتباه، همانطور که از نیازهای دیگرش دور میافتد از این نیاز هم دور میافتد.
متاسفانه نظام اشتباه تعلیم و تربیت، بجای آنکه نوشتن را به عنوان نیازی طبیعی مطرح کند به عنوان یک غول بیشاخ و دم و سرسخت و دست نیافتنی، که فقط بعضی آدمهای قوی از پس او برمیآیند مطرح می کند.
آنوقت در جایی که نیاز نوشتن، مابه ازای خارجی پیدا میکند، یعنی جایی که هرکسی باید و نیاز است که بنویسد، این غول مانع میشود و هزار توجیه بر سر راه انسان میگذارد تا ننویسد. ازجمله اینکه:
من استعداد نوشتن ندارم.
