شاهکار ما چیست؟

پاییز وقتی به آخرین روزهای برگ ریزانش میرسد،  وقتی دیگر بیشتر از دو سه تا برگ دیگر روی شاخه هانمانده. همیشه را یاد آن داستان قدیمی می اندازد که سالها پیش خوانده ام یا شنیده ام. درست یادم نیست از چه کسی و چه کتابی است اما اثر آن هرگز از ذهن من پاک نشده است.

داستان مربوط به هنرمند نقاشی است که به دنبال خلق یک شاهکار در نقاشی است و در این زمینه به قدمت یک عمر تلاش می کند. اما نقاشیهایش نه تنها شاهکار نیست که حتی مورد توجه هم قرار نمی گیرد. او که در اوج نا امیدی است با همسایه ای در آپارتمانش آشنا می شود که دختری مریض دارد. دختری که دیگر از دنیا قطع امید کرده و در انتظار مرگ به سر می برد. نقاش به عیادت دختر می رود و در حرفهایش متوجه می شود که دخترک هرروز به درختی که بیرون از پنجره ی کنار تختش قرار گرفته زل می زندو برگهایی را که از آن می افتد می شمارد. و منتظر است تا آخرین برگ هم بیفتد و اوهم جان به جان آفرین تسلیم کند.

او  دیگر مدام به دیدن آن دختر می آید و آن دختر هم هرروز  منتظر افتادن آن برگ ها می ماند. تا روزی که از غیبت پیرمرد چند روزی می گذرد و دخترک که هم چنان برگی را بر درخت می بیند. با دیدن نیفتادن آن برگ امید به زندگی در وجودش ریشه می دواند و کم کم احساس می کند که حالش بهتر شده است. مادر دختر که وجود پیرمرد را براین بهبود بی تاثیر نمی بیند به سراغ پیرمرد می رود و می بیند دچار کسالت شده و وقتی حالش را جویا می شود متوجه می شود پیرمرد در حین خلق اثر نقاشی که شاهکار زندگی او بوده مریض شده است. وقتی دقت می کند می بیند آن اثر چیزی نبوده جز آخرین برگ آن درخت که پیرمرد بر دیوار پشت آن کشیده  بطوریکه دخترک نمی فهمد این برگ نقاشی است و فکر می کند یک برگ حقیقی است اما با امیدی که به زندگی پیدا می کند حالش رو به بهبود می گذارد. خاطرم نیست ولی  فکر می کنم که خود پیرمرد در اثر بیماری می میرد اما خوشحال و راضی از اینکه بالاخره شاهکار زندگی اش را خلق کرده است.

همه ی ما انسانها نیاز به خلق شاهکاری در زندگی خود داریم تا به نیاز فطری خلق کردنمان برسیم. در درون خود یک نیاز رشه دار داریم به اینکه جاودان بمانیم و برای این جاودانه ماندن به دنبال کاری می گردیم که نام مارا پس از رفتن از این جهان زنده نگه دارد. شاید کارهای زیادی بتوان انجام که بشود امید را در عده ای تازه کرد. 

نوع آن کارو کیفیت  و حتی کمیت اش مهم نیست. می تواند از خلق یک اثر هنری باشد تا محبت کردن به آدم ها و هزار راهی که نمی خواهم با گفتنش آنها را محدود کنم. امیدوارم هرکداممان اثر جاودانه ی خود را قبل از مرگ مثل آن پیرمرد قصه بیابیم.

2+

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس