پایان صد داستان

100 داستان تمام شد. 100 روزی که مهمترین دغدغه ام با هر مشغله ای، نوشتن داستان بود.روزهایی که اطرافم را دقیق تر نگاه کردم و سعی داشتم نکاتی از آن را به داستان تبدیل کنم. روزهایی که خودم را مجبور کردم کاری را که دوست دارم انجام بدهم.

در آغاز دوره این نگرانی را داشتم که اشتیاقم تا آخر دوره پایدار نباشد. تبم فروکش کند و سهل انگاری کنم. انگیزه ام را از دست بدهم و یا در اثر اشباع شدگی، اصل داستان نویسی را رها کنم.  سوژه کم بیاورم بترسم و نتوانم بنویسم. ضعفهایم را بفهمم و ناامید شوم. بازخورد بگیرم و بفهمم که پُخی نیستم.

حالا آن صد روز تمام شده. صد روزی که به جز چند روز آخرش، با تاخیر دوروز، 100 داستان، هرروز نوشتم. داستانها، البته، همه خوب نیستند ولی همه برای من داستان اند. زیرا حرفی برای گفتن دارند.

 من دراین صد روز، هر شرایطی نوشتم. حتی در پایان روزی پرکار و سخت که از خستگی خوابم نمی برد.و حتی در اوج شادی و غمگینی، عصبانیت و دلگیری.و در هیچ حالتی خودم را به روز بعد حواله ندادم.  

100 داستان، یک دوست 100 روزه بود که در پستی و بلندی این صد روز در کنارم بود. وحالا انگار از همان دوست جدا شده ام.دوستی که همیشه در خاطرم به خوبی خواهد ماند.  دلیل تاخیر دوروزه ی آخر هم ناراحتی از جدایی هم او بود.

حالا در پایان دوره من دریافته ام که:

 نوشتن خونی است که در رگهای من جریان دارد و اگر جریان نیابد من آدم مرده ای محسوب می شوم. چنانچه چند سالی که از دست رفت چنین بودم.

 فهمیدم اگر به درد هیچ کاری نخورم به درد نوشتن می خورم و نوشتن هم به درد من می خورد.

 فهمیدم تنها دوست واقعی ام همین است و بس. دوستی که نمی رود، فراموش نمی کند، گوش می دهد، هم دردی می کند و همیشه در کنار تو می ماند.

فهمیدم که می توانم.من قبلا، توانستن های زیادی را تجربه کرده بودم اما هیچکدام به شیرینی این تجربه نبود. و فکر می کنم دلیل اش عشقی است که سالهاست به این کار به همراه دارم.

بی شک راهی دراز در پیش دارم که مرا نویسنده بخوانند. انکار نمی کنم که آرزوی قلبی  ام البته، همین است. اما حالا بیشتر از هرچیز خود نوشتن برایم مهم است و اینکه خودم پذیرفته ام یک نویسنده ی بالذات هستم.یک عاشق که می دانسته عاشق است اما اهمیتی به آن نمی داده. عشق ورزی نمی کرده و خودش را در زندانی از توهمات و قراردادها و مشکلات از معشوقه اش دور نگه می داشته است. نمی گویم مهم نیست که بد بنویسم ولی واقعا مهم نیست که خوب بنویسم. فقط مهم است که بنویسم.

من در پایان این دوره 100 روزه دریافتم، بعضی علائق و خواسته ها را حتی تا رسیدن به مرز مرگ، نباید کنار گذاشت که اگر چنین بکنی بزرگترین ظلم را به خود کرده ای. و من بابت این ظلم به خودم استغفار می کنم.

دریافتم گاهی باید برای انجام کارهایی هم که دوستشان داریم و به هر دلیلی انجامشان نمی دهیم، خودمان را باید، مجبور کنیم.

دریافتم برخلاف احساس اشتباه سالهای پیش، حداقل بعضی از نوشته هایم قابل تامل و خواندن است. و این یعنی مرده ی اعتماد به نفس زنده شده است.

دریافتم در هرشرایط روحی می شود نوشت و نباید منتظر شرایط خاصی بود. اصلا باید در هر شرایطی نوشت که تا بتوان بداهه های ناب و داستانهای خاص خلق کرد.

دریافتم کسب کردن یک عادت کار سختی است و نیاز به مداومت و پشتکار دارد. نیاز به مسئولیت پذیری و انگیزه ی قوی دارد. اما از دست دادن همان عادت گرچه در ابتدا سخت می نماید اما خیلی سریع تر از به دست آوردنش، اتفاق می افتد.  

پس، باید از امروز به بعد سعی کنم عادت به دست آمده را حفظ کنم و نگذارم گرفتار طوفان های فراموشی، روزمرگی، ناامیدی، بی اعتمادی، و تله های نقادانه شود.

به این امید می زی ام.

فرزانه فولادی

در مسیر نوشتن

4+

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

4 دیدگاه‌

  1. لیدا گفت:

    برایت از خداوند قوت ‌‌توانی میخواهم فاطمه جان
    دختر پر انرژی استید انشاالله در تمام کار موفق میشوید .

    0
  2. خوشحالم که توی صد روز صد داستان نوشتید. کار عجیبیه و سخت …
    و مطابق با نظر تونی بوزان:
    زیاد و خلاقانه کار کنید و ببینید چگونه بین این همه‌ کار‌ یک یا چند شاهکار بیرون خواهد آمد. (البته مفهوم حرف ایشون بود. نه عین جمله‌ ای که گفتن …)

    0
    • farzan29 گفت:

      بله یک بار صدداستان رو امتحان کردم بسیار شیرین بود و الان در جریان صدداستانک هستم ولی با سهل انگاری و کمال گرایی بیشتر

      0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس